𝓤𝓷𝔀𝓪𝓷𝓽𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮

هار هار هار
پارتتتتتت
یوووووو هووووووو
P:6
مرده اومد سمتمون. گف:
آماده شین قراره باهاش برین.
یه نگاه به پسره انداختم. داشت دیوارا رو نگاه می‌کرد. بهش بون درازی کردم. مرده محکم زد تو سرم: هویی الان چه غلطی کردی؟ همین حالا عذرخواهی میکنی وگرنه نه من نه تو.
+من که الان میخوام برم توهم کاری از دستت بر نمیاد پس الکی به خودت قول نده.
مرده: تچ
با دخترا خداحافظی و گریه کردیم. پسره اشت فقط نگاه می‌کرد. ازش اصلا خوشم نیومد. پسره‌ی نچسب زشت. خب قبول زشت نبود ولی خیلی سرد بود.
دست سوآ و لیا رو گرفتم و رفتیم بیرون اتاق. اونم راه افتاد و ماهم دنبالش راه افتادیم. برای اولین بار بعد از اینکه اینجا اومدم دارم میرم بیرون از اتاق. سوآ با بهت نگاه می‌کرد.
=از وقتی تو اون اتاق حبس شدم دو سه ماهی میگذره. دیگه بیرون رو فراموش کردم.
سرمو کج کردم نگاش کردم: تو که خوشگلی چرا کسی انتخابت نکرد؟
=خودمو قایم میکردم که نبرنم. با اینکه خیلی سخت گذشت ولی بهتر از اون بیرون بود. چون کسایی رو داشتم که دوسم داشته باشن و دوسشون داشته باشم و کنارشون احساس امنیت و آرامش داشته باشم. کسایی که بتونم بهشون اعتماد کنم.
سر تکون دادم. شخصیت سوآ عجیبه. خیلی عجیب. و من این شخصیتش دوست دارم.
-هوی شماها. کجا موندین؟ گم شین بیاین دیگه
اروم گفتم
+ایشش چه گیری میده
سوآ آروم جوابمو داد:
=انقد غر نزن.
%ایششبس کنین دیگه الان میکشتمون.
دنبال پسره راه افتادیم. سوار یه ماشین شد ماهم نشستیم و ماشین راه افتاد. تمام مدت داشت نگاهمون می‌کرد. لیا حرصش گرفته بود. از این بابت از پسره خوشم اومد. خوب میتونست لیا رو حرص بده.
%هی آدم ندیدی نگا میکنی؟ بخدا اون بیرون کلی آدم هس ببینیشون به اونا نگاه کن.
پسره روشو کرد اونور.
-من هرکار عشقم بکشه میکنم توهم خفه شو تا خفت نکردم.
دروغ چرا انقد ترسناک گف که بدنمون از ترس به لرزش افتاد. لیا و سوآ بیشتر بهم چسبیدن و منم محکم دستشون گرفتم.
پرش زمانی. یک ساعت بعد...
لیا رو شونم خوابیده بود و منم گیج میزدم که یهو ماشین وایستاد و با کله خوردیم به صندلی جلویی. اخجون بلند شد. لیا هم که بیدار شده بود جیغ کشید:
%چه خبرته کره خرررررر چرا عین ادم رانندگی نمیکنییییی
-دهنتونو ببندین و پیاده شین.
از ماشین پیاده شدیم. جلوی یه عمارت بزرگ بودیم. عجب عمارتی خدایی خوشم اومد. ولی... حیف که قراره بردش بشم نه صاحبش!
آه کشیدم و رفتیم تو. داخلش خیلی خوشگل بود. تم سیاه و نقره ای و بعضی جاهاش طلایی. کل عمارت تم مشکی داشت. عجبب. این بابا اینجا زندگی میکنه! پس واسه همین انقد اون مرده فحشمون داد!
پسره رفت یجایی و با یکی صحبت کرد. فک کنم مسئول برده ها و خدمتکارا بود. بعد حرفاش رفت و اون زنه اومد سمتمون.
؟؟؟: هی شماها. برده های جدیدین؟
سری تکون دادیم که ینی اره
؟؟؟: میبینم زبونم که ندارین. باشه. روز اول معمولا کم بهتون باید کار بدم اما تا وقتی شماها که لالین. کل عمارت رو تمیز میکنین بعد غذا درست میکنین و میبرین برای ارباب. اگه کاریم داشتین که نباید داشته باشین خانم لی صدام بزنین.
سر تکون دادیم و رفتیم تو آشپزخونه. دو سه تا خدمتکار اونجا بودن. تا مارو دیدن اومدن سمتمون...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

پارت ۲۲

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : اول » جونگکوک با تکون خوردن تخت ب...

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط