زیبای کوچک فریبکار

part⁷
نگاهم تویِ فضایِ خفه‌یِ کافه چرخید. اول وحشت داشتم که نکنه کلِ بازیِ جاسوسی‌ام لو رفته باشه، اما یهو یه جرقه توی ذهنم زد: اگه می‌دونستن من برای هری و سیریوس کار می‌کنم، الان اینجا نبودم. احتمالاً تویِ سیاه‌چال‌هایِ وزارت‌خونه بودم یا اینکه داشتن با نفرین‌هایِ غیرقابل‌بخشش ازم اعتراف می‌گرفتن. نه… این فقط یه قمارِ احمقانه‌یِ اسلایدرینی بود.
چشمم افتاد به کلارا؛ همون‌جا، کنارِ میزِ کناری، داشت با دراکو می‌خندید و یواشکی به من نگاه می‌کرد. شکمم از خشم و انزجار پیچ خورد. اون. همه‌چیز زیرِ سرِ کلارا بود. اون‌قدر احمق بود که فکر می‌کرد با لو دادنِ موقعیتِ ما، داره دلِ اون‌ها رو به دست میاره. یه خیانتِ کلاسیکِ دخترانه که من رو وسطِ دهنِ گرگ‌ها انداخته بود.تام، که انگار داشت افکارم رو می‌خوند، یک قدم جلوتر اومد. سایه‌اش تمامِ نورِ میز رو گرفت. لبخندش کج بود، نه از سرِ مهربونی، بلکه از سرِ لذتی که از دیدنِ درماندگیِ من می‌برد...
(نگرانِ لو رفتنِ رازت نیستی، مگه نه بانی؟)
صداش آروم بود، جوری که فقط من بشنوم. ((فکر می‌کنی ما فقط برایِ تفریح اینجاییم؟ نه، پرنسس. ما برایِ این اینجاییم چون از بی‌نظمی بیزاریم، و تو… تو خیلی زیادی داری تویِ حریمِ ما می‌پلکی.))
متیو، که هنوز مچِ دستم رو ول نکرده بود، با صدایِ بمش ادامه داد:(شرط، شرطه. یک ماه. توی این یک ماه، تو عروسکِ دست‌آموزِ مایی. یعنی هر وقتی که ما بخوایم، باید حاضر باشی.)
تئودور با پوزخند ورق‌هایِ بازی رو جمع کرد و لیستِ خواسته‌هاشون رو با لحنی که انگار داشت دستورِ پختِ یه معجون رو می‌خوند، گفت:
[اول از همه، رونویسیِ تمامِ یادداشت‌هایِ کلاسِ معجون‌سازی و تاریخِ جادویِ سیاه. دست‌خطِ ما برایِ این کارها زیادی باارزشه. دوم، هر زمان که تویِ سالنِ عمومی باشیم، تو باید قهوه و وسایلی که لازم داریم رو آماده کنی. و سوم…]
تام صحبتِ تئودور رو قطع کرد. چشماش رنگِ خاکستریِ طوفانی گرفته بود. (سوم اینکه، باید یاد بگیری چطور بدونِ اینکه دیده بشی، همه‌جا حضور داشته باشی. ما می‌خوایم وقتی تویِ سالن هستیم، تو مثلِ یه سایه دوروبرمون باشی. اگر کسی از گروه‌هایِ دیگه خواست به ما نزدیک بشه، تو باید سدِ راهشون بشی. در واقع، می‌خوایم از این هوش و حواست که تویِ بازی نشون دادی، برایِ محافظت ازِ حریمِ ما استفاده کنی.)
بندِ دلم پاره شد. این‌ها نمی‌خواستند من خدمتکارِ واقعی باشم؛ می‌خواستند من رو به چشمِ بقیه تبدیل به <داراییِ> اسلایدرینی‌ها کنن. اگه همه می‌دیدن من دائم دورِ اون‌ها می‌چرخم و کارهاشون رو انجام می‌دم، دیگه هیچ‌کس—حتی هری و سیریوس—نمی‌تونستن به من به عنوانِ یه جاسوسِ نفوذی نگاه کنن. اون‌ها داشتند آبرویِ من رو پیشِ جبهه‌یِ خیر می‌بردن و همزمان من رو تویِ مشتِ خودشون می‌گرفتن.تام خم شد رویِ گوشم، جوری که گرمایِ نفسش رو حس کردم.((از فردا صبح، اولین کارِت اینه که کتابخونه رو برایِ پیدا کردنِ یه نسخه‌یِ خطیِ قدیمی که لازم داریم جستجو کنی. و اگه کوتاهی کنی…)) دستش رو کشید رویِ گردنم، پوستِ سردش لرزه به تنم انداخت، <…اون موقع شاید لازم بشه روشِ تنبیهت رو تغییر بدیم.>

لایک:۴۰
دیدگاه ها (۶۰)

وینی... ما هنوز دوستت داریم 🤍فقط دلمون برای اون وینیِ همیشگی...

the first lie

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پیمان نقره ای

پارت ۲۲

شاهکاری به نام دروغ

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

پارت‍ـــ.. ــ۴ــ«رقص سایه ها»کامیل پوزخندی زد و گفت : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط