**زندگی تکرار نشدنی**
**زندگی تکرار نشدنی**
**پارتی پنجم (آخر)**
باران کمکم بند آمده بود، اما هوای خیابان هنوز بوی خنک خاک نمخورده و پاکیزگی میداد. جینا و جین در سکوت کنار هم در پیادهروی خلوت قدم میزدند. فاصلهی بینشان کم بود، اما هیچکدام حرفی نمیزدند. برای جینا که همیشه از حضور آدمها، از بوی تند و نفسگیرشان فراری بود، قدم زدن در کنار پسری که بوی آرامشبخش چوب و باران میداد، تجربهای کاملاً تازه و ناشناخته بود.
جین سرش را به سمت او چرخاند و با صدای آرامش پرسید: «هنوز هم میترسی؟»
جینا ایستاد. نگاهی به چشمهای صورتی و عمیق او انداخت؛ چشمهایی که دیگر برایش غریبه و ترسناک نبودند، بلکه پناهگاهی آرام به نظر میرسდნენ. نفس عمیقی کشید و گفت: «نمیدونم... هنوزم همهچیز برام عجیبه. تو کی هستی جین؟ واقعاً فرقی با بقیه داری؟»
جین متوقف شد، روبهروی او ایستاد و دستش را به آرامی، بدون هیچ حرکت اضافهای، نزدیک آورد. نوک انگشتانش به آرامی روی لبهی پالتوی جینا نشست و با لحنی جدی و محکم گفت: «من از دنیایی اومدم که همهچیزش تکراری و بیمعنی بود... تا اینکه تو رو دیدم. جینا، زندگی مثل یک کتاب تکرار نشدنیه، و من میخوام زیباترین صفحهی این کتاب رو کنار تو ورق بزنم.»
نگاه جینا در میان آن چشمهای صورتیرنگ گم شد. قلبش دیگر از ترس نمیکوبید، بلکه طپشش نشانهی چیزی عمیقتر و زندهتر بود؛ نشانهی شروعی دوباره. لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست و سرش را به نشانهی تایید تکان داد.
ترسهای کهنه، حس خفگیهای مداوم و فرارهای بیسرانجام، همگی در آن لحظه رنگ باخته بودند. در دنیایی که همهچیزش با نقاب و دروغ تعریف میشد، او بالاخره کسی را پیدا کرده بود که حضورش نه تنها آزاردهنده نبود، بلکه مثل هوای تازه، جان دوبارهای به او میبخشید. و این بار، جینا هیچ قصد نداشت فرار کند.
**پارتی پنجم (آخر)**
باران کمکم بند آمده بود، اما هوای خیابان هنوز بوی خنک خاک نمخورده و پاکیزگی میداد. جینا و جین در سکوت کنار هم در پیادهروی خلوت قدم میزدند. فاصلهی بینشان کم بود، اما هیچکدام حرفی نمیزدند. برای جینا که همیشه از حضور آدمها، از بوی تند و نفسگیرشان فراری بود، قدم زدن در کنار پسری که بوی آرامشبخش چوب و باران میداد، تجربهای کاملاً تازه و ناشناخته بود.
جین سرش را به سمت او چرخاند و با صدای آرامش پرسید: «هنوز هم میترسی؟»
جینا ایستاد. نگاهی به چشمهای صورتی و عمیق او انداخت؛ چشمهایی که دیگر برایش غریبه و ترسناک نبودند، بلکه پناهگاهی آرام به نظر میرسდნენ. نفس عمیقی کشید و گفت: «نمیدونم... هنوزم همهچیز برام عجیبه. تو کی هستی جین؟ واقعاً فرقی با بقیه داری؟»
جین متوقف شد، روبهروی او ایستاد و دستش را به آرامی، بدون هیچ حرکت اضافهای، نزدیک آورد. نوک انگشتانش به آرامی روی لبهی پالتوی جینا نشست و با لحنی جدی و محکم گفت: «من از دنیایی اومدم که همهچیزش تکراری و بیمعنی بود... تا اینکه تو رو دیدم. جینا، زندگی مثل یک کتاب تکرار نشدنیه، و من میخوام زیباترین صفحهی این کتاب رو کنار تو ورق بزنم.»
نگاه جینا در میان آن چشمهای صورتیرنگ گم شد. قلبش دیگر از ترس نمیکوبید، بلکه طپشش نشانهی چیزی عمیقتر و زندهتر بود؛ نشانهی شروعی دوباره. لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست و سرش را به نشانهی تایید تکان داد.
ترسهای کهنه، حس خفگیهای مداوم و فرارهای بیسرانجام، همگی در آن لحظه رنگ باخته بودند. در دنیایی که همهچیزش با نقاب و دروغ تعریف میشد، او بالاخره کسی را پیدا کرده بود که حضورش نه تنها آزاردهنده نبود، بلکه مثل هوای تازه، جان دوبارهای به او میبخشید. و این بار، جینا هیچ قصد نداشت فرار کند.
- ۷۰
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط