مواظب سرازیر شدن اشکهایتان باشید
مواظب سرازیر شدن اشکهایتان باشید
@Amozhgari
هرگاه بلال میخواست اذان بگوید تا به "اشهد أن محمدا رسول الله" میرسید بغض گلویش را بسختگی میفشرد، و اشک از چشمانشان سرازیر میگشت و با صدای بلند زار زار شروع به گریستن مینمود.
پس از سالها بلال، رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) را در خواب دید. که به او میفرمود: بلال، چقدر بیوفا شدهای؟ آیا وقت آن نرسیده که سری بما بزنی..
بلال اندوهگین و گریان از خواب پرید. و فورا عازم مدینه شد...
بلال در حالیکه بشدت میگریست برای عرض سلام به روضهی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) نزدیک شد.
حسن و حسین بسوی او دویدند، بلال آنها را به آغوش گرفته، با مهر و شفقت بوسید. نوههای عزیز پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) به بلال گفتند: دلمان برای اذانت بسیار تنگ شده، اگر لطفی کنی و در سحرگاهان اذانی بدهی بسیار شادمان خواهیم شد.
سحرگاه وقتی که سکوت بر همهی شهر مدینه سایه افکنده بود بلال بخاطر شاد کردن نوههای محبوبش بالای سقف مسجد برآمد..
بناگاه مردمی که برای نماز تهجد برخواسته بودند ندای ملکوتی بلال را که در آسمان پیچیده بود شنیدند: الله اکبر.. الله اکبر...
شهر مدینه با شنیدن صدای بلال از خواب پرید. کسی گوشهایش را باور نمیکرد. برخی آب سرد بر سروصورت خویش میزدند و گمان میبردند که شاید هنوز در خوابند. همه از خانههایشان بیرون پریدند و مات و مبهوت و حیرتزده بهم خیره شده بودند
وقتی بلال ندا بر آورد که: أشهد أن لا إله إلا الله...
مردم حیرتزدهی مدینه بر بامها و کوچهها و خیابانهای شهر با یادآوری خاطرات پیامبر با صدای بلند میگریستند..
و وقتی بلال ندا برآورد: أشهد أن محمدا رسول الله...
زنها و دخترها از حجلههای خویش برآمده به مردم شهر پیوستند. همهی مدینه آهنگ پرطنین گریهی عشق و محبت بود. گویا رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) از نو زنده شده بود.. نه .. نه.... بلکه گویا رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) تازه چشم از جهان بسته بود..
صدا صدای گریه بود و زاری... خاطرهی تلخ فراق رسول اکرم در اذهان مردم دوباره زنده شده بود. زخمهای التئام نیافتهی وفات پیامبر از نو در دلهای خونین مردم ترکیده بود. مدینه گریه بود و گریه تنها صدای مدینه..
و بار دگر بلال خاموش گشت... و از خاطرههای تلخ فرار کرده به سوریه پیوست...
وقتی امیر المؤمنین عمر (رضی الله عنه) برای بازرسی شام به آنجا رسید، مردم شهر به شدت از او التماس نمودند که بلال را مجبور کند ولو یک بار برایشان اذان دهد.
هنگام نماز امیر المؤمنین بلال را خواست. و از او خواهش نمود اذان بگوید.
پاهای لرزان بلال و دل نخواستهی او و خواهش عمر و التماس مردم او را به بالای مناره رساندند..
بلال اذان گفت...
همهی صحابهای که پیامبر را دیده بودند و صدای اذان بلال را در کنار او شنیده بودند، با صدای او بیاد آن روزها افتاده اشک بر گونههایشان جاری و صدای گریههایشان شهر را به لرزه درآورد..
همه چون مادران داغدار میگریستند.. عمر غرق در گریه و اشک از حال رفت..
روزها گذشت .. و زمانه بلال را روی فراش مرگ خوابانید، همسرش در کنار او میگریست..
بلال در حالیکه لبخند شادی بر لبان داشت، و چشمهای امیدش از خوشحالی پیوستن به محبوب میدرخشید بدو نگریست وگفت: گریه نکن.. فردا عزیزانم را در آغوش میگیرم.. فردا محمد و یارانش را ملاقات خواهم کرد..
بلال از شادی و شوق دیدار رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) مرگ را با آغوشی باز پذیرا بود. بلال در عشق محمد و شوق دیدار او جام تلخ مرگ را چون عسل سرکشید و به آرزوی دیدار شتافت.. بلال به محبوبش پیوست...
رحمت خدا بر او بادا... پروردگار از او خشنود و راضی بادا...
درود بر تو ای بلال عظمت.. سلام بر تو ای کالبد عشق و محبت راستین...
@Amozhgari
هرگاه بلال میخواست اذان بگوید تا به "اشهد أن محمدا رسول الله" میرسید بغض گلویش را بسختگی میفشرد، و اشک از چشمانشان سرازیر میگشت و با صدای بلند زار زار شروع به گریستن مینمود.
پس از سالها بلال، رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) را در خواب دید. که به او میفرمود: بلال، چقدر بیوفا شدهای؟ آیا وقت آن نرسیده که سری بما بزنی..
بلال اندوهگین و گریان از خواب پرید. و فورا عازم مدینه شد...
بلال در حالیکه بشدت میگریست برای عرض سلام به روضهی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) نزدیک شد.
حسن و حسین بسوی او دویدند، بلال آنها را به آغوش گرفته، با مهر و شفقت بوسید. نوههای عزیز پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) به بلال گفتند: دلمان برای اذانت بسیار تنگ شده، اگر لطفی کنی و در سحرگاهان اذانی بدهی بسیار شادمان خواهیم شد.
سحرگاه وقتی که سکوت بر همهی شهر مدینه سایه افکنده بود بلال بخاطر شاد کردن نوههای محبوبش بالای سقف مسجد برآمد..
بناگاه مردمی که برای نماز تهجد برخواسته بودند ندای ملکوتی بلال را که در آسمان پیچیده بود شنیدند: الله اکبر.. الله اکبر...
شهر مدینه با شنیدن صدای بلال از خواب پرید. کسی گوشهایش را باور نمیکرد. برخی آب سرد بر سروصورت خویش میزدند و گمان میبردند که شاید هنوز در خوابند. همه از خانههایشان بیرون پریدند و مات و مبهوت و حیرتزده بهم خیره شده بودند
وقتی بلال ندا بر آورد که: أشهد أن لا إله إلا الله...
مردم حیرتزدهی مدینه بر بامها و کوچهها و خیابانهای شهر با یادآوری خاطرات پیامبر با صدای بلند میگریستند..
و وقتی بلال ندا برآورد: أشهد أن محمدا رسول الله...
زنها و دخترها از حجلههای خویش برآمده به مردم شهر پیوستند. همهی مدینه آهنگ پرطنین گریهی عشق و محبت بود. گویا رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) از نو زنده شده بود.. نه .. نه.... بلکه گویا رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) تازه چشم از جهان بسته بود..
صدا صدای گریه بود و زاری... خاطرهی تلخ فراق رسول اکرم در اذهان مردم دوباره زنده شده بود. زخمهای التئام نیافتهی وفات پیامبر از نو در دلهای خونین مردم ترکیده بود. مدینه گریه بود و گریه تنها صدای مدینه..
و بار دگر بلال خاموش گشت... و از خاطرههای تلخ فرار کرده به سوریه پیوست...
وقتی امیر المؤمنین عمر (رضی الله عنه) برای بازرسی شام به آنجا رسید، مردم شهر به شدت از او التماس نمودند که بلال را مجبور کند ولو یک بار برایشان اذان دهد.
هنگام نماز امیر المؤمنین بلال را خواست. و از او خواهش نمود اذان بگوید.
پاهای لرزان بلال و دل نخواستهی او و خواهش عمر و التماس مردم او را به بالای مناره رساندند..
بلال اذان گفت...
همهی صحابهای که پیامبر را دیده بودند و صدای اذان بلال را در کنار او شنیده بودند، با صدای او بیاد آن روزها افتاده اشک بر گونههایشان جاری و صدای گریههایشان شهر را به لرزه درآورد..
همه چون مادران داغدار میگریستند.. عمر غرق در گریه و اشک از حال رفت..
روزها گذشت .. و زمانه بلال را روی فراش مرگ خوابانید، همسرش در کنار او میگریست..
بلال در حالیکه لبخند شادی بر لبان داشت، و چشمهای امیدش از خوشحالی پیوستن به محبوب میدرخشید بدو نگریست وگفت: گریه نکن.. فردا عزیزانم را در آغوش میگیرم.. فردا محمد و یارانش را ملاقات خواهم کرد..
بلال از شادی و شوق دیدار رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) مرگ را با آغوشی باز پذیرا بود. بلال در عشق محمد و شوق دیدار او جام تلخ مرگ را چون عسل سرکشید و به آرزوی دیدار شتافت.. بلال به محبوبش پیوست...
رحمت خدا بر او بادا... پروردگار از او خشنود و راضی بادا...
درود بر تو ای بلال عظمت.. سلام بر تو ای کالبد عشق و محبت راستین...
- ۳.۶k
- ۲۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط