میدانم...
میدانم...
گاهی دلت بی تاب می شود
به اندازه ی تمام غنچه های وا نشده ای که
نبضشان تندتند میزند.
میدانم...
گاهی دلت برای خنده هایت
آنقدر تنگ میشود که
همه جا را دنبالشان میگردی
ناغافل میبینی
دیروقتیست که لبانت
کودک خنده اش را از آغوش گرفته است!!!
آری
آنها میخواهند تو را مجبور کنند
به تن دادن به این تکرار
و غرق شدن در گرداب کهنگی ها و عادتها
اما من نمیگذارم
غنچه ات نشکفته پرپر شود
یادت نرود
که گاه گاهی قراری بگذاری با خودت
گاه باید طی کرد مسیرهایی را
تا مرز خنده های بی دلیل
تا مرز شکفتن های بی بهانه
به کوچه های آشنا برو
تا دوباره با خودت آشتی کنی
روحت را بسپار
به نوازشهای بی دریغ من
در نسیم سحرگاهی سرد
و سینه ات را سبک کن
از سنگینی هر چه غبار تلخ...
راستی یادت نرود
که گاه گاهی قراری بگذاری با خودت.
.....................
محمد جواد قانعی
گاهی دلت بی تاب می شود
به اندازه ی تمام غنچه های وا نشده ای که
نبضشان تندتند میزند.
میدانم...
گاهی دلت برای خنده هایت
آنقدر تنگ میشود که
همه جا را دنبالشان میگردی
ناغافل میبینی
دیروقتیست که لبانت
کودک خنده اش را از آغوش گرفته است!!!
آری
آنها میخواهند تو را مجبور کنند
به تن دادن به این تکرار
و غرق شدن در گرداب کهنگی ها و عادتها
اما من نمیگذارم
غنچه ات نشکفته پرپر شود
یادت نرود
که گاه گاهی قراری بگذاری با خودت
گاه باید طی کرد مسیرهایی را
تا مرز خنده های بی دلیل
تا مرز شکفتن های بی بهانه
به کوچه های آشنا برو
تا دوباره با خودت آشتی کنی
روحت را بسپار
به نوازشهای بی دریغ من
در نسیم سحرگاهی سرد
و سینه ات را سبک کن
از سنگینی هر چه غبار تلخ...
راستی یادت نرود
که گاه گاهی قراری بگذاری با خودت.
.....................
محمد جواد قانعی
- ۱.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط