عشق پنهانی من part 17
جیمین. ا.ت دستش رو از دستم کشید و بلند شد رفت بالا وقتی داشت میرفت بالا گفت دس نزن به هیچ چی بخور
جیمین . چیزی نگفتم
ویو ا.ت بعد نیم ساعتی که لباس هامو عوض کردم آرایش نکردم کیفم رو ورداشتم یه عینک گذاشتم تو کیفم و از اتاقم در اومدم
رفتم پایین جیمین نشسته بود
رفتم رو به روش نشستم
واسه این که پیشم بودی ازت خیلی ممنونم ممنونم نزاشتی حس کنم که تنهام تو غمم با من شریک شدی
میای دبگه مراسم نه
جیمین . آره ولی با اعضا
ا.ت . سرم رو بالا و پایین کردم و گفتم تو اتاقم
برات لباس گذاشتم لازم نیس بری خونه تا لباس عوض کنی
و سر پا وایسادم و گفتم میبینمت
و از در خارج شدم رفتم به قبرستون و وایساده بودم پشت سرم دوتا بادیگار وایساده بود یکی از بادیگارد ها به شونم دس زو یه سنجاق و یه عکس کاغذی که عکس بابام روش بود رو بهم داد و منم ازش گرفتم و زدم به روی کتم و عینکم رو از کیفم در آوردمو زدم به چشمام آروم و بی سرو صدا گریه میکردم که پدرم رو خاک میکردن
سر قبرش شلوغ بود ولی همه دور وایساده بودن نزدیکترین آدم من بودم منم ساکت سرم رو انداخته بودم پایین و گریه میکردم و پدرم رو وقتی خاک کردن از پشت دستی رو شونم حس کردم آقای لی بود برگشتم سمتش دستش رسته گلی بود ازش گرفتم و به سمت قبر پدرم قدم برداشتم و خم شدم و گل ها رو گذاستم رو قبر پدرم بعدش همه شروع کردن گذاشتن گل روی قبر و منم رفتم بازم پیش بادیگاردا بعد چندمین همه داشتن کم کم میرفتن و به آقای لی تسلیت میگفتن و من هی سرم پایین بود و گریه میکردم وبعد چندمین هیچ کس جز دوتا بادیگار و من تو پیشمون نمود همه رفتن و من رفتم کنار بابام نشستم و دستم رو روی خاکش کشیدم و گریه کردم دستم رو مشت کردم و کمی خاک رو توی دستم فشردم
و گفتم دلیل این که اومدم اینجا تو بودی چرا الان من نمیتونم کنارم حس کنم چرا نمیتونم تو رو بابا صدا کنم چرا نمیتونم بغلت کنم من چرا نمیتونم تو رو داشته باشم ب... ا...باا چرا نمیتونم چداشته باشمت اول مامان بعد تو من چی موند برام چی موند چی موندددد
انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بودن
قلبم تند میزد
انقدر که حس میکردم الاناس که وایسه
سرم رو گذاشتم رو دستی که مشت کرده بودم و چشمام رو بستم بسه دیگه من تحمل اینجا رو ندارم من نمیتونم نمیتونم باشم اینجا من برا کی برم کمپانی برا چی کار کنم برا چی تلاش کنم من که همه رو یکی یکی از دست دادم عزیزانم رو چقدر دیگه باید درد بکشم بسه چقدر از بچگی تا الان گریه کردم من اینا فقط تو سرم بودن هی تو فکرم بودن
بعد یه ساعت سرم رو بالا آوردم دیدم نزدیک غروب آفتابه خورشید داشت از لای برگ ها به سنگ روی قبر ها میتابید کلافه خسته از سر جام پاشدم انگار خودم مرده بودم و جسمم بیروح شده بود
جیمین . چیزی نگفتم
ویو ا.ت بعد نیم ساعتی که لباس هامو عوض کردم آرایش نکردم کیفم رو ورداشتم یه عینک گذاشتم تو کیفم و از اتاقم در اومدم
رفتم پایین جیمین نشسته بود
رفتم رو به روش نشستم
واسه این که پیشم بودی ازت خیلی ممنونم ممنونم نزاشتی حس کنم که تنهام تو غمم با من شریک شدی
میای دبگه مراسم نه
جیمین . آره ولی با اعضا
ا.ت . سرم رو بالا و پایین کردم و گفتم تو اتاقم
برات لباس گذاشتم لازم نیس بری خونه تا لباس عوض کنی
و سر پا وایسادم و گفتم میبینمت
و از در خارج شدم رفتم به قبرستون و وایساده بودم پشت سرم دوتا بادیگار وایساده بود یکی از بادیگارد ها به شونم دس زو یه سنجاق و یه عکس کاغذی که عکس بابام روش بود رو بهم داد و منم ازش گرفتم و زدم به روی کتم و عینکم رو از کیفم در آوردمو زدم به چشمام آروم و بی سرو صدا گریه میکردم که پدرم رو خاک میکردن
سر قبرش شلوغ بود ولی همه دور وایساده بودن نزدیکترین آدم من بودم منم ساکت سرم رو انداخته بودم پایین و گریه میکردم و پدرم رو وقتی خاک کردن از پشت دستی رو شونم حس کردم آقای لی بود برگشتم سمتش دستش رسته گلی بود ازش گرفتم و به سمت قبر پدرم قدم برداشتم و خم شدم و گل ها رو گذاستم رو قبر پدرم بعدش همه شروع کردن گذاشتن گل روی قبر و منم رفتم بازم پیش بادیگاردا بعد چندمین همه داشتن کم کم میرفتن و به آقای لی تسلیت میگفتن و من هی سرم پایین بود و گریه میکردم وبعد چندمین هیچ کس جز دوتا بادیگار و من تو پیشمون نمود همه رفتن و من رفتم کنار بابام نشستم و دستم رو روی خاکش کشیدم و گریه کردم دستم رو مشت کردم و کمی خاک رو توی دستم فشردم
و گفتم دلیل این که اومدم اینجا تو بودی چرا الان من نمیتونم کنارم حس کنم چرا نمیتونم تو رو بابا صدا کنم چرا نمیتونم بغلت کنم من چرا نمیتونم تو رو داشته باشم ب... ا...باا چرا نمیتونم چداشته باشمت اول مامان بعد تو من چی موند برام چی موند چی موندددد
انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بودن
قلبم تند میزد
انقدر که حس میکردم الاناس که وایسه
سرم رو گذاشتم رو دستی که مشت کرده بودم و چشمام رو بستم بسه دیگه من تحمل اینجا رو ندارم من نمیتونم نمیتونم باشم اینجا من برا کی برم کمپانی برا چی کار کنم برا چی تلاش کنم من که همه رو یکی یکی از دست دادم عزیزانم رو چقدر دیگه باید درد بکشم بسه چقدر از بچگی تا الان گریه کردم من اینا فقط تو سرم بودن هی تو فکرم بودن
بعد یه ساعت سرم رو بالا آوردم دیدم نزدیک غروب آفتابه خورشید داشت از لای برگ ها به سنگ روی قبر ها میتابید کلافه خسته از سر جام پاشدم انگار خودم مرده بودم و جسمم بیروح شده بود
۲۳.۱k
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.