🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
#لینو #فیکشن
ساعت ۱۰ شب ـ عمارت لی مینهو
لونا با عصبانیت وارد سالن شد. پدرش روی مبل نشسته بود و مینهو، با کتوشلوار مشکی، روبهرویش ایستاده بود.
لونا: بابا، من با این ازدواج نمیکنم!
پدر لونا: تصمیم گرفته شده. خانوادهی لی و خانوادهی ما به این وصلت نیاز دارن.
لونا: به من چه ربطی داره؟! من حتی از دیدن این مرد حالم به هم میخوره!
مینهو پوزخند زد.
مینهو: خیالت راحت، خانم کیم. منم آرزویی برای ازدواج با تو ندارم.
لونا: پس به پدرت بگو این مسخرهبازی رو تموم کنه!
مینهو: به جای دستور دادن به من، برو پدرت رو راضی کن. من که مشکلی با طلاق ندارم؛ البته بعد از اینکه کار خانوادههامون تموم شد.
لونا با نفرت نگاهش کرد.
لونا: تو یه مافیای عوضی و خودخواهی!
مینهو قدمی به او نزدیک شد.
مینهو: و تو یه دختر لوس که فکر میکنه دنیا باید طبق میلش بچرخه.
لونا: ازت متنفرم!
مینهو: احساس مشترکیه.
پدر مینهو از جایش بلند شد و محکم گفت:
پدر مینهو: عروسی سه روز دیگه برگزار میشه. هیچکدومتون هم حق ندارین مخالفت کنین!
لونا با ناباوری به پدرش نگاه کرد.
لونا: سه روز؟! شما دیوونه شدین؟!
مینهو ساعتش را تنظیم کرد و سرد گفت:
مینهو: سه روز دیگه همسرم میشی، کیم لونا. ولی یه چیز رو خوب بفهم...
لونا: چی؟
مینهو: این ازدواج فقط روی کاغذه. تو برای من هیچوقت همسر واقعی نمیشی.
لونا لبخند تلخی زد.
لونا: نگران نباش، لی مینهو. حتی اگه آخرین مرد روی زمین باشی، محاله عاشقت بشم.
مینهو از کنارش گذشت.
مینهو: خوبه. چون من ترجیح میدم با دشمنم زندگی کنم تا اینکه عاشق دختری مثل تو بشم.
و هر دو نمیدانستند که این ازدواج اجباری، قرار است زندگیشان را به جهنمی تبدیل کند که هیچکدام راه فراری از آن ندارند. 🖤
#لینو #فیکشن
ساعت ۱۰ شب ـ عمارت لی مینهو
لونا با عصبانیت وارد سالن شد. پدرش روی مبل نشسته بود و مینهو، با کتوشلوار مشکی، روبهرویش ایستاده بود.
لونا: بابا، من با این ازدواج نمیکنم!
پدر لونا: تصمیم گرفته شده. خانوادهی لی و خانوادهی ما به این وصلت نیاز دارن.
لونا: به من چه ربطی داره؟! من حتی از دیدن این مرد حالم به هم میخوره!
مینهو پوزخند زد.
مینهو: خیالت راحت، خانم کیم. منم آرزویی برای ازدواج با تو ندارم.
لونا: پس به پدرت بگو این مسخرهبازی رو تموم کنه!
مینهو: به جای دستور دادن به من، برو پدرت رو راضی کن. من که مشکلی با طلاق ندارم؛ البته بعد از اینکه کار خانوادههامون تموم شد.
لونا با نفرت نگاهش کرد.
لونا: تو یه مافیای عوضی و خودخواهی!
مینهو قدمی به او نزدیک شد.
مینهو: و تو یه دختر لوس که فکر میکنه دنیا باید طبق میلش بچرخه.
لونا: ازت متنفرم!
مینهو: احساس مشترکیه.
پدر مینهو از جایش بلند شد و محکم گفت:
پدر مینهو: عروسی سه روز دیگه برگزار میشه. هیچکدومتون هم حق ندارین مخالفت کنین!
لونا با ناباوری به پدرش نگاه کرد.
لونا: سه روز؟! شما دیوونه شدین؟!
مینهو ساعتش را تنظیم کرد و سرد گفت:
مینهو: سه روز دیگه همسرم میشی، کیم لونا. ولی یه چیز رو خوب بفهم...
لونا: چی؟
مینهو: این ازدواج فقط روی کاغذه. تو برای من هیچوقت همسر واقعی نمیشی.
لونا لبخند تلخی زد.
لونا: نگران نباش، لی مینهو. حتی اگه آخرین مرد روی زمین باشی، محاله عاشقت بشم.
مینهو از کنارش گذشت.
مینهو: خوبه. چون من ترجیح میدم با دشمنم زندگی کنم تا اینکه عاشق دختری مثل تو بشم.
و هر دو نمیدانستند که این ازدواج اجباری، قرار است زندگیشان را به جهنمی تبدیل کند که هیچکدام راه فراری از آن ندارند. 🖤
- ۳۷۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط