سوکوکو p14
بریم که داشته باشیم
_______________سوکوکو p14__________
ویو چویا
به سمت انبار رفتم و ون و چک کردم چیز مشکل داری توش نمی دیدم دو تا صندلی جلو بود و ۴ تا عقب و پشتش هم یک صندوق بزرگ بود بازش که کردم توش پر اسلحه بود از جمله دراگونوف کلاشنیکف لینفیلد و انواع کلت ها چیز عجیبی توش نبود همه چی عادی به نظر میرسه
ساعت گوشیم و نگاه کردم دیدم ساعت 8 شبه پس تصمیم گرفتم برم یک چیزی بخرم از مافیا زدم بیرون و توی خیابان ها راه می رفتم داخل یک مغازه شدم و یک بسته نودل خریدم و می خواستم برگردم که چشمم دوباره به همون شرابی افتاد که دیشب خورده بودم خب اشکالی نداره که یک بطری ازش توی خونه داشته باشم که پس یک بطری از اون هم خریدم و برگشتم به اتاقم توی مافیا تا در و باز کردم دازای و دیدم که با برق خاصی به کیسه توی دستم نگاه می کرد
دازای: این ها برای منه
چویا: نه برای خودمه
و بعد رفتم سمت اشپز خونه ی اتاق آب و گذاشتم توی کتری تا جوش بیاد(من هیچ سر رشته ای از آشپزی ندارم پس شاید اسم وسایل آشپزخانه هم اشتباه بگم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید) به دازای نگاه کردم که با عصبانیت بهم خیره شده بود
ویو دازای
اون هویج اگر پام خوب بشه پا میشم جوری میزنم توی شکمش که دیگه نتونه بخوره اصلا وجدان نداره خودش باعث شده که پام به این روز بیوفته بعد یک کاسه نودل هم بهم نمیده
چویا: نودل و می خوای؟
دازای: اگر بگم آره؟
چویا: بهت میدمش
دازای: آره می خوام
چویا کاسه نودل و بهم داد و بعد میز و با جاذبه بلند کرد و و آورد گذاشت بغل تختم و آب جوش و هم گذاشت روی میز و گفت
چویا: هر جور دوست داری درستش کن
منم شروع کردم به خوردن در طول خوردن حرف هایی که بهش زدم و پس گرفتم وقتی بهش نگاه کردم دیدم خودش داره یک بطری شراب میخوره
دازای: دوباره داری این و می خوری؟
چویا: خب تو داری نودل منو می خوری
دازای: خب نصفش می کردی
چویا: اولا خیلی کم تر از اونه که نصفش کرد دوما کاسه نداریم
و بعد یکم دیگه از بطری را خورد
دازای: خب من نصفش و می خورم بعد میدم به تو فقط اون را شب نخور وقتی با من توی یک اتاقی تازه منم پام در رفته پس اگر تو....
چویا: خیلی بیشعوری می دونستی
دازای: آره می دونستم حالا نصفش کنیم؟
چویا: باشه
تند تند نصف نودل و با چاپستیک( سرچ کنیدش اگر نمی دونید چیه) خوردم و گذاشتم روی میز و روبه چویا گفتم
دازای: بیا تمام شد
چویا چاپستیک و برداشت و شروع به خوردن نودل کرد و پنج دقیقه ای تمومش کرد من هم دراز کشیده بودم چویا رفت که ظرف نودل و بندازه سطل زباله یاد چکپستیکم افتادم گفتم حالا که داره میره سمت سطل زباله اونم بندازه توی زباله ها دنبال چاپستیک بودم که بدمش به چویا ولی هرچی گشتم پیداش نکردم وااای نکنه وقتی ظرف نودل و به چویا میدادم چاپستیکیم باهاش داده باشم یکم به ذهنم فشار اوردم که یادم اومد که اره چویا با چاپستیک من نودل و خورده بود
ویو نویسنده
دازای تا یادش اومد که چه اشتباهی کرده بود و چویا با چاپستیک اون نودل و خورده بود یک دفعه ای سرخ سرخ شد چویا که ظرف و انداخته بود دور برگشت که بره سمت تختش که با دازایی روبه رو شد که دود از کلش بلند میشد و سرخ بود
چویا: تب داری؟
و بعد رفت سمت دازای که دستش و بزاره روی سرش که ببینه تب داره یا نه ولی تا اومد دستش و بزاره دازای دستش و پس زد و گفت
دازای: نه نه تب ندارم
و بعد دازای دوباره دراز کشید به سمتی خوابید که چویا را نبینه چویا هم شانه ای بالا انداخت و رفت تا بخوابه
__________اتمام پارت 14___________
ببخشید دیر پارت دادم نشسته بودم درباره تفنگ اطلاعات کسب می کردم و اینکه چجوری برم عضو مافیا بشم🤣 امید وارم که خوشتون اومده باشه اگر خوشت اومد لایک کن
_______________سوکوکو p14__________
ویو چویا
به سمت انبار رفتم و ون و چک کردم چیز مشکل داری توش نمی دیدم دو تا صندلی جلو بود و ۴ تا عقب و پشتش هم یک صندوق بزرگ بود بازش که کردم توش پر اسلحه بود از جمله دراگونوف کلاشنیکف لینفیلد و انواع کلت ها چیز عجیبی توش نبود همه چی عادی به نظر میرسه
ساعت گوشیم و نگاه کردم دیدم ساعت 8 شبه پس تصمیم گرفتم برم یک چیزی بخرم از مافیا زدم بیرون و توی خیابان ها راه می رفتم داخل یک مغازه شدم و یک بسته نودل خریدم و می خواستم برگردم که چشمم دوباره به همون شرابی افتاد که دیشب خورده بودم خب اشکالی نداره که یک بطری ازش توی خونه داشته باشم که پس یک بطری از اون هم خریدم و برگشتم به اتاقم توی مافیا تا در و باز کردم دازای و دیدم که با برق خاصی به کیسه توی دستم نگاه می کرد
دازای: این ها برای منه
چویا: نه برای خودمه
و بعد رفتم سمت اشپز خونه ی اتاق آب و گذاشتم توی کتری تا جوش بیاد(من هیچ سر رشته ای از آشپزی ندارم پس شاید اسم وسایل آشپزخانه هم اشتباه بگم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید) به دازای نگاه کردم که با عصبانیت بهم خیره شده بود
ویو دازای
اون هویج اگر پام خوب بشه پا میشم جوری میزنم توی شکمش که دیگه نتونه بخوره اصلا وجدان نداره خودش باعث شده که پام به این روز بیوفته بعد یک کاسه نودل هم بهم نمیده
چویا: نودل و می خوای؟
دازای: اگر بگم آره؟
چویا: بهت میدمش
دازای: آره می خوام
چویا کاسه نودل و بهم داد و بعد میز و با جاذبه بلند کرد و و آورد گذاشت بغل تختم و آب جوش و هم گذاشت روی میز و گفت
چویا: هر جور دوست داری درستش کن
منم شروع کردم به خوردن در طول خوردن حرف هایی که بهش زدم و پس گرفتم وقتی بهش نگاه کردم دیدم خودش داره یک بطری شراب میخوره
دازای: دوباره داری این و می خوری؟
چویا: خب تو داری نودل منو می خوری
دازای: خب نصفش می کردی
چویا: اولا خیلی کم تر از اونه که نصفش کرد دوما کاسه نداریم
و بعد یکم دیگه از بطری را خورد
دازای: خب من نصفش و می خورم بعد میدم به تو فقط اون را شب نخور وقتی با من توی یک اتاقی تازه منم پام در رفته پس اگر تو....
چویا: خیلی بیشعوری می دونستی
دازای: آره می دونستم حالا نصفش کنیم؟
چویا: باشه
تند تند نصف نودل و با چاپستیک( سرچ کنیدش اگر نمی دونید چیه) خوردم و گذاشتم روی میز و روبه چویا گفتم
دازای: بیا تمام شد
چویا چاپستیک و برداشت و شروع به خوردن نودل کرد و پنج دقیقه ای تمومش کرد من هم دراز کشیده بودم چویا رفت که ظرف نودل و بندازه سطل زباله یاد چکپستیکم افتادم گفتم حالا که داره میره سمت سطل زباله اونم بندازه توی زباله ها دنبال چاپستیک بودم که بدمش به چویا ولی هرچی گشتم پیداش نکردم وااای نکنه وقتی ظرف نودل و به چویا میدادم چاپستیکیم باهاش داده باشم یکم به ذهنم فشار اوردم که یادم اومد که اره چویا با چاپستیک من نودل و خورده بود
ویو نویسنده
دازای تا یادش اومد که چه اشتباهی کرده بود و چویا با چاپستیک اون نودل و خورده بود یک دفعه ای سرخ سرخ شد چویا که ظرف و انداخته بود دور برگشت که بره سمت تختش که با دازایی روبه رو شد که دود از کلش بلند میشد و سرخ بود
چویا: تب داری؟
و بعد رفت سمت دازای که دستش و بزاره روی سرش که ببینه تب داره یا نه ولی تا اومد دستش و بزاره دازای دستش و پس زد و گفت
دازای: نه نه تب ندارم
و بعد دازای دوباره دراز کشید به سمتی خوابید که چویا را نبینه چویا هم شانه ای بالا انداخت و رفت تا بخوابه
__________اتمام پارت 14___________
ببخشید دیر پارت دادم نشسته بودم درباره تفنگ اطلاعات کسب می کردم و اینکه چجوری برم عضو مافیا بشم🤣 امید وارم که خوشتون اومده باشه اگر خوشت اومد لایک کن
- ۱۰.۵k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط