سناریو: زخم التیامی/ پارت ۱۳
سناریو: زخم التیامی/ پارت ۱۳
نه...
ناخودآگاه دویدم سمت اتاقش. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و درحالی که در رو باز میکردم داد زدم "ایزوکو!" چشمم به دکو افتاد که جلوی در گارت گرفته و روبروش یه دختر با موهای سرمه ای کوتاه بود. یه ویلن.
به سرعت سمتش چند تا گلوله پرت کردم که تلپورت کرد و جاخالی داد. لعنتی. شوخی میکنی؟ یه تلپاتی؟!
دختر با یه لحن تمسخر آمیزی گفت "این رفتار در شأن یه خانم محترم نیست، کاتسوکی" شوکه شدم. اون اسم منو از کجا میدونست؟
درحالی که گلوله انفجار پرت میکردم داد زدم" اسم منو به زبون نیار عو--... تبهکار!" دوباره جاخالی داد. چقدر رو اعصاب بود!
یهو دستاشو بالا برم و با یه نگاه تاریک نگاهم کرد. بعد درحالی که دستش رو پشت گردنش میزاشت و باد از پنجره با موهاش میخورد گفت "باشه باشه. اسنبار شما برنده شدین. ولی ما برمیگردیم، میدوریا ایزوکو"
چی؟
اسم دکو رو هم میدونستن؟!
یه قدم عقب رفت. بعد با پوزخند گفت" شاید خیلی زود. و منظورم از زود خمین امشبه..." سرش رو کج کرد و جمله اش دو کامل کرد" صاحب نهم..." و تو یه لحظه تلپورت شد به جای نامعلوم.
مشتمو کف دستم کوبیدم و گفتم" لعنتی! در رفت!"
رو به دکو گفتم" هی ایزوکو تو حالت خو--" که دیدن رنگش پریده. داشت میارزید و زیر لب یه چیزی رو زمزمه میکرد
_ اون میدونست...اسممو میدونست...فامیلیم رو میدونست... جای اتاقم رو میدونست... و...و...میدونست من صاحب نهم ام..."
گفتم" باید به آیزاوا سنسه خبر بدیم" یهو بچه ها از راه رسیدن.
مینا: هی همه خوبن؟
ایدا: صدای گلوله واسه چی بود؟
باکوگو: خسته نباشید! به تهدیگ هم نرسیدین نفله ها!
اوچاکو: دکو_کون چی شده؟
ایزوکو: تبهکارا...قراره امشب بهمون حمله کنن
همه: چییییییییی؟!؟!
کامیناری: یعنی چی؟!
باکوگو: همین دیگه، به تهدیگ هم نرسیدین یعنی همین کله برقی!
مینتا: خب پایین هم برقا رفته بود! تا کامیناری لامپ هارو روشن کنه طول کشید
ایزوکو: همین الان باید به استاد بگیم.
***
سخنی از خویش:
بچه ها از نزوکو چان حماین کنین🥺
گناه داره...
وقتی برگشت خوشحال شه😄
نه...
ناخودآگاه دویدم سمت اتاقش. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و درحالی که در رو باز میکردم داد زدم "ایزوکو!" چشمم به دکو افتاد که جلوی در گارت گرفته و روبروش یه دختر با موهای سرمه ای کوتاه بود. یه ویلن.
به سرعت سمتش چند تا گلوله پرت کردم که تلپورت کرد و جاخالی داد. لعنتی. شوخی میکنی؟ یه تلپاتی؟!
دختر با یه لحن تمسخر آمیزی گفت "این رفتار در شأن یه خانم محترم نیست، کاتسوکی" شوکه شدم. اون اسم منو از کجا میدونست؟
درحالی که گلوله انفجار پرت میکردم داد زدم" اسم منو به زبون نیار عو--... تبهکار!" دوباره جاخالی داد. چقدر رو اعصاب بود!
یهو دستاشو بالا برم و با یه نگاه تاریک نگاهم کرد. بعد درحالی که دستش رو پشت گردنش میزاشت و باد از پنجره با موهاش میخورد گفت "باشه باشه. اسنبار شما برنده شدین. ولی ما برمیگردیم، میدوریا ایزوکو"
چی؟
اسم دکو رو هم میدونستن؟!
یه قدم عقب رفت. بعد با پوزخند گفت" شاید خیلی زود. و منظورم از زود خمین امشبه..." سرش رو کج کرد و جمله اش دو کامل کرد" صاحب نهم..." و تو یه لحظه تلپورت شد به جای نامعلوم.
مشتمو کف دستم کوبیدم و گفتم" لعنتی! در رفت!"
رو به دکو گفتم" هی ایزوکو تو حالت خو--" که دیدن رنگش پریده. داشت میارزید و زیر لب یه چیزی رو زمزمه میکرد
_ اون میدونست...اسممو میدونست...فامیلیم رو میدونست... جای اتاقم رو میدونست... و...و...میدونست من صاحب نهم ام..."
گفتم" باید به آیزاوا سنسه خبر بدیم" یهو بچه ها از راه رسیدن.
مینا: هی همه خوبن؟
ایدا: صدای گلوله واسه چی بود؟
باکوگو: خسته نباشید! به تهدیگ هم نرسیدین نفله ها!
اوچاکو: دکو_کون چی شده؟
ایزوکو: تبهکارا...قراره امشب بهمون حمله کنن
همه: چییییییییی؟!؟!
کامیناری: یعنی چی؟!
باکوگو: همین دیگه، به تهدیگ هم نرسیدین یعنی همین کله برقی!
مینتا: خب پایین هم برقا رفته بود! تا کامیناری لامپ هارو روشن کنه طول کشید
ایزوکو: همین الان باید به استاد بگیم.
***
سخنی از خویش:
بچه ها از نزوکو چان حماین کنین🥺
گناه داره...
وقتی برگشت خوشحال شه😄
- ۱۸۵
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط