عاشقان مرگ
پارت ۲
ایزوکو باقدمای که فقد ده سانت باهم فاصله داشت از لبه صخر به سمت باکوگو رفت باکوگو هم که از فاصله زیاد بین ایزوکو و لبه صخر مطمئن شود با سرعت باور نکردنی خودشو به ایزوکو رسوند و خیلی محکم جوری که ایزوکو روی زمین بیوفته بغلش کرد و افتاد روش
باکوگو :احمق.....ههههه...اگه ...اگه می افتادی چی ها ....هههه.....میخواستی چیکارکنی......میخواستم چیکار کنم ..ههه..اگر به فکر من نیستی ...
وحرفش رو غورت داد چون میخواس بگه به فکر مادرت هم نیستی که یادت اومد مادرش هم اون رو ترد کرد همینطور که روی ایزوکو بود دستاشومحکم تر دور گردنش قفل کردو سرش رو داخل گودی گردن ایزوکو برد تا اشکال رو نبین ولی با صدای بلندی داشت هقهق میکرد
ایزوکو : کاچان ...ببخشید میخواستم نمیدونستم که آنقدر ممکن ناراحتت کنم ببخشید
باکوگو با صدای نسبت عصبی اگه صدای هقهق از توش نیومد گفت
باکوگو: احمق تویی صاحب نیستی...هههه....اینو بفهم حتی برای مردان هم باید ازمن اجازه بگیری ...هههه.. فهمیدی بلکه بفهمونمد
ناخداگاه ایزوکو شیطونیش گل کرد
ایزوکو : مثلاً چطوری میخواد بفهمانیم
که دید گرما دست باکوگو داخل شلوارش تااومد واکنشی نشون بد از دردی که بخاطر فشار دیلش بود از هوش رفت
وقتی چشماش رو باز کرد دید باکوگو با شورت کنارش نشست و خودش هم هیچ لباسی ندار فکر باکوگو کارش رو انجام داد و از آنکه قرار نیست دردی رد حس کون هوف بلندی کشید که باکوگو رو از بیدار شدنش موطل کرد باکوگو در صدم ثانیه روی ایزوکو خیمه زد و گفت
باکوگو : بلخر بیدار شدی منتظر بودم ببینم آماده ای دیگه چون باید بخاطر اینکه داشتی سکتم میدادی باید تنبیه بشی نگران نباشه نهایت فقد قرار خیلی درد بکشی
ایزکوتا اومد دست هاشو بزار رو سینه باکوگو تا بتون در بر متوجه شد که دست و پایش به تخت بسته شدند و نمیتونم کاری جوز ناله کوفی کردنش انجام بده
.............پاپان .............
ایزوکو باقدمای که فقد ده سانت باهم فاصله داشت از لبه صخر به سمت باکوگو رفت باکوگو هم که از فاصله زیاد بین ایزوکو و لبه صخر مطمئن شود با سرعت باور نکردنی خودشو به ایزوکو رسوند و خیلی محکم جوری که ایزوکو روی زمین بیوفته بغلش کرد و افتاد روش
باکوگو :احمق.....ههههه...اگه ...اگه می افتادی چی ها ....هههه.....میخواستی چیکارکنی......میخواستم چیکار کنم ..ههه..اگر به فکر من نیستی ...
وحرفش رو غورت داد چون میخواس بگه به فکر مادرت هم نیستی که یادت اومد مادرش هم اون رو ترد کرد همینطور که روی ایزوکو بود دستاشومحکم تر دور گردنش قفل کردو سرش رو داخل گودی گردن ایزوکو برد تا اشکال رو نبین ولی با صدای بلندی داشت هقهق میکرد
ایزوکو : کاچان ...ببخشید میخواستم نمیدونستم که آنقدر ممکن ناراحتت کنم ببخشید
باکوگو با صدای نسبت عصبی اگه صدای هقهق از توش نیومد گفت
باکوگو: احمق تویی صاحب نیستی...هههه....اینو بفهم حتی برای مردان هم باید ازمن اجازه بگیری ...هههه.. فهمیدی بلکه بفهمونمد
ناخداگاه ایزوکو شیطونیش گل کرد
ایزوکو : مثلاً چطوری میخواد بفهمانیم
که دید گرما دست باکوگو داخل شلوارش تااومد واکنشی نشون بد از دردی که بخاطر فشار دیلش بود از هوش رفت
وقتی چشماش رو باز کرد دید باکوگو با شورت کنارش نشست و خودش هم هیچ لباسی ندار فکر باکوگو کارش رو انجام داد و از آنکه قرار نیست دردی رد حس کون هوف بلندی کشید که باکوگو رو از بیدار شدنش موطل کرد باکوگو در صدم ثانیه روی ایزوکو خیمه زد و گفت
باکوگو : بلخر بیدار شدی منتظر بودم ببینم آماده ای دیگه چون باید بخاطر اینکه داشتی سکتم میدادی باید تنبیه بشی نگران نباشه نهایت فقد قرار خیلی درد بکشی
ایزکوتا اومد دست هاشو بزار رو سینه باکوگو تا بتون در بر متوجه شد که دست و پایش به تخت بسته شدند و نمیتونم کاری جوز ناله کوفی کردنش انجام بده
.............پاپان .............
- ۴.۹k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط