{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

رفتین تو
چانگ: من نمیخوام با اون قرار بزارم!*داد*
جی وای عن: من نپرسیدم میخوای یا نه!
اعضا داشتن اون دوتا رو از هم جدا می‌کردن اما تو نمیتونستی کاری بکنی انگار چسبونده بودنت به اونجا
آخرش تونستن چانگبین رو جدا کنن
خودتم نفهمیدی چرا ولی موقع داد بغض کرده بودی
فقط دو نفر متوجه شدن اما چیزی نگفتن
لینو و سونگمین
... تو خوابگاه ...
رفتی اتاقت تا لباسات رو عوض کنی داشتی دنبال شلوار بگت میگشتی که یه نفر وارد شد
سونگمین: حالت خوبه؟
-: آره
سونگمین: چرا دستت لرزید
-: ...
سونگمین هیچی نگفت فقط رفت بیرون
... بعد از ظهر ...
هیون و لیکسی داشتن گیم میزدن
بقیه مشغول کار خودشون بودن تو‌هم داشتی مانهوا میخوندی
هیون کنارت نشسته بود یهو داد زد
من بردمممممممم
ترسیدی و زدی به بازوش
-:نفهم چرا داد میزنی!؟
هیون: تو خودت چرا منو میزنی
شونشو ناز کردی
-: ببخشید باید محکم تر میزدم؟
هیون: نه نه نه راحت باش راحت باش
لینو هی به سونگمین نگاه میکرد تا اینکه آخرش پاشد و رفت بیرون
لینو رفته بود پیش مشاور تا بپرسه اینا نشان چیه
مشاور گفت تا اطلاعات کاملی نداشته باشم نمیتونم چیزی بگم
لینو تشکر کرد و رفت بیرون
از کی میتونست کمک بگیره یادش اومد تو یه دوست بچگی داری پس
رفت پیش اون
سوهو: او سلام
لینو: سلام فک کنم اسمتون سوهو هست؟
سوهو:بله خودم هستم
لینو: خب من چندتا سوال دارم
سوهو: بفرمایید
لینو: یونا...بچگیش چیشده؟
سوهو: خب مادر یونا هیچوقت ازش خوشش نمیومد اون یه پسر میخواست نه یه دختر ذاتأ یونا یهویی شد بعد ازدواج پدر و مادرش
مادرش انتظار نداشت اونقدر زود حامله شه
یونا به دنیا اومد مامانش زیاد متنفر نبود
تا اینکه بردار یونا تو ۹ سالگی به دنیا اومد
مادرش باهاش سرد شد چندباری هم بهش گفته بود برو خودتو بکش
لینو: چجوری تونست
سوهو؛ تقریبا پنج شش سال گذشت پدرش متوجه شد یونا مثل قبل نیست برای همین دستگاه ضبط صدا میزاره تو خونه چند شب بعد میفهمه مامان یونا داره بهش خیانت میکنه و با یونا چیکار میکرده برای همین ازش طلاق میگیره مادر یونا هم همیشه یونا رو سرزنش میکنه تو بچگی خیلی یونا رو اذییت کرده کتکش زده تحقیرش کرده حتی یادمه یه بار به مدت یک هفته بهش فقط یه وعده غذا می داد
پدرش بخاطر شغلش هر ماه به مدت یک یا دو هفته میرفت خارج از کشور.
بغض لینو مثل باروت شده بود کافی بود یه کلمه دیگه از دهن سوهو در بیاد تا لینو مثل ابر بارون زا بشه
... چند دقیقه بعد ...
لینو برگشت خوابگاه یونا خواب بود
همه چیز رو به اعضا گفت
چان: چجوری تونسته از بچه خودش متنفر شه!؟
چانگبین: حاضرم شرط ببندم یه جای خالی براش مونده
جونگین: ازش بپرسیم؟
لینو: نهه سوهو گفت دوست نداره درباره بچگیش حرف بزنه
هیونجین: اگه من بودم میمردم
هان: از کجا میدونید شاید تلاش کرده
لینو: چون کرده هم خودکشی هم خودزنی
سونگمین: حتماً خیلی سخته
چان: البته که سخته من از هانا میدونم دخترا تو اون سن روحیه حساسی دارن و به مادراشون بیشتر نیازمندن
چانگبین: هعی...
یونگبوکی داشت اشک میریخت
جونگین بغلش کرد
جونگین: هیونگ گریه نکن
سونگمین: تو اینارو از کجا فهمیدی؟
لینو: دقت کردین یونا وقتی صدای داد میومد چجوری میشد منم رفتم پیش مشاور اما اون گفت باید اطلاعاتی درباره گذشتش داشته باشم
همون لحظه صدای یونا از بالا اومد
-:چان هیونگ گوشیت داره زنگ میزنه
چان با عربده متقابل: میتونی بیاری؟
-: آره آوردم
یونا گوشی چان رو آورد و با یونگبوک مواجه شد که جای اشک رو صورتشه
-: چیشدع!؟
هان: ه.. هیچی لحظه مرگ.. لحظه مرگ ارن رو نشونش دادم برا همون
-: آها
ادامه دارد
دیدگاه ها (۷)

آپدیت اینستاگرام چان «من این و اون رو انجام میدم.»#استری_کید...

آپدیت استوری اینستاگرام چان *اون سیاهی رو خودم اضافه کردم زم...

چان زیر پست خواهرش در اینستاگرام کامنت گذاشتاین پست: https:...

مافیای عزیز من p9

اصکی میری منبع بزن و اجازه بگیر

وقتی...( درخواستی)

آپدیت اینستاگرام @.matinkim_magazineمجموعه زمستانی Matin Kim...

آپدیت توییتر @.playwith_pepero"به مناسبت تولد بنگ چان، سفیر ...

اصکی میری منبع بزن و اجازه بگیر

منتشر نشده از برنامه Fridge Interviewترجمه 🐺: تو چشمش بزنسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط