بقیه chapter 1
بردارش رو دید که حاضر و خیلی مرتب لباساش رو پوشیده و مادرشون رو بغل کرده بود و پدرش هم داشت موهاش رو نوازش میکرد. الحق که اون خیلی فرز و مرتب بود و سوبین رو وارد میکرد که هرروز بیشتر از قبل تحسینش بکنه هرچند میتونست زیادی شیطون بشه .لبخندی زد و پیش خانوادش رفت مادرش رو از پشت بغل کرد با اخم مصنوعی و بامزه ای بهشون نگاه کرد
سوبین:احیانا شما یه پسر بزرگتر ندارین که بدرقه اش کنین و بخاطرش اشک شوق بریزین؟
همه خندیدن بعد پدرش یه پس سری بهش زدو گفت
:واس خودت کره خری شد واس چیت اشک شوق بریزیم قرار نیست که تا ابد بری از دستت راحت شیم
مادرش خندید و چشم غره ای به پدرش رفت و گفت
:پدرت رو ول کن اونقد از الان دلت براش تنگ شده که داره چرت میگه
بعد پسرش رو به آغوش گرمش کشید و محکم بغلش کرد بعد دم در گوشش گفت که عجب پسر خوشتیپی داره
پدرش هم همراه با کای بغلشون کرد
همشون رفتن سر میز تا صبحونه بخورن ،میز پر چیزایی بود که هردو برادر خیلی دوس داشتن پس صبحونشون رو با لذت تمام خوردن و رفتن تا عکس خانوادگی بگیرن .عکس های خیلی خوب شده بودن وهمشون به لطف مادر هنرمندشون بود .
همگی سوار ماشین شدن و پدرشون اهنگ شادی رو باز کرد . امروز قراره شده بود هردو بردار رو پدرشون و مادرشون ببرن . اول پسر کوچیکتر رو گذاشتن مدرسه و بدرقه اش کردن بعد هم بردارش یعنی چوی سوبین .مادرش دوباره سوبین رو بغل کرد و براش کلی آروزی موفقیت کرد ،بعد کلی تعریف ازش به لطف پدرش دست از سر سوبین برداشت .سوبین با هردوشون خداحافظی کرد و با هیجان به سمت دانشگاهش رفت .اگه میگفت استرس نداره دروغ بزرگی میگفت چون استرس هم داشت ، چیزی که کاملا طبیعی بود .
خیره دانشگاه عظیمی شد که بود که قرار بود توش درس بخونه .به قدری غرق تماشای نمای دانشگاهی بود که انگار شبیه قصر سلطنتی بود با یه تفاوت که یکم ساده تر بود متوجه لیزی زمین بخاطر خیسی آب بارون نبود و کم مونده بود تا سر بخوره که ....
~چون یکم بلند بود لود نمیشد این نمیدونم واقها چندمین باریه که میخوام بذارم لود بشه و یواش یواش داره میره رو مخم خب سلامم! امیدوارم که از بخش اول داستان خوشتون اومده باشه راستش میخواستم بهتون بگم که داستان من جوری نیست که با چپتر جور دربیاد ولی ازونجایی که من نه حوصله و نه وقت پی د اف رو دارم اینطوری میذارم و اینکه قرار نیست مرتب بذارم چپترارو بخاطر برنامه هام ولی حت ممکنه یه ساعت بعد یه چپتر دیگه لود کنم بستگی داره من این کارو برای سرگرمی کردم به هر حال امیدوارم که خوشتون بیاد ازش . واقعا ببخشید بخاطر بی نظمی هم =)روزای ستاره ای داشته باشین✨️
#یونبین #yeonbin #txt# فن_فیکشن
سوبین:احیانا شما یه پسر بزرگتر ندارین که بدرقه اش کنین و بخاطرش اشک شوق بریزین؟
همه خندیدن بعد پدرش یه پس سری بهش زدو گفت
:واس خودت کره خری شد واس چیت اشک شوق بریزیم قرار نیست که تا ابد بری از دستت راحت شیم
مادرش خندید و چشم غره ای به پدرش رفت و گفت
:پدرت رو ول کن اونقد از الان دلت براش تنگ شده که داره چرت میگه
بعد پسرش رو به آغوش گرمش کشید و محکم بغلش کرد بعد دم در گوشش گفت که عجب پسر خوشتیپی داره
پدرش هم همراه با کای بغلشون کرد
همشون رفتن سر میز تا صبحونه بخورن ،میز پر چیزایی بود که هردو برادر خیلی دوس داشتن پس صبحونشون رو با لذت تمام خوردن و رفتن تا عکس خانوادگی بگیرن .عکس های خیلی خوب شده بودن وهمشون به لطف مادر هنرمندشون بود .
همگی سوار ماشین شدن و پدرشون اهنگ شادی رو باز کرد . امروز قراره شده بود هردو بردار رو پدرشون و مادرشون ببرن . اول پسر کوچیکتر رو گذاشتن مدرسه و بدرقه اش کردن بعد هم بردارش یعنی چوی سوبین .مادرش دوباره سوبین رو بغل کرد و براش کلی آروزی موفقیت کرد ،بعد کلی تعریف ازش به لطف پدرش دست از سر سوبین برداشت .سوبین با هردوشون خداحافظی کرد و با هیجان به سمت دانشگاهش رفت .اگه میگفت استرس نداره دروغ بزرگی میگفت چون استرس هم داشت ، چیزی که کاملا طبیعی بود .
خیره دانشگاه عظیمی شد که بود که قرار بود توش درس بخونه .به قدری غرق تماشای نمای دانشگاهی بود که انگار شبیه قصر سلطنتی بود با یه تفاوت که یکم ساده تر بود متوجه لیزی زمین بخاطر خیسی آب بارون نبود و کم مونده بود تا سر بخوره که ....
~چون یکم بلند بود لود نمیشد این نمیدونم واقها چندمین باریه که میخوام بذارم لود بشه و یواش یواش داره میره رو مخم خب سلامم! امیدوارم که از بخش اول داستان خوشتون اومده باشه راستش میخواستم بهتون بگم که داستان من جوری نیست که با چپتر جور دربیاد ولی ازونجایی که من نه حوصله و نه وقت پی د اف رو دارم اینطوری میذارم و اینکه قرار نیست مرتب بذارم چپترارو بخاطر برنامه هام ولی حت ممکنه یه ساعت بعد یه چپتر دیگه لود کنم بستگی داره من این کارو برای سرگرمی کردم به هر حال امیدوارم که خوشتون بیاد ازش . واقعا ببخشید بخاطر بی نظمی هم =)روزای ستاره ای داشته باشین✨️
#یونبین #yeonbin #txt# فن_فیکشن
- ۱۲.۴k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط