"نکنه عاشقش شدم؟"پارت³
"نکنه عاشقش شدم؟"پارت³
اون فرد:تو...تو هانایی؟شناختی منو؟
هم صداش اشنا بود هم چشماش ولی هیچی به ذهنم نمیرسید که اون کیه
+ب...بله...شما؟
اون فرد:نشناختی؟همونی ام که ۲ سال پیش به بهونه درس خوندن و مهاجرت به سئول ولم کردی و رفتی...بعد اینکه رفتی خودم رو باختم ولی بعد حدود ۷ ماه تونستم خودم رو جمع و جور کنم و الان یه ایدلم...من همونی ام که بخاطر اینکه رابطهمون مجازی بود و من استرالیایی بودم ولم کردی...الان یه ایدل خیلی معروفم...فلیکس از استری کیدز
تا شناختمش و گفت که الان کیه خشکم زد...فکر کردم که دیگه قرار نیست ببینمش ولی الان جلوم ایستاده بود و از گذشته حرف میزد...من ولش کردم چون عاشق رفیقش بودم...هیونجین...نمیخواستم بهش خیانت کنم چون میدونستم بیشتر ضربه میخورد...برای همین تمومش کردم
+تو...تو...اینجا...فلیکس...وایسا ببینم...چی؟!همون فلیکس...وای خدای من...ببین تو نمیتونی من رو سرزنش کنی چون برای تموم کردن رابطهمون دلیل داشتم
فلیکس:دیگه مهم نیست که دلیل داشتی یا نداشتی...الان با من میای
یهو مچ دستم رو گرفت و سفی کرد من رو با خودش ببره توی ون ولی یهو...همونی که به من گفت نمیتونم دنسرش باشم...اره جونگکوک...وقتی فلیوس داشت دستم رو میکشید یهو جونگکوک اومد...محکم یقهاش رو گرفت و پرتش کرد سمت دیوار...اونقدر محکم پرتش کرد به دیوار که فقط چند دقیقه نمیتونست سرش رو بلند کنه...چرخید نگاهم کرد
_هی...تو...تو حالت خوبه؟
تعجب کردم...چشمام گرد شده بود و نمیدونستم چی بگم اون...اون واقعا نگرانم شده بود؟همونی که گفت من لیاقت حضور توی اجرا هاش رو ندارم...الان کمکم کرده بود و نگرانم شده بود
+*با صدایی لرزون از تعجب*آ...آره...م...ممنون
همون لحظه تازه به خودش اومد...خودش رو جمع و جور کرد و نگرانی توی چشماش رو پوشوند و با یه نگاه سرد و مقتدر جایگزینش کرد و با لحنی سرد جوری که دیگه اون لحن محبت امیز و نگرانش مشهص نباشه گفت
_من دیگه میرم...دیگه این دور و ورا نبینمت
وقتی چرخید و داشت میرفت برای اولین بار چیزی رو حس کردم که نه برای فلیکس،نه برای هیونجین نه برای هیچکس دیگه ای حسش نکرده بودم...عشق...اون لحظه بود که فهمیدم اون حسی که من به فلیکس و هیونجین داشتم عشق نبود...صمیمیت بود
اروم زیر لب گفتم
+این حس چیه؟!نکنه...نکنه...عاشقش شدم؟
▪︎▪︎این داستان ادامه دارد▪︎▪︎
اون فرد:تو...تو هانایی؟شناختی منو؟
هم صداش اشنا بود هم چشماش ولی هیچی به ذهنم نمیرسید که اون کیه
+ب...بله...شما؟
اون فرد:نشناختی؟همونی ام که ۲ سال پیش به بهونه درس خوندن و مهاجرت به سئول ولم کردی و رفتی...بعد اینکه رفتی خودم رو باختم ولی بعد حدود ۷ ماه تونستم خودم رو جمع و جور کنم و الان یه ایدلم...من همونی ام که بخاطر اینکه رابطهمون مجازی بود و من استرالیایی بودم ولم کردی...الان یه ایدل خیلی معروفم...فلیکس از استری کیدز
تا شناختمش و گفت که الان کیه خشکم زد...فکر کردم که دیگه قرار نیست ببینمش ولی الان جلوم ایستاده بود و از گذشته حرف میزد...من ولش کردم چون عاشق رفیقش بودم...هیونجین...نمیخواستم بهش خیانت کنم چون میدونستم بیشتر ضربه میخورد...برای همین تمومش کردم
+تو...تو...اینجا...فلیکس...وایسا ببینم...چی؟!همون فلیکس...وای خدای من...ببین تو نمیتونی من رو سرزنش کنی چون برای تموم کردن رابطهمون دلیل داشتم
فلیکس:دیگه مهم نیست که دلیل داشتی یا نداشتی...الان با من میای
یهو مچ دستم رو گرفت و سفی کرد من رو با خودش ببره توی ون ولی یهو...همونی که به من گفت نمیتونم دنسرش باشم...اره جونگکوک...وقتی فلیوس داشت دستم رو میکشید یهو جونگکوک اومد...محکم یقهاش رو گرفت و پرتش کرد سمت دیوار...اونقدر محکم پرتش کرد به دیوار که فقط چند دقیقه نمیتونست سرش رو بلند کنه...چرخید نگاهم کرد
_هی...تو...تو حالت خوبه؟
تعجب کردم...چشمام گرد شده بود و نمیدونستم چی بگم اون...اون واقعا نگرانم شده بود؟همونی که گفت من لیاقت حضور توی اجرا هاش رو ندارم...الان کمکم کرده بود و نگرانم شده بود
+*با صدایی لرزون از تعجب*آ...آره...م...ممنون
همون لحظه تازه به خودش اومد...خودش رو جمع و جور کرد و نگرانی توی چشماش رو پوشوند و با یه نگاه سرد و مقتدر جایگزینش کرد و با لحنی سرد جوری که دیگه اون لحن محبت امیز و نگرانش مشهص نباشه گفت
_من دیگه میرم...دیگه این دور و ورا نبینمت
وقتی چرخید و داشت میرفت برای اولین بار چیزی رو حس کردم که نه برای فلیکس،نه برای هیونجین نه برای هیچکس دیگه ای حسش نکرده بودم...عشق...اون لحظه بود که فهمیدم اون حسی که من به فلیکس و هیونجین داشتم عشق نبود...صمیمیت بود
اروم زیر لب گفتم
+این حس چیه؟!نکنه...نکنه...عاشقش شدم؟
▪︎▪︎این داستان ادامه دارد▪︎▪︎
- ۱۲۱
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط