گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.

گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.
اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد.
اتفاقی که حالت را خوب کند.
حتی حاضری در هوای یخ زده ی زمستان پیاده قدم بزنی، به هوای اینکه آفتابی بتابد و تو را گرم کند.
نمی دانی چه می خواهی.
فقط می گویی منتظر یک اتفاق تازه هستی.
به ترنمی دلبسته می شوی و روزی هزاربار با گوش جان آن نوای موسیقی را می شنوی،
اما باز هم نمی دانی که چه می خواهی
آشفته و بی قرار هستی.
و باز هم نمی دانی که چه می خواهی.
من راز این بی قراری ات را می دانم.
دلت یک دوست می خواهد!
کسی را که فقط بشود با او چند کلام حرف زد.
شاید هم گاهی دلت یواشکی چیز بیشتری بخواهد.
شاید هم دلت به سرش زده باز عاشق شود!!!
دیدگاه ها (۹)

من هیچ‌وقت آن‌قدر سرم شلوغ نمی‌شود که دلم برایت تنگ نشود… حت...

دوست داشتنتشبیه ورق خوردن رؤیاستدر کتابیکه دلم نمی‌خواهد به ...

🎬 صدای مرگ | قسمت اولگاهی خطرناک‌ترین اتفاق‌ها، از یک تصمیم ...

💔🥀 گاهی دردناک‌ترین اتفاق، رسیدن به جایی است که دیگر هیچ درد...

عاشقانه های شبنم

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

گاهی زندگی از ما فقط یک چیز می‌خواهد؛ صبر... ❤️صبر کنیم، نه ...

پروانه جان

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط