سناریو بلولاک (قفل آبی)

خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از بلولاک★

موضوع:«یاندره.»

کاراکترها:«نـــــــــــاگـــــــــی ســـــــــیـــــــــشـــــــــیـــــــــرو.»

ــــــــــــــــــ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ـــــــــــــــــ‌


باران می‌بارید و هوا سرد بود. دستم را روی دستگیره‌ی در گذاشته بودم که بروم بیرون، اما هنوز در را باز نکرده بودم که ناگی از پشت سر گفت: «کجا؟»

گفتم: «باشگاه.»

چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام جلو آمد. ناگی شال گردنم را گرفت. شال نرم بود، اما او آن را دور گردنم پیچید و ناگهان محکم به عقب کشید.

پارچه روی گلویم فشار آورد. نفس‌هایم برید. دست‌هایم را بالا بردم تا شال را باز کنم، اما ناگی با یک دست مچ‌هایم را گرفت و با دست دیگر، شال را محکم‌تر کشید. چشم‌هایم سیاهی رفت. زانوهایم لرزید و دیگر توان نگه داشتن خودم را نداشتم.

داشتم خفه می‌شدم.

ناگی با صدایی آرام گفت: «هر روز می‌ری بیرون. من تنها می‌مونم. حوصله‌ام سر می‌ره.»

نمی‌توانستم حرف بزنم. نفس در سینه‌ام گیر کرده بود. دنیا داشت تار می‌شد که ناگهان شال را ول کرد.

روی زمین افتادم و با وحشت نفس نفس زدم. سرفه‌هایم پشت سر هم می‌آمد و گلوی‌ام می‌سوخت. ناگی کنارم نشست. با نوک انگشتش جای شال را روی گردنم لمس کرد. پوست آنجا قرمز شده بود و درد می‌کرد.

با همان لحن خسته و بی‌احساسش گفت: «این جای شال روی گردنت مال منه. اگه باز هم بخوای بری بیرون، دوباره شال رو می‌پیچم دور گردنت. این بار اون‌قدر می‌کشمش که دیگه صدات رو نشنوم. همون‌جا نگه میدارمت تا بمیری، بعدش دیگه نمی‌تونی جایی بری.»

بعد شال را از گردنم باز کرد، تا زد و گذاشت روی میز. سپس بی‌هیچ عجله‌ای روی زمین، کنارم دراز کشید و چشم‌هایش را بست؛ انگار نه انگار که لحظه‌ای پیش، چیزی نزدیک به مرگ را از سر گذرانده بودم.

من هنوز روی زمین بودم، دستم روی گردنم، سرفه‌ام بند نمی‌آمد و گلوی سوخته‌ام می‌لرزید. اما خوب می‌دانستم آن شال، دیگر فقط یک لباس نبود؛ نشانِ اسارتِ من بود. و ناگی… ناگیِ من، برای نگه داشتنم، حاضر بود همه چیز را به آتش بکشد...حتی من را.

ـ پایان.


ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ




¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۱۹۵

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

چندپارتی تهیونگ

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت چهاردهم 𓆪جیمین چند ثانیه به پیام خیره ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_47فصل بیستم | ک...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط