{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_26

فصل سیزدهم | نوشته‌ی روی دیوار

وقتی به انتهای راهرو رسیدند، چان چراغ را روی دیوار گرفت.
سطح دیوار با لایه‌ای از گردوغبار پوشیده شده بود.
هیچ دری دیده نمی‌شد.
هیچ دستگیره‌ای.
هیچ قفلی.
فقط چند خط نامنظم که انگار سال‌ها قبل روی گچ کشیده شده بودند.
جونگین جلو رفت.
— بچه‌ها، اینجا رو ببینید.
او به گوشه‌ی پایین دیوار اشاره کرد.
چان خم شد.
زیر لایه‌ی گردوغبار، حروفی کم‌رنگ دیده می‌شد.
لی‌نو با انگشت آرام روی دیوار کشید.
بخشی از نوشته آشکار شد.
«هیونجین...»
فلیکس بی‌اختیار به هیونجین نگاه کرد.
هان زیر لب گفت:
— البته که اسم هیونجینه.
اما این بار جمله‌اش بیشتر شبیه نگرانی بود تا شوخی.
لی‌نو گردوغبار بیشتری را پاک کرد.
بخش دوم نوشته ظاهر شد.
«تو نامش را پیش از دیدنش می‌دانستی.»
سکوت.
هیونجین به نوشته خیره شد.
فلیکس آهسته گفت:
— این درباره‌ی توئه؟
هیونجین جواب نداد.
چان پرسید:
— قبل از اینکه بیای اینجا، اسم فلیکس رو از کجا شنیده بودی؟
هیونجین دستش را به پیشانی‌اش کشید.
— نمی‌دونم.
این بار هیچکس شوخی نکرد.
هیونجین ادامه داد:
— فقط یادمه که اسمش رو می‌دونستم. قبل از اینکه حتی یک بار ببینمش.
فلیکس پرسید:
— کسی درباره‌ی من بهت گفته بود؟
— احتمالاً.
— کی؟
هیونجین به نوشته نگاه کرد.
— یادم نمیاد
فلیکس نفسش را آرام بیرون داد.
— پس ما حتی نمی‌دونیم این ماجرا از کجا شروع شده.
سونگمین گفت:
— شاید این دیوار بتونه بیشتر بهمون بگه.
او گوشی‌اش را به نوشته نزدیک‌تر کرد.
زیر جمله‌ی اول، خط دیگری وجود داشت؛ اما آن‌قدر کم‌رنگ بود که به‌سختی دیده می‌شد.
جونگین با دقت نگاه کرد.
— فکر کنم یه چیز دیگه هم نوشته.
چان چراغ را تغییر جهت داد.
این بار حروف بیشتری آشکار شدند.
«اما نام، خاطره نیست.»
هیونجین این جمله را آهسته خواند.
— نام، خاطره نیست...
فلیکس به او نگاه کرد.
— یعنی چی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
— منم نمیفهمم
لی‌نو دستش را از روی دیوار برداشت.
— شاید منظورش اینه که دونستن اسم یه نفر، به معنی شناختنش نیست.
هان گفت:
— خب، اینو که خودمون هم می‌دونستیم.
لی‌نو نگاهش کرد.
— پس تو می‌دونی این نوشته قراره به چی اشاره کنه؟
— نه.
— پس بذار بقیه حرف بزنن.
هان دهانش را بست.
چانگبین آرام خندید.
— بالاخره یکی ساکتش کرد.
هان زیر لب گفت:
— وقتی از اینجا بریم بیرون، همه‌تون رو به خاطر می‌سپارم.
جونگین جواب داد:
— اگه از اینجا بریم بیرون.
هان سریع برگشت.
— تو چرا همیشه آخر هر جمله یه چیزی اضافه می‌کنی که آدم پشیمون شه؟
اما پیش از اینکه جونگین جواب بدهد، صدایی از پشت دیوار آمد.
صدای کشیده شدن چیزی روی سطح چوب.
همه ساکت شدند.
این صدا از انتهای راهرو نبود.
از پشت همان دیوار بود.
خش...
فلیکس یک قدم عقب رفت.
هیونجین فوراً متوجه شد و به سمتش برگشت.
— خوبی؟
فلیکس سر تکان داد.
— آره.
اما نگاهش هنوز روی دیوار بود.
چان با احتیاط به آن نزدیک شد.
— یک نفر پشتشه؟
لی‌نو گوشش را به دیوار نزدیک کرد.
چند ثانیه گذشت.
بعد آرام گفت:
— نه.
سونگمین پرسید:
— پس چی بود؟
لی‌نو عقب رفت.
— انگار چیزی روی دیوار کشیده شد.
هان به زمین نگاه کرد.
— من فقط می‌خوام بدونم چرا هر بار یه چیزی صدا می‌ده، هیچ‌کس حاضر نیست بگه «بی‌خیال، برگردیم»؟
چان گفت:
— چون اگه برگردیم، هنوز هیچ جوابی نداریم.
هان آهسته جواب داد:
— و اگه بمونیم، ممکنه جواب‌ها ما رو پیدا کنن.
چان برای لحظه‌ای نگاهش کرد.
— این یکی رو خوب گفتی.
هان با غرور سرش را بالا گرفت.
— بالاخره استعدادم به چشمای کورتون اومد
در همان لحظه صدای تقه‌ی آرامی از دیوار آمد.
هان دوباره پشت چانگبین پناه گرفت.
— خب، استعدادم در همین حد بود بقیش با استعداد های شما
چانگبین خندید.
اما خنده‌اش خیلی زود قطع شد.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط