آینه 48
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 48:
دفتر نقاشی رو برداشتم و یبار دیگه به نقاشی هاش خیره شدم
اونجا نوشته بودم که راه فرار رو فهمیدم..
احتمالا بخاطر اینکه امکان داشته فئودور کتاب زیرزمین رو پیدا کنه، فقط واسه خودم سرنخ گذاشتم ولی..
+ این نقاشی ها.. منظورشون چیه..
چند بار دیگه ورق زدم تا دوباره رسیدم به اون نقاشی ماشین اتش نشانی..
مطمئن بودم که به این مربوط میشه
+ صبر کن ببینم.. یه ساختمون.. ماشین اتش نشانی کنارش..
مکث کردم و با جرقه ای که به ذهنم رسید نگاهمو از روی دفتر برداشتم
+ خودشه!
"فئودور"
هیچکدوم..
هیچکدوم از اون لعنتیا حتی ذره ای شباهت به ناکاهارا نداشتن
لعنت به اون شب که چهره اشو ندیدم..
نیکولای: فئودور سان..
+ چیه؟
- شاید اصلا کار ناکاهارا نباشه.. شاید زیادی حساس شدید..
دستمو محکم روی میز کوبیدم و بلند شدم
+ امکان نداره.. من مطمئنم اون یجوری میخاد دازایو فراری بده..
- ولی..
+ ولی نداره! همین امروز زنگ بزن تا بیان و دوربین رو روبروی اتاق سیصد و هفده وصل کنن
اهی کشید و بهم خیره شد
- باشه.. هرچی شما بگید..
سری به نشونه تایید پایین اوردم و رفتم بیرون
دستامو به حالت مشت توی جیبم فرو بردم و از پله ها بالا رفتم
کارت مخصوص اتاق دازای یا همون اتاق سیصد و هفده رو در اوردم و بعد از اینکه روبروی در گذاشتمش، وارد شدم
+ دازای؟ من برگشتم..
توی حال نبود پس.. احتمالا بازم رفته بود طبقه بالا
+ دازای، اونجایی..؟
"دازای"
همینکه صداشو شنیدم سریع دفترمو زیر تخت فرستادم و بلند شدم
+ اومدی چویا..؟ کار چطور بود؟
با چهره به ظاهر نگران روبروم وایساد
- تو.. هنوز دلت واسه نوا تنگ میشه..؟
بااینکه میدونستم نوا واقعی نیست ولی سرمو پایین انداختم
+ البته.. اون.. بچمون بود
اومد کنارم و خواست لباشو روی لبام بذاره ولی فوری عقب کشیدم
+ اسمشو اوردی.. حس میکنم حالم بد شد.. ببخشید
اینو گفتم و سریع رفتم توی دستشویی
چاره دیگه ای نداشتم
نمیخاستم دیگه هیچ تماسی بینمون باشه
دستامو از اب یخ پر کردم و چند باری به صورتم زدم
از توی آینه نگاهی به خودم انداختم و برگه ای که از قبل چیزی داخلش نوشته بودم رو پشت آینه گذاشتم
شیر اب رو هم بستم و خواستم بیام بیرون که..
+ شیر اب..
دوباره بازش کردم..
+ نکنه..
شیرو بستم و دستگیره اش رو به هر سختی که بود جدا کردم
حدسم درست بود
معمایی که واسه خودم نوشته بودم، تمام این مدت جلوی چشمم بوده..
از توی اون محفظه کوچیک چیزی که قایم کرده بودم رو برداشتم
+ یه کپسول..!
𝓟𝓪𝓻𝓽 48:
دفتر نقاشی رو برداشتم و یبار دیگه به نقاشی هاش خیره شدم
اونجا نوشته بودم که راه فرار رو فهمیدم..
احتمالا بخاطر اینکه امکان داشته فئودور کتاب زیرزمین رو پیدا کنه، فقط واسه خودم سرنخ گذاشتم ولی..
+ این نقاشی ها.. منظورشون چیه..
چند بار دیگه ورق زدم تا دوباره رسیدم به اون نقاشی ماشین اتش نشانی..
مطمئن بودم که به این مربوط میشه
+ صبر کن ببینم.. یه ساختمون.. ماشین اتش نشانی کنارش..
مکث کردم و با جرقه ای که به ذهنم رسید نگاهمو از روی دفتر برداشتم
+ خودشه!
"فئودور"
هیچکدوم..
هیچکدوم از اون لعنتیا حتی ذره ای شباهت به ناکاهارا نداشتن
لعنت به اون شب که چهره اشو ندیدم..
نیکولای: فئودور سان..
+ چیه؟
- شاید اصلا کار ناکاهارا نباشه.. شاید زیادی حساس شدید..
دستمو محکم روی میز کوبیدم و بلند شدم
+ امکان نداره.. من مطمئنم اون یجوری میخاد دازایو فراری بده..
- ولی..
+ ولی نداره! همین امروز زنگ بزن تا بیان و دوربین رو روبروی اتاق سیصد و هفده وصل کنن
اهی کشید و بهم خیره شد
- باشه.. هرچی شما بگید..
سری به نشونه تایید پایین اوردم و رفتم بیرون
دستامو به حالت مشت توی جیبم فرو بردم و از پله ها بالا رفتم
کارت مخصوص اتاق دازای یا همون اتاق سیصد و هفده رو در اوردم و بعد از اینکه روبروی در گذاشتمش، وارد شدم
+ دازای؟ من برگشتم..
توی حال نبود پس.. احتمالا بازم رفته بود طبقه بالا
+ دازای، اونجایی..؟
"دازای"
همینکه صداشو شنیدم سریع دفترمو زیر تخت فرستادم و بلند شدم
+ اومدی چویا..؟ کار چطور بود؟
با چهره به ظاهر نگران روبروم وایساد
- تو.. هنوز دلت واسه نوا تنگ میشه..؟
بااینکه میدونستم نوا واقعی نیست ولی سرمو پایین انداختم
+ البته.. اون.. بچمون بود
اومد کنارم و خواست لباشو روی لبام بذاره ولی فوری عقب کشیدم
+ اسمشو اوردی.. حس میکنم حالم بد شد.. ببخشید
اینو گفتم و سریع رفتم توی دستشویی
چاره دیگه ای نداشتم
نمیخاستم دیگه هیچ تماسی بینمون باشه
دستامو از اب یخ پر کردم و چند باری به صورتم زدم
از توی آینه نگاهی به خودم انداختم و برگه ای که از قبل چیزی داخلش نوشته بودم رو پشت آینه گذاشتم
شیر اب رو هم بستم و خواستم بیام بیرون که..
+ شیر اب..
دوباره بازش کردم..
+ نکنه..
شیرو بستم و دستگیره اش رو به هر سختی که بود جدا کردم
حدسم درست بود
معمایی که واسه خودم نوشته بودم، تمام این مدت جلوی چشمم بوده..
از توی اون محفظه کوچیک چیزی که قایم کرده بودم رو برداشتم
+ یه کپسول..!
- ۱۰.۳k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط