دردسر های سه روزه ( پارت ۴ )
دردسر های سه روزه ( پارت ۴ )
سونیک میترسید شدو رو از دست بده ولی به حرف شدو گوش کرد و دیگه داد نزد.
سونیک : شدو....
شدو آروم توی بغل سونیک جا گرفت و سرش رو به سینه ی سونیک تکیه داد.
شدو : سونیک.....
سونیک : بله شدو....
شدو : درسته که خیلی باهم خوب نیستیم اما اگه....اگه من....
سونیک : میدونم میخوای چی بگی لطفا به زبون نیارش هیچ وقت این اتفاق نمی افته.
شدو : خیله خب....باشه....
سونیک شدو رو محکم بغل کرد.
سونیک : نمیزارم اتفاقی برات بی افته شدو.
شدو : ممنونم سونیک......من خیلی خستم....
و چشماش رو بست.
سونیک : شدو نباید بخوابی..... اگه بخوابی برای همیشه میخوابی و من دیگه نمیتونم ببینمت.....بیدار بمون!
شدو آروم خندید.
سونیک : این که راه رو گم کردم و تو خون ریزی شدیدی داری خنده داره؟! واقا؟!
شدو : نه....نه به این میخندم که نگرانمی.
سونیک : برای چی نباید باشم؟
شدو : سونیک.....چرا امروز اینقدر دنبال من میای؟
سونیک : بخاطره....بخاطره اینکه تیلز و بقیه برام چالش گذاشتن.
شدو : چه....چالشی؟....البته...همین چالش باعث شد منو پیدا کنی.
سونیک : اگه میخوای بدونی چه چالشی....باید زنده بمونی......باشه؟....
شدو : باشه.....
تیلز و امی و ناکلز بلاخره از بین شاخه ها بیرون اومدن.
سونیک با صدایی لرزان : بچه ها...لطفا کمکم کنید....شدو...شدو حالش خوب نیست.
تیلز با سرعت به سمت سونیک اومد.
سونیک : شدو بقیه اومدن....
شدو هیچ جوابی نداد.
سونیک : شدو...
سونیک به شدو نگاه کرد چشماش بسته بودن.
سونیک از ته دل داد زد : شدو!....
شدو رو بردن به کارگاه خون زیادی ازش رفته بود خیلی به مرگ نزدیک بود.
اما سونیک یک دقیقه هم شدو رو تنها نمی گذاشت.
سونیک : شدو....لطفا چشماتو باز کن....بخاطر من.....
و کنار تخت شدو خوابش برد.
ساعت نزدیک یک شده بود.همه خواب بودن.
یه دفعه شدو بیدار شد....میخواست تکان بخوره اما با هر تکان فقط دردش زیاد تر میشد.....آروم روی تخت نشست.
سونیکو دید.
دید سونیک کنار تختش خوابیده....انگار گریه کرده بود.
شدو اشک های سونیک رو پاک کرد و برای اینکه سونیک توی خواب اذیت نشه او راهم روی تخت آورد.
خب فکر کنم این یکی هم کم شد ببخشید کلی چیز روی سرم ریخته💗🤕ولی امیدوارم خوشتون بیاد❤
سونیک میترسید شدو رو از دست بده ولی به حرف شدو گوش کرد و دیگه داد نزد.
سونیک : شدو....
شدو آروم توی بغل سونیک جا گرفت و سرش رو به سینه ی سونیک تکیه داد.
شدو : سونیک.....
سونیک : بله شدو....
شدو : درسته که خیلی باهم خوب نیستیم اما اگه....اگه من....
سونیک : میدونم میخوای چی بگی لطفا به زبون نیارش هیچ وقت این اتفاق نمی افته.
شدو : خیله خب....باشه....
سونیک شدو رو محکم بغل کرد.
سونیک : نمیزارم اتفاقی برات بی افته شدو.
شدو : ممنونم سونیک......من خیلی خستم....
و چشماش رو بست.
سونیک : شدو نباید بخوابی..... اگه بخوابی برای همیشه میخوابی و من دیگه نمیتونم ببینمت.....بیدار بمون!
شدو آروم خندید.
سونیک : این که راه رو گم کردم و تو خون ریزی شدیدی داری خنده داره؟! واقا؟!
شدو : نه....نه به این میخندم که نگرانمی.
سونیک : برای چی نباید باشم؟
شدو : سونیک.....چرا امروز اینقدر دنبال من میای؟
سونیک : بخاطره....بخاطره اینکه تیلز و بقیه برام چالش گذاشتن.
شدو : چه....چالشی؟....البته...همین چالش باعث شد منو پیدا کنی.
سونیک : اگه میخوای بدونی چه چالشی....باید زنده بمونی......باشه؟....
شدو : باشه.....
تیلز و امی و ناکلز بلاخره از بین شاخه ها بیرون اومدن.
سونیک با صدایی لرزان : بچه ها...لطفا کمکم کنید....شدو...شدو حالش خوب نیست.
تیلز با سرعت به سمت سونیک اومد.
سونیک : شدو بقیه اومدن....
شدو هیچ جوابی نداد.
سونیک : شدو...
سونیک به شدو نگاه کرد چشماش بسته بودن.
سونیک از ته دل داد زد : شدو!....
شدو رو بردن به کارگاه خون زیادی ازش رفته بود خیلی به مرگ نزدیک بود.
اما سونیک یک دقیقه هم شدو رو تنها نمی گذاشت.
سونیک : شدو....لطفا چشماتو باز کن....بخاطر من.....
و کنار تخت شدو خوابش برد.
ساعت نزدیک یک شده بود.همه خواب بودن.
یه دفعه شدو بیدار شد....میخواست تکان بخوره اما با هر تکان فقط دردش زیاد تر میشد.....آروم روی تخت نشست.
سونیکو دید.
دید سونیک کنار تختش خوابیده....انگار گریه کرده بود.
شدو اشک های سونیک رو پاک کرد و برای اینکه سونیک توی خواب اذیت نشه او راهم روی تخت آورد.
خب فکر کنم این یکی هم کم شد ببخشید کلی چیز روی سرم ریخته💗🤕ولی امیدوارم خوشتون بیاد❤
- ۱.۴k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط