مهدی روزی از مدرسه به خانه میاید،در حالی که گونه هاودستها
مهدی روزی از مدرسه به خانه میاید،در حالی که گونه هاودستهای سرخ وکبودش،حکایت ازعمق سرمایی میکندکه درجانش رسوخ کرده است.پدرش همان شب تصمیم میگیردکه برایش پالتویی تهیه کند.روزبعدباپالتویی نو وزیبابه مدرسه میرود.غروب که ازمدرسه برمیگردد،باشدت ناراحتی،پالتورابه گوشه اتاق می افکند.همه اعضای خانواده باحالت متعجب به او مینگرندومهدی در حالیکه اشک ازدیدگانش جاری است،میگوید:چگونه راضی میشویدکه من پالتوبپوشم؟در حالی که دوست بغلی من درکنارم ازسرمامیلرزد.
اززندگینامه سردارشهیدمهدی باکری
اززندگینامه سردارشهیدمهدی باکری
- ۳۵۵
- ۰۳ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط