فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❻❽
دستم هنوز روی لپتاپ بود.
پوشهای با نام:
«دختر»
فقط همین.
نه رمز.
نه توضیحی.
نه حتی یک تاریخ.
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
بعد صدای تهیونگ از پشت سرم آمد:
«بهش دست نزن.»
برگشتم.
«چرا؟»
تهیونگ کنار در ایستاده بود.
«چون چیزی که پدرت با این اسم پنهان کرده، احتمالاً برای این نبوده که هر کسی بتونه بازش کنه.»
«من هر کسی نیستم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
نزدیک آمد.
«میدونم.»
دستم را از روی لپتاپ کنار کشیدم.
«پس بذار بازش کنم.»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«با هم.»
---
یونگی هم برگشت داخل.
«ماشین آمادهست.»
تهیونگ بدون اینکه چشم از صفحه بردارد گفت:
«پوشهی جدیدی پیدا کردیم.»
یونگی کنارمان نشست.
«اسمش؟»
«دختر.»
یونگی ابروهایش را بالا برد.
«این اسم رو قبلاً ندیده بودم.»
«منم.»
یونگی لپتاپ را بررسی کرد.
چند دقیقه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«رمزگذاری شده.»
تهیونگ پرسید:
«چقدر پیچیده؟»
«خیلی.»
من گفتم:
«اگه مربوط به منه، شاید رمز رو خودم بدونم.»
هر دو نگاهم کردند.
یونگی پرسید:
«چه رمزی؟»
چند لحظه فکر کردم.
بعد تاریخ تولدم را وارد کردم.
قبول نکرد.
تاریخ تولد پدرم.
قبول نکرد.
اسم مادرم.
باز هم نه.
آخرین چیزی که به ذهنم رسید...
نامی بود که پدرم همیشه وقتی دربارهی من حرف میزد استفاده میکرد.
نام کودکیام.
آن را وارد کردم.
صفحه برای چند ثانیه ثابت ماند.
بعد قفل باز شد.
---
هیچکدام حرف نزدیم.
داخل پوشه فقط سه فایل وجود داشت.
01 — تولد
02 — خانواده
03 — تهیونگ
قلبم فرو ریخت.
«چرا اسم تهیونگ اینجاست؟»
تهیونگ آرام گفت:
«بازش کن.»
روی فایل اول زدم.
تصویری قدیمی از پدرم ظاهر شد.
در آغوشش یک نوزاد بود.
من.
صدای پدرم از روی فیلم شنیده شد:
«این دختر منه.»
لبخند کمرنگی روی صورتش بود.
«و شاید روزی بزرگترین دلیل تمام تصمیمهای من بشه.»
تصویر تمام شد.
---
فایل دوم را باز کردم.
این بار پدرم پشت یک میز نشسته بود.
چهرهاش جدی بود.
«اگر کسی این فایل رو پیدا کرده، یعنی احتمالاً من دیگه زنده نیستم.»
نفسم بند آمد.
«من تمام عمرم سعی کردم دخترم رو از دنیایی که خودم واردش شدم دور نگه دارم.»
مکث.
«اما بعضی آدمها رو نمیشه برای همیشه از گذشته جدا کرد.»
تصویر تهیونگ روی صفحه ظاهر شد.
پدرم گفت:
«اگر تهیونگ وارد زندگی دخترم شد، لزوماً به این معنی نیست که دشمنشه.»
نگاهم ناخودآگاه به تهیونگ رفت.
او بیحرکت به صفحه نگاه میکرد.
پدرم ادامه داد:
«اگر روزی مجبور شد بین قدرت و دختر من یکی رو انتخاب کنه، امیدوارم دختر من رو انتخاب کنه.»
فایل تمام شد.
---
دستم لرزید.
«پدرم از اول میدونست...»
تهیونگ آرام گفت:
«که ممکنه من وارد زندگی تو بشم.»
«اما چرا؟»
تهیونگ جواب نداد.
فایل سوم هنوز باز نشده بود.
روی آن نوشته شده بود:
03 — تهیونگ
من به صفحه خیره شدم.
«این رو تو میدونستی؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس بازش کن.»
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
بعد فایل را باز کرد.
---
تصویر پدرم ظاهر شد.
این بار تنها نبود.
تهیونگ جوانتر روبهرویش نشسته بود.
برای چند لحظه فقط به تصویر نگاه کردم.
پدرم گفت:
«تو نمیدونی چرا من تو رو انتخاب کردم.»
تهیونگ داخل ویدئو چیزی نگفت.
پدرم ادامه داد:
«ولی یه روز میفهمی.»
بعد یک پرونده را روی میز گذاشت.
«اسمش ا/تـه.»
تهیونگ جوان نگاهش را به پرونده دوخت.
پدرم گفت:
«اما قبل از اینکه بدونی اون کیه، باید یه چیز رو بدونی.»
مکث.
«اگه روزی عاشقش شدی...»
تصویر برای لحظهای قطع شد.
من ناخودآگاه نفسم را حبس کردم.
تصویر دوباره برگشت.
پدرم ادامه داد:
«باید بدونی که دشمنات از همین احساس علیه خودت استفاده میکنن.»
---
فایل تمام شد.
هیچکس حرف نزد.
به تهیونگ نگاه کردم.
«تو...»
صدایم آرام بود.
«پدرت قبل از اینکه منو ببینم، دربارهی من بهت گفته بود؟»
تهیونگ جواب داد:
«نه.»
به صفحه اشاره کرد.
«این فیلم برای من ضبط نشده بود.»
«پس چرا اسم من داخلش بود؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
....
دستم هنوز روی لپتاپ بود.
پوشهای با نام:
«دختر»
فقط همین.
نه رمز.
نه توضیحی.
نه حتی یک تاریخ.
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
بعد صدای تهیونگ از پشت سرم آمد:
«بهش دست نزن.»
برگشتم.
«چرا؟»
تهیونگ کنار در ایستاده بود.
«چون چیزی که پدرت با این اسم پنهان کرده، احتمالاً برای این نبوده که هر کسی بتونه بازش کنه.»
«من هر کسی نیستم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
نزدیک آمد.
«میدونم.»
دستم را از روی لپتاپ کنار کشیدم.
«پس بذار بازش کنم.»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«با هم.»
---
یونگی هم برگشت داخل.
«ماشین آمادهست.»
تهیونگ بدون اینکه چشم از صفحه بردارد گفت:
«پوشهی جدیدی پیدا کردیم.»
یونگی کنارمان نشست.
«اسمش؟»
«دختر.»
یونگی ابروهایش را بالا برد.
«این اسم رو قبلاً ندیده بودم.»
«منم.»
یونگی لپتاپ را بررسی کرد.
چند دقیقه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«رمزگذاری شده.»
تهیونگ پرسید:
«چقدر پیچیده؟»
«خیلی.»
من گفتم:
«اگه مربوط به منه، شاید رمز رو خودم بدونم.»
هر دو نگاهم کردند.
یونگی پرسید:
«چه رمزی؟»
چند لحظه فکر کردم.
بعد تاریخ تولدم را وارد کردم.
قبول نکرد.
تاریخ تولد پدرم.
قبول نکرد.
اسم مادرم.
باز هم نه.
آخرین چیزی که به ذهنم رسید...
نامی بود که پدرم همیشه وقتی دربارهی من حرف میزد استفاده میکرد.
نام کودکیام.
آن را وارد کردم.
صفحه برای چند ثانیه ثابت ماند.
بعد قفل باز شد.
---
هیچکدام حرف نزدیم.
داخل پوشه فقط سه فایل وجود داشت.
01 — تولد
02 — خانواده
03 — تهیونگ
قلبم فرو ریخت.
«چرا اسم تهیونگ اینجاست؟»
تهیونگ آرام گفت:
«بازش کن.»
روی فایل اول زدم.
تصویری قدیمی از پدرم ظاهر شد.
در آغوشش یک نوزاد بود.
من.
صدای پدرم از روی فیلم شنیده شد:
«این دختر منه.»
لبخند کمرنگی روی صورتش بود.
«و شاید روزی بزرگترین دلیل تمام تصمیمهای من بشه.»
تصویر تمام شد.
---
فایل دوم را باز کردم.
این بار پدرم پشت یک میز نشسته بود.
چهرهاش جدی بود.
«اگر کسی این فایل رو پیدا کرده، یعنی احتمالاً من دیگه زنده نیستم.»
نفسم بند آمد.
«من تمام عمرم سعی کردم دخترم رو از دنیایی که خودم واردش شدم دور نگه دارم.»
مکث.
«اما بعضی آدمها رو نمیشه برای همیشه از گذشته جدا کرد.»
تصویر تهیونگ روی صفحه ظاهر شد.
پدرم گفت:
«اگر تهیونگ وارد زندگی دخترم شد، لزوماً به این معنی نیست که دشمنشه.»
نگاهم ناخودآگاه به تهیونگ رفت.
او بیحرکت به صفحه نگاه میکرد.
پدرم ادامه داد:
«اگر روزی مجبور شد بین قدرت و دختر من یکی رو انتخاب کنه، امیدوارم دختر من رو انتخاب کنه.»
فایل تمام شد.
---
دستم لرزید.
«پدرم از اول میدونست...»
تهیونگ آرام گفت:
«که ممکنه من وارد زندگی تو بشم.»
«اما چرا؟»
تهیونگ جواب نداد.
فایل سوم هنوز باز نشده بود.
روی آن نوشته شده بود:
03 — تهیونگ
من به صفحه خیره شدم.
«این رو تو میدونستی؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس بازش کن.»
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
بعد فایل را باز کرد.
---
تصویر پدرم ظاهر شد.
این بار تنها نبود.
تهیونگ جوانتر روبهرویش نشسته بود.
برای چند لحظه فقط به تصویر نگاه کردم.
پدرم گفت:
«تو نمیدونی چرا من تو رو انتخاب کردم.»
تهیونگ داخل ویدئو چیزی نگفت.
پدرم ادامه داد:
«ولی یه روز میفهمی.»
بعد یک پرونده را روی میز گذاشت.
«اسمش ا/تـه.»
تهیونگ جوان نگاهش را به پرونده دوخت.
پدرم گفت:
«اما قبل از اینکه بدونی اون کیه، باید یه چیز رو بدونی.»
مکث.
«اگه روزی عاشقش شدی...»
تصویر برای لحظهای قطع شد.
من ناخودآگاه نفسم را حبس کردم.
تصویر دوباره برگشت.
پدرم ادامه داد:
«باید بدونی که دشمنات از همین احساس علیه خودت استفاده میکنن.»
---
فایل تمام شد.
هیچکس حرف نزد.
به تهیونگ نگاه کردم.
«تو...»
صدایم آرام بود.
«پدرت قبل از اینکه منو ببینم، دربارهی من بهت گفته بود؟»
تهیونگ جواب داد:
«نه.»
به صفحه اشاره کرد.
«این فیلم برای من ضبط نشده بود.»
«پس چرا اسم من داخلش بود؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
....
- ۱۰.۰k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط