~Destiny:Part 2~
گارسون اومد سمتمون...
«خوشگلا اگه وسط رمان یه نقش خیلی خیلی کوتاه باشه این علامت و میزارم:/»
/:خوش اومدین!چی میل دارین خانوم!؟
~:من یه قهوه و یه کیک شکلاتی.
=:منم یه تیرامیسو و اسپرسو.
/:چشم الان میارم.
=:میگم ناریـ نظرت چیه بعد اینکه از کافه رفتیم بیرون یه سر به عمه بزنیمـ؟
~:باشه بهش زنگ میزنم اگه خونه بود میریم.
=:باشه.
گارسون سفارشمون و اورد و ما شروع کردیم به حرف زدن و زمان از دستمون در رفت... یهو دیدیم ساعت پنج و نیمه...
~:سورا دیرمون شده پاشو بریمـ مگه نمیخواستی بریم به عمه سر بزنیممم؟
=:وایی راست میگی من میرم حساب کنم بیام تو هم برو به عمه زنگ بزن و اگه گفت خونم بریم. اگه هم نه تاکسی بگیر بریم خرید...
~:باشه الان زنگ میزنم....
سورا رفتش که حساب کنه و من گوشیم و برداشتم که به عمه زنگ بزنم...
~:سلامم عمه.
^:سلام عزیزم خوبی؟
~:مرسی خوبم عمه میگم خونه ای؟با سورا میخوایم بیایم پیشـت.
^:اره بیاین.
~:باشه نیم ساعت دیگه اونجاییم.
سورا اومد...
=:چیشد؟خونه بود؟
~:اره الانم سریع تاکسی بگیر بریمـ.
=:باشه.ـ.
سورا یه تاکسی گرفت و رفتیم...
«نیم ساعت بعد»
رسیدم اونجا و ایفون و زدیم و در باز شد...
ما هم رفتیم تو...
=:سلامم عمهه.
~:سلامم عمهه.
^:سلام دختراا!خوبین؟
~:مرسـی.
=:مرسی عمهه.
^:بیاین بشینین.
^:من میرم واستون یه جیزی بیارم بخورین.
=:نه عمه ما خوردیم میل نداریم.
^:پس واستون چایی میریزم.
~: باشه.
=:باشه.
عمه رفت چایی بریزه و من و سورا هم لباسمون و دراوردیم و نشستیم...
یهو یه صدا از اشپزخونه اومد...
دیدیم که عمه افتاده رو زمین...
=:چیشددد عمهه؟
~:عمه خوبیی؟چیشددیی؟
^:من خوبم چیزی نیست.
~:اینجوری نمیشه باید بریم دکتر...
^:من که چیزیم نیست...
~:سورا برو کیفمون و بیار برو پایین یه تاکسی بگیر ما هم بیایم...
=:باشه زود بیاین.
~:عمه اروم پاشو.
با هم رفتیم پایین و دیدم سورا تاکسی گرفته...
=:عمه بیا بشین...
نشستیم و ماشین حرکت کرد...
/:کجا برم؟
=:به نزدیکترین بیمارستانی که هست برو.
~:عمه خوبی؟چرا یهو اینطوری شد؟
^:یه لحظه سرم یگج رفت و افتادم زمین،چرا الکی دارین بزرگش میکنین دخترا؟
=:عمه به هر حال باید یه دلیلی داشته باشه دیگه.
..........
رسیدیم بیمارستان و واسه عمه وقت گرفتیم و نوبت ما شد عمه رفت تو و ازمایش خون داد...
ما هم تو اتاق منتظر بودیم،که بعدش دکتر اومد تو.
/:بفرمایید بشینین.
=:دکتر چه اتفاقی واسش افتاده؟
/:چیزی که نتایج ازمایش نشون میده انکار دو یه ماهیه که قلبش ضعیف شده. چند سالشونه؟
~:پ...پنجاه و سه سالشه...
=:خوب میشه دیگه نه؟*با استرس*
/تو این سن بیماریش خیلی نادره و به احتمال زیاد نه. اکه زودتر میاوردینش شاید یه درمانی داشت!اما الان دیگه دیره!
~:چ... چی؟*بغض*
/:ته تهش فقط سه ماه زنده هست. شما دختراشین؟
=:ن.. نه.
~:نه عممون هستش...
/:شوهر یا بچه ای ندارن؟..
~:شوهرش چند سال پیش فوت شده و یه پسر داره که اونم چند سالی میشه که کانادا زندگی میکنه...
/:این چند وقت بهتره که پسرش هم پیشش باشه شما هم همینطور.. سعی کنین این چند وقت اخر عمرش بهش خوش بگذره:)متاسفم!...
دکتر رفت بیرون و من و سورا تنها موندیم...
~:ب... باورم نمیشه!... چطور ممکنه؟...
...
«خوشگلا اگه وسط رمان یه نقش خیلی خیلی کوتاه باشه این علامت و میزارم:/»
/:خوش اومدین!چی میل دارین خانوم!؟
~:من یه قهوه و یه کیک شکلاتی.
=:منم یه تیرامیسو و اسپرسو.
/:چشم الان میارم.
=:میگم ناریـ نظرت چیه بعد اینکه از کافه رفتیم بیرون یه سر به عمه بزنیمـ؟
~:باشه بهش زنگ میزنم اگه خونه بود میریم.
=:باشه.
گارسون سفارشمون و اورد و ما شروع کردیم به حرف زدن و زمان از دستمون در رفت... یهو دیدیم ساعت پنج و نیمه...
~:سورا دیرمون شده پاشو بریمـ مگه نمیخواستی بریم به عمه سر بزنیممم؟
=:وایی راست میگی من میرم حساب کنم بیام تو هم برو به عمه زنگ بزن و اگه گفت خونم بریم. اگه هم نه تاکسی بگیر بریم خرید...
~:باشه الان زنگ میزنم....
سورا رفتش که حساب کنه و من گوشیم و برداشتم که به عمه زنگ بزنم...
~:سلامم عمه.
^:سلام عزیزم خوبی؟
~:مرسی خوبم عمه میگم خونه ای؟با سورا میخوایم بیایم پیشـت.
^:اره بیاین.
~:باشه نیم ساعت دیگه اونجاییم.
سورا اومد...
=:چیشد؟خونه بود؟
~:اره الانم سریع تاکسی بگیر بریمـ.
=:باشه.ـ.
سورا یه تاکسی گرفت و رفتیم...
«نیم ساعت بعد»
رسیدم اونجا و ایفون و زدیم و در باز شد...
ما هم رفتیم تو...
=:سلامم عمهه.
~:سلامم عمهه.
^:سلام دختراا!خوبین؟
~:مرسـی.
=:مرسی عمهه.
^:بیاین بشینین.
^:من میرم واستون یه جیزی بیارم بخورین.
=:نه عمه ما خوردیم میل نداریم.
^:پس واستون چایی میریزم.
~: باشه.
=:باشه.
عمه رفت چایی بریزه و من و سورا هم لباسمون و دراوردیم و نشستیم...
یهو یه صدا از اشپزخونه اومد...
دیدیم که عمه افتاده رو زمین...
=:چیشددد عمهه؟
~:عمه خوبیی؟چیشددیی؟
^:من خوبم چیزی نیست.
~:اینجوری نمیشه باید بریم دکتر...
^:من که چیزیم نیست...
~:سورا برو کیفمون و بیار برو پایین یه تاکسی بگیر ما هم بیایم...
=:باشه زود بیاین.
~:عمه اروم پاشو.
با هم رفتیم پایین و دیدم سورا تاکسی گرفته...
=:عمه بیا بشین...
نشستیم و ماشین حرکت کرد...
/:کجا برم؟
=:به نزدیکترین بیمارستانی که هست برو.
~:عمه خوبی؟چرا یهو اینطوری شد؟
^:یه لحظه سرم یگج رفت و افتادم زمین،چرا الکی دارین بزرگش میکنین دخترا؟
=:عمه به هر حال باید یه دلیلی داشته باشه دیگه.
..........
رسیدیم بیمارستان و واسه عمه وقت گرفتیم و نوبت ما شد عمه رفت تو و ازمایش خون داد...
ما هم تو اتاق منتظر بودیم،که بعدش دکتر اومد تو.
/:بفرمایید بشینین.
=:دکتر چه اتفاقی واسش افتاده؟
/:چیزی که نتایج ازمایش نشون میده انکار دو یه ماهیه که قلبش ضعیف شده. چند سالشونه؟
~:پ...پنجاه و سه سالشه...
=:خوب میشه دیگه نه؟*با استرس*
/تو این سن بیماریش خیلی نادره و به احتمال زیاد نه. اکه زودتر میاوردینش شاید یه درمانی داشت!اما الان دیگه دیره!
~:چ... چی؟*بغض*
/:ته تهش فقط سه ماه زنده هست. شما دختراشین؟
=:ن.. نه.
~:نه عممون هستش...
/:شوهر یا بچه ای ندارن؟..
~:شوهرش چند سال پیش فوت شده و یه پسر داره که اونم چند سالی میشه که کانادا زندگی میکنه...
/:این چند وقت بهتره که پسرش هم پیشش باشه شما هم همینطور.. سعی کنین این چند وقت اخر عمرش بهش خوش بگذره:)متاسفم!...
دکتر رفت بیرون و من و سورا تنها موندیم...
~:ب... باورم نمیشه!... چطور ممکنه؟...
...
- ۱۲۹
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط