#برادر ناتنی من
Part:35
ات...
فقط امیدوارم هیچوقت مجبور نشم حقیقت رو ازت مخفی کنم.
چون اگه بفهمی من واقعاً کیم...
شاید دیگه هیچوقت بهم اعتماد نکنی.
«ویو ات»
به صفحهی گوشیم خیره شده بودم.
«اگه میخوای بدونی جونگکوک واقعاً کیه، فردا ساعت ۸ شب به آدرس زیر بیا. تنهایی.»
آدرس رو دوباره خوندم.
یه انبار قدیمی توی حومهی شهر.
اصلاً چرا باید همچین جایی برم؟!
نکنه یکی میخواد بهم آسیب بزنه؟
ولی اگه موضوع دربارهی جونگکوک باشه چی؟
اون چرا اینهمه چیز رو ازم مخفی میکنه؟
یهو یاد حرفش افتادم.
«نترس. من اینجام.»
آخخخخ خداااااا.
چرا هر بار بهش فکر میکنم قلبم یه جوری میشه؟!
ولی من باید بفهمم حقیقت چیه.
گوشیمو برداشتم و به جونگکوک پیام دادم.
ات: بیداری؟
چند ثانیه بعد جواب داد.
کوک: آره کوچولو. چیزی شده؟
ات: نه... فقط خواستم بپرسم فردا سرکار میری؟
کوک: آره. چرا؟
ات: همینجوری.
کوک: چیزی لازم داری؟
ات: نه.
کوک: باشه. شب بخیر کوچولو.
ات: شب بخیر.
گوشی رو کنار گذاشتم.
ولی خوابم نمیبرد.
یه چیزی توی دلم میگفت فردا قراره اتفاقی بیفته که همهچیز رو تغییر بده.
***
«ویو کوک»
لپتاپم رو بستم.
الکس روبهروم ایستاده بود.
کوک: چیزی پیدا کردی؟
الکس: بله رئیس. شمارهای که به خانم پارک پیام داده، متعلق به یکی از افراد دشمنه.
اخمام تو هم رفت.
کوک: چی؟!
الکس: هنوز نمیدونیم دقیقاً چه نقشهای دارن.
از جام بلند شدم.
کوک: از فردا مراقب ات باشین. هیچکس بدون اجازهی من بهش نزدیک نمیشه.
الکس: چشم، رئیس.
نگاهم رفت سمت پنجره.
ات...
نمیدونم چرا احساس میکنم قراره اتفاق بدی بیفته.
ولی بهت قول میدم.
تا وقتی من زندهام، هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه.
____________________________________
شرایط پارت بعد:✨
لایک 25🫠
کامنت 25💛
بازنشر 13🍋
دوستتون دارم پرنسسای من بای بای 🐣🌝✨.
ات...
فقط امیدوارم هیچوقت مجبور نشم حقیقت رو ازت مخفی کنم.
چون اگه بفهمی من واقعاً کیم...
شاید دیگه هیچوقت بهم اعتماد نکنی.
«ویو ات»
به صفحهی گوشیم خیره شده بودم.
«اگه میخوای بدونی جونگکوک واقعاً کیه، فردا ساعت ۸ شب به آدرس زیر بیا. تنهایی.»
آدرس رو دوباره خوندم.
یه انبار قدیمی توی حومهی شهر.
اصلاً چرا باید همچین جایی برم؟!
نکنه یکی میخواد بهم آسیب بزنه؟
ولی اگه موضوع دربارهی جونگکوک باشه چی؟
اون چرا اینهمه چیز رو ازم مخفی میکنه؟
یهو یاد حرفش افتادم.
«نترس. من اینجام.»
آخخخخ خداااااا.
چرا هر بار بهش فکر میکنم قلبم یه جوری میشه؟!
ولی من باید بفهمم حقیقت چیه.
گوشیمو برداشتم و به جونگکوک پیام دادم.
ات: بیداری؟
چند ثانیه بعد جواب داد.
کوک: آره کوچولو. چیزی شده؟
ات: نه... فقط خواستم بپرسم فردا سرکار میری؟
کوک: آره. چرا؟
ات: همینجوری.
کوک: چیزی لازم داری؟
ات: نه.
کوک: باشه. شب بخیر کوچولو.
ات: شب بخیر.
گوشی رو کنار گذاشتم.
ولی خوابم نمیبرد.
یه چیزی توی دلم میگفت فردا قراره اتفاقی بیفته که همهچیز رو تغییر بده.
***
«ویو کوک»
لپتاپم رو بستم.
الکس روبهروم ایستاده بود.
کوک: چیزی پیدا کردی؟
الکس: بله رئیس. شمارهای که به خانم پارک پیام داده، متعلق به یکی از افراد دشمنه.
اخمام تو هم رفت.
کوک: چی؟!
الکس: هنوز نمیدونیم دقیقاً چه نقشهای دارن.
از جام بلند شدم.
کوک: از فردا مراقب ات باشین. هیچکس بدون اجازهی من بهش نزدیک نمیشه.
الکس: چشم، رئیس.
نگاهم رفت سمت پنجره.
ات...
نمیدونم چرا احساس میکنم قراره اتفاق بدی بیفته.
ولی بهت قول میدم.
تا وقتی من زندهام، هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه.
____________________________________
شرایط پارت بعد:✨
لایک 25🫠
کامنت 25💛
بازنشر 13🍋
دوستتون دارم پرنسسای من بای بای 🐣🌝✨.
- ۲۳۰
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط