(پایان ما)
«p24»
چی....
دوس...ت ، دا...رم.
این کلمه واقعا...
حالمو بد میکنه.
احساس میکنم سرم داره گیج میره ، احساس تهوع میکنم.
چشام سیاهی میرن ، گوشامم سوت میکشن.
_یا خدا چی شده ؟
_آملیا دختر جون خوبی؟
_هی این دختره چشه؟
_بابا این دختره یکم احمق میزنه اصن.حالا چرا جلوی در اتاق ما پسرا غش کرده؟
_خفه شید دیگه...مگه دست خودشه ؟ منو آملیا دوستیم ، بقیتون برید ، کی پیشش بودید که الان باشید؟ها؟وقتایی که گریه میکنه کسی میره ببینه چی شده؟معلومه که نه.پس گمشید.
با این همه سر و صدا چشمامو کم کم باز میکنم...
منو رو پاش خوابونده!هه.
+ه..ی . م..من ، خو...خوب..م.
_هییییی.آملیا خوبی؟ببین ببخشید بابات اون حرف...
نمیزارم حرفشو تموم کنه...
گردن و سرشو میگیرم...
و لباشو میچسبونم به لبام...
چی....
دوس...ت ، دا...رم.
این کلمه واقعا...
حالمو بد میکنه.
احساس میکنم سرم داره گیج میره ، احساس تهوع میکنم.
چشام سیاهی میرن ، گوشامم سوت میکشن.
_یا خدا چی شده ؟
_آملیا دختر جون خوبی؟
_هی این دختره چشه؟
_بابا این دختره یکم احمق میزنه اصن.حالا چرا جلوی در اتاق ما پسرا غش کرده؟
_خفه شید دیگه...مگه دست خودشه ؟ منو آملیا دوستیم ، بقیتون برید ، کی پیشش بودید که الان باشید؟ها؟وقتایی که گریه میکنه کسی میره ببینه چی شده؟معلومه که نه.پس گمشید.
با این همه سر و صدا چشمامو کم کم باز میکنم...
منو رو پاش خوابونده!هه.
+ه..ی . م..من ، خو...خوب..م.
_هییییی.آملیا خوبی؟ببین ببخشید بابات اون حرف...
نمیزارم حرفشو تموم کنه...
گردن و سرشو میگیرم...
و لباشو میچسبونم به لبام...
۱.۷k
۲۷ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.