{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت ۱۶ | خانه‌ی الکساندر

بعد از ساعت‌ها رانندگی، بالاخره به فرانسه رسیدند.

خستگی کاملاً در چهره‌ی هر چهار نفر مشخص بود، اما هیجان رسیدن به مقصد اجازه نمی‌داد کسی زیاد از خستگی حرف بزند.

تهیونگ با الکساندر تماس گرفت.

کیم تهیونگ

«ما رسیدیم. آدرس رو می‌فرستید؟»

چند لحظه بعد، آدرس برایش ارسال شد.

هر دو ماشین دوباره حرکت کردند.

حدود نیم ساعت بعد، مقابل خانه‌ی بزرگ و مجلل الکساندر توقف کردند.

الکساندر خودش جلوی در منتظرشان بود.

الکساندر لوران

«خوش اومدید. خیلی خوشحالم که دعوت من رو قبول کردید.»

تهیونگ با او دست داد.

کیم تهیونگ

«ممنون از دعوتتون.»

همه وارد خانه شدند.

بعد از کمی استراحت، شام مفصلی برایشان آماده شد.

سر میز درباره‌ی همکاری دو شرکت، طرح‌های جدید و برنامه‌ی روزهای آینده صحبت کردند.

نِلا که از صبح در مسیر بود، بالاخره بعد از شام کمی احساس خستگی کرد.

نگاهش را به اطراف انداخت.

لی نِلا

«ببخشید... سرویس بهداشتی کجاست؟»

تهیونگ بی‌حرف به سمت یکی از خدمتکارها اشاره کرد.

کیم تهیونگ

«به خدمتکارها بگو. راهنماییت می‌کنن.»

اما قبل از اینکه نِلا چیزی بگوید، الکساندر وارد صحبت شد.

الکساندر لوران

«نه، لازم نیست. خودم بهش می‌گم کجاست. خدمتکارها کار دارن.»

تهیونگ لحظه‌ای ساکت ماند.

نگاهش مستقیم روی الکساندر ثابت شد.

آنا و مینهو هم با تعجب به هم نگاه کردند.

تهیونگ خیلی آرام از جایش بلند شد.

کیم تهیونگ

«من هم همراهتون میام.»

الکساندر فوراً دستش را بالا آورد.

الکساندر لوران

«نه، نه. لازم نیست. خیلی نزدیکه.»

تهیونگ همچنان نگاهش می‌کرد.

مینهو سریع بینشان آمد.

پارک مینهو

«رئیس، شلوغش نکن. دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه، زود میان.»

آنا هم با نگرانی نِلا را نگاه کرد.

نِلا لبخند کوچکی زد.

لی نِلا

«چیزی نیست. زود برمی‌گردم.»

الکساندر جلو افتاد.

الکساندر لوران

«از این طرف، بانو.»

نِلا پشت سرش راه افتاد.

تهیونگ سر جایش نشست، اما نگاهش تا لحظه‌ای که نِلا از سالن خارج شد، دنبال آنها بود.


---

الکساندر از راهرویی طولانی عبور کرد.

نِلا کمی گیج شده بود.

لی نِلا

«ببخشید، فکر کنم خیلی دوره...»

الکساندر لوران

«تقریباً رسیدیم.»

چند قدم دیگر رفتند.

الکساندر جلوی یک در ایستاد و آن را باز کرد.

نِلا وارد شد...

اما همان لحظه ایستاد.

این سرویس بهداشتی نبود.

یک اتاق بزرگ و نیمه‌تاریک روبه‌رویش بود.

نِلا برگشت.

لی نِلا

«ببخشید... فکر کنم اشتباه شد. سرویس کجاست؟»

الکساندر در را پشت سرش بست.

لبخند عجیبی روی صورتش نشست.

الکساندر لوران

«لازم نیست عجله کنی. بیا داخل.»

نِلا یک قدم عقب رفت.

لی نِلا

«من فقط دنبال سرویس بهداشتی بودم.»

الکساندر نزدیک‌تر شد.

الکساندر لوران

«از وقتی دیدمت، متوجه شدم خیلی متفاوتی.»

نِلا اخم کرد.

لی نِلا

«آقای لوران، لطفاً راه رو نشونم بدید.»

اما الکساندر توجهی نکرد.

الکساندر لوران

«اون شب هم نمی‌تونستم چشم ازت بردارم.»

نِلا سعی کرد از کنارش رد شود.

لی نِلا

«من باید برگردم.»

الکساندر دستش را گرفت.

نِلا فوراً دستش را عقب کشید.

لی نِلا

«ولم کنید!»

الکساندر دوباره جلو آمد.

نِلا عقب رفت و با صدای بلند فریاد زد:

لی نِلا

«تهیونگ!»

الکساندر با دست جلوی دهانش را گرفت.

نِلا وحشت‌زده تقلا کرد و سعی کرد خودش را عقب بکشد.

همون لحظه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حیحی🤡خماریییییییییی فداتون بشمم خمارییی یوهاهاهااااااااااااااااااا

سه تا پارت دیگه تمومه 🤓💔
پس...... شرطا کمههه🤓

لایک ۱۵ کامنت ۱۱
دیدگاه ها (۱۸)

خانوم مدیرعاملپارت ۱۷ | دیر رسیدنصدای جیغ نِلا هنوز در راهرو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۴ | دعوت به فرانسهفردای آن روز، شرکت دوب...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۱ | ناهاربالاخره بعد از چند ساعت کار مدا...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۳ | تا دیدار بعدی.. صبح روز بعد، شرکت دو...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۰ | مهمان‌های فرانسوییک ساعت از شروع کار...

خانوم مدیرعاملپارت آخر | پنج سال بعد... 🎂🧸پنج سال از آن روزه...

خانوم مدیرعاملپارت هشتم | بی‌نقص‌ترین کارمندلی نِلاتقریباً چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط