KIM V
part 28
کیموی
با تهیونگ مهمونی رو پیچوندنیم تا کنار هم باشیم و جشن دو نفره بگیریم.
تازه من دوست داشتم زودتر از هزار جفت چشمی که رومون زوم کرده بودند فرار کنم.
اخه چرا اینطوری نگاه میکنید زن های چشم دریده
،نکنه فکر کردید شما رو میخواد بگیره!!
ا.ت: کجا میریم تهیونگ؟!
چرا داریم سمت جنگل میریم؟
تهیونگ: بیا متوجه میشی عزیزم
از روی پل رد شدیم و درخت ها رو پشت سر میگذاشتیم هرچی نزدیک میشدیم صدای آب بیشتر میشد
آخرین درخت هم کنار رفت که با زیبا ترین صحنه مواجه شدم.
آبشاری که از سمت راست از بالا کوه به برکه میریخت و ادامش رودی که کنار عمارت بود را تشکیل میداد
تصویر ماه در برکه افتاده بود و کرم های شبتاب همه جارو روشن کرده بودند...
دور تا دور برکه با برگ درخت پوشیده شده بود.
ا.ت: تهیونگ اینجا بهشت گمشده است؟!
تهیونگ: اینجا رو که نمیدونم ولی قطعا تو نیمه گمشده منی♡
با عشق نگاهش کردم و سرمو گذاشتم رو سینه های عضلانی و محکمش
به تپش های قلب بیقرارش گوش کردم.
یکی از دستاش رو سرم و دیگری رو روی کمرم گذاشت و آروم از گرمای وجود هم آرامش گرفتیم
تهیونگ: یه جایی مونده که هیچکس به جز من و حالا تو ازش خبر نداره.
دستمو گرفت
به سمت آبشار رفت
تهیونگ: بپر بالا باید از برکه بگذریم خیس نشی ا.ت.
یکدفعه یک دستشو زیر باسنم انداخت و مثل بچه ها منو آورد بالا
از ترس دستم رو دور گردنش حلقه کردم.
ا.ت: تهیونگ دستت درد میگیره بذارم پایین
تهیونگ : اخه وزنی نداری توله تازه اصلا هم درد نمیگیره آدم از وجود خودش انرژی میگیره نه درد.
و همونجوری از مسیر برکه گذشت و به پشت آبشار رفت.
واو چه باحال تاحالا پشت آبشارو ندیده بودم.
رفت نزديک تر به سنگ فشار داد و آرام آرام در سنگی پشت آبشار کنار رفت.
دهنم باز مونده بود.
یه غار مخفی که از کریستال های رنگی تشکیل شده بود و یک چشمه آبگرم داشت کلی شمع های عطری بزرگ و کوچیک اطراف غار که روشن بودند و یه تخت سنگی که با پارچه خاص ضد آب پوشیده شده بود از این حرارتی ها بود فکر کنم.
از سقف سوراخی بود که آسمان و ماه دیده میشد.
ا.ت:تهیونگ اینجا فوق العاده است تو خوابم هم نمیتونستم همچین جایی رو ببینم.
دستام که دور گردنش حلقه بود رو پایین آوردم و صورتش قرار دادم.
ا.ت:ممنوم که منو محرم راز های خودت دونستی و سریع بوسه ای رو لباش کاشتم و پریدم پایین...
تهیونگ
قلبم به تاب تاب افتاده بود خودتو جمع کن مرد یه بوسه سطحی بود دیگه باز تو بی جنبه شدی
رفتم سمت کمدی که تو دیوار کار گذاشته بودم تا لباس ها مرطوب نشن
رو باز کردم
ا.ت داشت با کنجکاوی به کریستالها دست میزد و حواسش نبود
لباس هامو در آوردم یه حوله برداشتم و دور کمرم بستم
دنبال ا.ت رفتم از پشت بغلش کردم که سرش به سینم فشرد . و همونطور سرشو آورد بالا
تهیونگ: بیا لباستو عوض کن بریم چشمه
آبگرم به تنمون بزنیم این چند روز خیلی خسته شدیم
برگشت سمتم که دید فقط پایین تنمو با یه حوله پوشوندم از خجالت مثل گوجه قرمز شد و سرش رو روی سینم مخفی کرد از حرکتش بلند خندیدم و بلندش کردم
ا.ت: آی چیکار میکنی تهیونگ
و دستم رو گذاشتم رو شونه هاش که توجهم به تتوی گردن و دستش جلب شد
طرح دو گل که از گردنش شروع میشد تا روی شونه و از اونجا .... طرح یک گرگ بزرگ مشکی بود که یک تاج بر سر گذاشته بود خیلی قشنگ و با ابهت بود ، بی اختیار دست کشیدم روی تتوش و ...
گفتم این خیلی قشنگه تهیونگ
ا.ت: دوستش دارم
تهیونگ: جلوی کمد گذاشتمش پایین
نه به اولش که مثل گوجه شده بود نه به الان دست زده به پک هام .... داره با خودش مقایسه میکنه دختره ی کیوت
تهیونگ: ا.ت لباساتو در بیار این تن پوش حوله ای رو بپوش برگشتم که راحت باشه
ا.ت: برگشتم ببینم برنگرده آبروم بره اخه الهه ماه چیکار کنم از دست شین هه چرا گفتی دقیقا امشب شرت لامبادا بپوش هی گفتم یه شلوار دیگه بده حکم کرده بود سفید بپوشم
اونم نه سفید معمولی سفید تنگ که بزور از کونم بالا رفت برای اینکه خط شورتم معلوم نباشه لامبادا پوشیدم
لعنتی این چرا در نمیاد پنج دقیقه داشتم زور میزدم این شلوار بیاد پایین لعنت چطور پوشیدمش که الان در نمیاد بله با زور شین هه!! اه اگه نذاشتم تو کونت شین هه
نمی تونم هم بشینم رو زمین کثیف میشه چاره ای نیست میگم چشماشو ببنده
ا.ت: تهیونگ میشه کمکم کنی شلوارم در بیارم
تهیونگ برگشت با تعجب نگاهم کرد و گفت
تهیونگ: ۵ دقیقه است چیکار میکنی زودتر میگفتی
ا.ت: تقصیر شین هه با این پیشنهاد هاش تنگ ترین شلوارم انتخاب کرد اینجا هم نمیشه نشست درآورد
فقط چیز میشه چشمات ببندی ؟
تهیونگ : نه کیوتی اگه ۵ دقیقه قبل میگفتی شاید میشد، اما حالا که منتظر گذاشتیم نچ
ا.ت: ااااا تهیونگ خب شورتم مناسب نیست دیگه نبین
کیموی
با تهیونگ مهمونی رو پیچوندنیم تا کنار هم باشیم و جشن دو نفره بگیریم.
تازه من دوست داشتم زودتر از هزار جفت چشمی که رومون زوم کرده بودند فرار کنم.
اخه چرا اینطوری نگاه میکنید زن های چشم دریده
،نکنه فکر کردید شما رو میخواد بگیره!!
ا.ت: کجا میریم تهیونگ؟!
چرا داریم سمت جنگل میریم؟
تهیونگ: بیا متوجه میشی عزیزم
از روی پل رد شدیم و درخت ها رو پشت سر میگذاشتیم هرچی نزدیک میشدیم صدای آب بیشتر میشد
آخرین درخت هم کنار رفت که با زیبا ترین صحنه مواجه شدم.
آبشاری که از سمت راست از بالا کوه به برکه میریخت و ادامش رودی که کنار عمارت بود را تشکیل میداد
تصویر ماه در برکه افتاده بود و کرم های شبتاب همه جارو روشن کرده بودند...
دور تا دور برکه با برگ درخت پوشیده شده بود.
ا.ت: تهیونگ اینجا بهشت گمشده است؟!
تهیونگ: اینجا رو که نمیدونم ولی قطعا تو نیمه گمشده منی♡
با عشق نگاهش کردم و سرمو گذاشتم رو سینه های عضلانی و محکمش
به تپش های قلب بیقرارش گوش کردم.
یکی از دستاش رو سرم و دیگری رو روی کمرم گذاشت و آروم از گرمای وجود هم آرامش گرفتیم
تهیونگ: یه جایی مونده که هیچکس به جز من و حالا تو ازش خبر نداره.
دستمو گرفت
به سمت آبشار رفت
تهیونگ: بپر بالا باید از برکه بگذریم خیس نشی ا.ت.
یکدفعه یک دستشو زیر باسنم انداخت و مثل بچه ها منو آورد بالا
از ترس دستم رو دور گردنش حلقه کردم.
ا.ت: تهیونگ دستت درد میگیره بذارم پایین
تهیونگ : اخه وزنی نداری توله تازه اصلا هم درد نمیگیره آدم از وجود خودش انرژی میگیره نه درد.
و همونجوری از مسیر برکه گذشت و به پشت آبشار رفت.
واو چه باحال تاحالا پشت آبشارو ندیده بودم.
رفت نزديک تر به سنگ فشار داد و آرام آرام در سنگی پشت آبشار کنار رفت.
دهنم باز مونده بود.
یه غار مخفی که از کریستال های رنگی تشکیل شده بود و یک چشمه آبگرم داشت کلی شمع های عطری بزرگ و کوچیک اطراف غار که روشن بودند و یه تخت سنگی که با پارچه خاص ضد آب پوشیده شده بود از این حرارتی ها بود فکر کنم.
از سقف سوراخی بود که آسمان و ماه دیده میشد.
ا.ت:تهیونگ اینجا فوق العاده است تو خوابم هم نمیتونستم همچین جایی رو ببینم.
دستام که دور گردنش حلقه بود رو پایین آوردم و صورتش قرار دادم.
ا.ت:ممنوم که منو محرم راز های خودت دونستی و سریع بوسه ای رو لباش کاشتم و پریدم پایین...
تهیونگ
قلبم به تاب تاب افتاده بود خودتو جمع کن مرد یه بوسه سطحی بود دیگه باز تو بی جنبه شدی
رفتم سمت کمدی که تو دیوار کار گذاشته بودم تا لباس ها مرطوب نشن
رو باز کردم
ا.ت داشت با کنجکاوی به کریستالها دست میزد و حواسش نبود
لباس هامو در آوردم یه حوله برداشتم و دور کمرم بستم
دنبال ا.ت رفتم از پشت بغلش کردم که سرش به سینم فشرد . و همونطور سرشو آورد بالا
تهیونگ: بیا لباستو عوض کن بریم چشمه
آبگرم به تنمون بزنیم این چند روز خیلی خسته شدیم
برگشت سمتم که دید فقط پایین تنمو با یه حوله پوشوندم از خجالت مثل گوجه قرمز شد و سرش رو روی سینم مخفی کرد از حرکتش بلند خندیدم و بلندش کردم
ا.ت: آی چیکار میکنی تهیونگ
و دستم رو گذاشتم رو شونه هاش که توجهم به تتوی گردن و دستش جلب شد
طرح دو گل که از گردنش شروع میشد تا روی شونه و از اونجا .... طرح یک گرگ بزرگ مشکی بود که یک تاج بر سر گذاشته بود خیلی قشنگ و با ابهت بود ، بی اختیار دست کشیدم روی تتوش و ...
گفتم این خیلی قشنگه تهیونگ
ا.ت: دوستش دارم
تهیونگ: جلوی کمد گذاشتمش پایین
نه به اولش که مثل گوجه شده بود نه به الان دست زده به پک هام .... داره با خودش مقایسه میکنه دختره ی کیوت
تهیونگ: ا.ت لباساتو در بیار این تن پوش حوله ای رو بپوش برگشتم که راحت باشه
ا.ت: برگشتم ببینم برنگرده آبروم بره اخه الهه ماه چیکار کنم از دست شین هه چرا گفتی دقیقا امشب شرت لامبادا بپوش هی گفتم یه شلوار دیگه بده حکم کرده بود سفید بپوشم
اونم نه سفید معمولی سفید تنگ که بزور از کونم بالا رفت برای اینکه خط شورتم معلوم نباشه لامبادا پوشیدم
لعنتی این چرا در نمیاد پنج دقیقه داشتم زور میزدم این شلوار بیاد پایین لعنت چطور پوشیدمش که الان در نمیاد بله با زور شین هه!! اه اگه نذاشتم تو کونت شین هه
نمی تونم هم بشینم رو زمین کثیف میشه چاره ای نیست میگم چشماشو ببنده
ا.ت: تهیونگ میشه کمکم کنی شلوارم در بیارم
تهیونگ برگشت با تعجب نگاهم کرد و گفت
تهیونگ: ۵ دقیقه است چیکار میکنی زودتر میگفتی
ا.ت: تقصیر شین هه با این پیشنهاد هاش تنگ ترین شلوارم انتخاب کرد اینجا هم نمیشه نشست درآورد
فقط چیز میشه چشمات ببندی ؟
تهیونگ : نه کیوتی اگه ۵ دقیقه قبل میگفتی شاید میشد، اما حالا که منتظر گذاشتیم نچ
ا.ت: ااااا تهیونگ خب شورتم مناسب نیست دیگه نبین
- ۲۱.۴k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط