My vampire p42
P42
| «بعد از زیرزمین»
زیرزمین ساکت شد.نه چون تموم شده بود — چون دیگه چیزی برای شکنجه نمونده بود.زمانی که در که بسته شد،نور زرد هنوز میلرزید.
یونگی چند ثانیه همونجا ایستاد.به تن بیجون سها نگاه میکرد…نه نفس عمیق کشید،نه حرف زد.
فقط ایستاد…دستهاش بوی آهن گرفته بود.
از خون—بوی خون.
هوسوک اولین کسی بود که برگشت بالا.پلهها رو یکییکی طی کرد،آروم،مثل کسی که عجله نداره چون میدونه دنیا منتظرشه.یونگی هم آروم آروم پشت سرش دنبالش رفت.
⸻
بالا | آشپزخونه
همونجا که صبح قهوه خورده بودن.همون فنجونها.همون میز.هیچی عوض نشده بود.
هوسوک یه لیوان آب پر کرد،یه جرعه خورد،
بعد گفت:«دیگه نزدیکش نمیشه.»
یونگی جواب نداد.سیگارش رو از توی جیبش دراورد و یه نخ برداشت!بدون هیچ خجالت و تعارفی!
سیگار رو روشن کرد.اولین پک رو کشید—نه از نیاز،
از عادت…
– ولی این کافی نیست.
هوسوک نگاهش کرد….
– میدونم.
و مثل همیشه ناگهان سکوت حاکم عمارت شد..
بعد:
– قضیه دانشگاه جیا هم حل شد!
یونگی بیاینکه نگاهش کنه:
– اره میدونم…
یه پک دیگه زد و با نیشخند ادامه داد..
_کلاغا هر ثانیه برام خبر میارن!
هوسوک:جیا نمیدونه…بهش میخوای بگی؟
یونگی لبخند کوتاهی زد..
– هنوز نه…بزار سوپرایز بشه!
_______
از میز فاصله گرفت و رفت سمت پنجره.پرده رو کنار زد.بیرون رو میدید که ادمها میرفتن و باهم میخندیدن. زندگی میکردن…حرفش رو ادامه داد
– میدونی بدترین بخشش چی بود؟
هوسوک پرسید:
– چی؟
– اینکه فکر میکرد داره کمک میکنه.
مکث…
– این خطرناکترین نوع خیانته.
هوسوک آروم گفت:
– تو عصبی شدی؟
یونگی آروم برگشت.
– نه…
لباش رو با زبونش تر کرد و ادامه داد..
– فقط مطمئن شدم جیا در امانه!…
⸻
چندین ساعت گذشت که بالاخره شب شد…
اون شب،یونگی نخوابید.
نه کابوس دید،نه بیقراری کرد.
روی مبل نشست،چراغها خاموش،سیگار پشت سیگار.
ذهنش روی یه چیز قفل شده بود:
{صبح واکنش جیا چجوری خواهد بود؟}
اون هیجان..اون واکنش..این برای یونگی مثل بازی با اسباب بازی بود.
⸻
اما هوسوک فرق داشت.
توی دست شویی اتاقش،دستهاش رو شست.
دوبار.سهبار….
نه از کثیفی—از چیزی که توی ذهنش بود…
آب رو بست..از دست شویی رفت بیرون!
نشست لبه تخت.برای اولین بار بعد از مدتها،
به این فکر کرد:
«اگه جیا بفهمه…»
فکرش رو نصفه برید.ایستاد.سمت پنجره رفت و بازش کرد..هوای سرد به صورتش میخورد و اون موهای موج دارش همراه باد میرقصیدن..
– نمیفهمه…هیچجوره دلیلش رو نمیفهمه…
ولی این جمله،بیشتر شبیه آرزو بود تا اطمینان.
در همین فکر ها صدای گوشیه هوسوک بلند شد..
هوسوک نگاهی بهش کرد،یونگی بهش پیام داده بود
_بیا زیرزمین
همینقدر خشک…
| «بعد از زیرزمین»
زیرزمین ساکت شد.نه چون تموم شده بود — چون دیگه چیزی برای شکنجه نمونده بود.زمانی که در که بسته شد،نور زرد هنوز میلرزید.
یونگی چند ثانیه همونجا ایستاد.به تن بیجون سها نگاه میکرد…نه نفس عمیق کشید،نه حرف زد.
فقط ایستاد…دستهاش بوی آهن گرفته بود.
از خون—بوی خون.
هوسوک اولین کسی بود که برگشت بالا.پلهها رو یکییکی طی کرد،آروم،مثل کسی که عجله نداره چون میدونه دنیا منتظرشه.یونگی هم آروم آروم پشت سرش دنبالش رفت.
⸻
بالا | آشپزخونه
همونجا که صبح قهوه خورده بودن.همون فنجونها.همون میز.هیچی عوض نشده بود.
هوسوک یه لیوان آب پر کرد،یه جرعه خورد،
بعد گفت:«دیگه نزدیکش نمیشه.»
یونگی جواب نداد.سیگارش رو از توی جیبش دراورد و یه نخ برداشت!بدون هیچ خجالت و تعارفی!
سیگار رو روشن کرد.اولین پک رو کشید—نه از نیاز،
از عادت…
– ولی این کافی نیست.
هوسوک نگاهش کرد….
– میدونم.
و مثل همیشه ناگهان سکوت حاکم عمارت شد..
بعد:
– قضیه دانشگاه جیا هم حل شد!
یونگی بیاینکه نگاهش کنه:
– اره میدونم…
یه پک دیگه زد و با نیشخند ادامه داد..
_کلاغا هر ثانیه برام خبر میارن!
هوسوک:جیا نمیدونه…بهش میخوای بگی؟
یونگی لبخند کوتاهی زد..
– هنوز نه…بزار سوپرایز بشه!
_______
از میز فاصله گرفت و رفت سمت پنجره.پرده رو کنار زد.بیرون رو میدید که ادمها میرفتن و باهم میخندیدن. زندگی میکردن…حرفش رو ادامه داد
– میدونی بدترین بخشش چی بود؟
هوسوک پرسید:
– چی؟
– اینکه فکر میکرد داره کمک میکنه.
مکث…
– این خطرناکترین نوع خیانته.
هوسوک آروم گفت:
– تو عصبی شدی؟
یونگی آروم برگشت.
– نه…
لباش رو با زبونش تر کرد و ادامه داد..
– فقط مطمئن شدم جیا در امانه!…
⸻
چندین ساعت گذشت که بالاخره شب شد…
اون شب،یونگی نخوابید.
نه کابوس دید،نه بیقراری کرد.
روی مبل نشست،چراغها خاموش،سیگار پشت سیگار.
ذهنش روی یه چیز قفل شده بود:
{صبح واکنش جیا چجوری خواهد بود؟}
اون هیجان..اون واکنش..این برای یونگی مثل بازی با اسباب بازی بود.
⸻
اما هوسوک فرق داشت.
توی دست شویی اتاقش،دستهاش رو شست.
دوبار.سهبار….
نه از کثیفی—از چیزی که توی ذهنش بود…
آب رو بست..از دست شویی رفت بیرون!
نشست لبه تخت.برای اولین بار بعد از مدتها،
به این فکر کرد:
«اگه جیا بفهمه…»
فکرش رو نصفه برید.ایستاد.سمت پنجره رفت و بازش کرد..هوای سرد به صورتش میخورد و اون موهای موج دارش همراه باد میرقصیدن..
– نمیفهمه…هیچجوره دلیلش رو نمیفهمه…
ولی این جمله،بیشتر شبیه آرزو بود تا اطمینان.
در همین فکر ها صدای گوشیه هوسوک بلند شد..
هوسوک نگاهی بهش کرد،یونگی بهش پیام داده بود
_بیا زیرزمین
همینقدر خشک…
- ۱.۵k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط