"حميد گفت:
"حميد گفت:
راستي يك چيزهايي آمده ،خانمها زير چادرشان سر مي كنند. جلوش بسته است وتا روي بازوها را مي گيرد....
فاطمه گفت: مقنعه را مي گويي ؟
حميد دستهايش را كه با حرارت در فضا حركت مي كردندانداخت پايين و آمد كنار او نشست
گفت: نمي دانم اسمش چيست، ولي چيز خوبي است چون بچه بغل مي گيري راحت تري ....
از آن موقع با چادر مقنعه پوشيدم و هيچ وقت در نياوردم
برايم جالب بود و لذت بخش كه او به ريزترين كارهاي من دقت مي كند.
به لباس پوشيدنم غذا خوردنم ، كتاب خواندنم"
...شهید حمید باکری
راستي يك چيزهايي آمده ،خانمها زير چادرشان سر مي كنند. جلوش بسته است وتا روي بازوها را مي گيرد....
فاطمه گفت: مقنعه را مي گويي ؟
حميد دستهايش را كه با حرارت در فضا حركت مي كردندانداخت پايين و آمد كنار او نشست
گفت: نمي دانم اسمش چيست، ولي چيز خوبي است چون بچه بغل مي گيري راحت تري ....
از آن موقع با چادر مقنعه پوشيدم و هيچ وقت در نياوردم
برايم جالب بود و لذت بخش كه او به ريزترين كارهاي من دقت مي كند.
به لباس پوشيدنم غذا خوردنم ، كتاب خواندنم"
...شهید حمید باکری
- ۳۷۳
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط