مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

Dont Stop In Night

♦رضا، راننده کامیونی که سال‌ها در مسیرهای بیابانی جنوب کار می‌کرد، هرگز به قصه‌های پیرمردها درباره «از ما بهتران» باور نداشت؛ تا آن شب سرد در جاده قدیم جیرفت.

♦حوالی ساعت دو صبح، زنی را کنار جاده دید که چادر سیاهی به سر داشت و برای ایستادن دست تکان می‌داد. رضا با خود فکر کرد: «در این برهوت، این زن اینجا چه می‌کند؟» از روی دلسوزی ترمز کرد. زن بدون حرفی سوار شد و در صندلی شاگرد نشست. بوی عجیبی مثل ترکیب کاهگل خیس و ماندگی در اتاقک کامیون پیچید.

♦رضا چندین بار سعی کرد سر صحبت را باز کند:
— «خانم، مسیرتون کجاست؟»
زن پاسخی نداد. فقط به جلو خیره شده بود. رضا که کمی ترسیده بود، ضبط ماشین را روشن کرد، اما فقط صدای نویز و خش‌خش بلند شد. ناگهان متوجه شد که با وجود سرمای بیرون، زن هیچ بخاری از دهانش خارج نمی‌شود.

♦فندک را روشن کرد تا سیگاری دود کند. در نور ضعیف فندک، نگاهش به پایین افتاد. چادر زن کمی کنار رفته بود. رضا در جایش خشک شد. پاهای زن که از زیر چادر بیرون زده بود، شبیه پای انسان نبود؛ سُم‌هایی سیاه، موآلود و برعکس داشت که مستقیم به سمت صندلی عقب برگشته بودند.

♦زن به آرامی سرش را به سمت رضا چرخاند. صورتش در تاریکی مطلق بود، اما صدای پچ‌پچی بم و چندلایه در اتاق پیچید: «دیر دیدی، رضا...»

♦رضا با تمام توان ترمز کرد. ماشین دور خودش چرخید و متوقف شد. وقتی به سمت صندلی شاگرد برگشت، هیچ‌کس آنجا نبود. فقط روی صندلی، مقداری پشم سیاه و بوی تند گوگرد باقی مانده بود. او دیگر هرگز شبانه در آن جاده رانندگی نکرد.

┄┅┄┅✪┅┄┅┄

#دنیای_فانتزی_ویسگون
#FantasyWorldWisgoon
#فانتزی #ترسناک #دارک
#رویایی #شب #جادویی
#هوش_مصنوعی
دیدگاه ها (۳۴)

### 🖤 پارت اول: سایه‌ای در مهبارون مثل شلاق به شیشه‌های ماشی...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

چند پارتیپارت۳ا.ت به سرعت درِ شیشه‌ایِ سوپرمارکت را قفل کرد ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟝چشمهایش قدرت خدا رابه رخ می‌کشند.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃...

جنگل نفرین شده پارت ۱۰

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 5#لینو #فیکشنساعت ۹:۴۵ شب ـ عمارت ل...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط