پارت ۱۸
چند روز گذشت. زخمهام آروم آروم خوب میشد. ولی جای شلاق، مثل خطهای بنفش روی پشتم مونده بود. هر بار که لباسمو عوض میکردم، تو آینه میدیدمشون. یادگاری تهیونگ.
تهیونگ این چند روز عوض شده بود. نه خیلی. ولی عوض شده بود. دیگه هر شب منو به اتاقش صدا نمیزد. دیگه تنبیه نبود. فقط بعضی شبها میاومد اتاقم. با یه کتاب. مینشست روی زمین. بلند میخوند. من روی تخت دراز میکشیدم. گوش میدادم.
صداش آروم بود. سرد. ولی یه چیزی توش بود. یه گرمی پنهون. مثل آتیش زیر خاکستر.
اون شب، باز اومد. با یه کتاب دیگه. ولی این بار، به جای اینکه بشینه روی زمین، اومد کنار تخت. روی لبهی تخت نشست.
قلبم تند زد. این نزدیکتر از همیشه بود. بوی ادکلنش تو اتاق پیچید. سرد. ولی آشنا.
& (آروم) امروز خیلی خسته به نظر میرسی.
· خب... کارها زیاد بود.
& (نگاهم کرد) من گفتم استراحت کن. چرا گوش ندادی؟
· ن... نمیتونم. کارها زیاده. اگه انجام ندم...
& (حرفم رو قطع کرد) اگه انجام ندی، من عصبانی میشم. میدونم.
مکث کرد. بعد به دیوار خیره شد.
& میدونی چیه؟ من هیچوقت به کسی اجازه ندادم انقدر نزدیکم بشه. حتی به برادرام. حتی به لوسی.
قلبم لرزید. یعنی من فرق داشتم؟
& (آروم) ولی تو... تو فرق داری. نمیدونم چرا. شاید چون تو هم مثل منی. یه پرندهی تو قفس.
به من نگاه کرد. چشمهاش سرد بود. ولی یه چیزی توش بود. یه سوال. یه ترس.
& (زمزمه کرد) چرا ازم فرار نکردی؟ چرا وقتی لوسی اومد، تسلیم نشدی؟ چرا هنوز اینجایی؟
· خ... چون جایی برای رفتن ندارم.
& (سرش رو تکون داد) نه. این فقط یه بهونهست. تو یه چیز دیگه داری. یه چیزی که من ندارم.
دستش رو دراز کرد. دستم رو گرفت. دستش سرد بود. ولی محکم.
& (آروم) اسمش چیه؟
· ن... نمیدونم.
& (پوزخند زد) تو هم نمیدونی. منم نمیدونم. شاید هیچوقت نفهمیم.
دستش رو عقب کشید. بلند شد.
& روآن ..فردا مهمونی هست
قلبم ایستاد. اولین بار بود که اسمم رو صدا میزد. نه «موش کوچولو». نه «تو». اسمم.
رفت. در رو بست.
من پشت در موندم. دستم رو گذاشتم روی قلبم. تند میزد. تهیونگ اسمم رو صدا زد. با اون صدای سرد. ولی یه جور دیگه. یه جور که نمیفهمیدم
تهیونگ این چند روز عوض شده بود. نه خیلی. ولی عوض شده بود. دیگه هر شب منو به اتاقش صدا نمیزد. دیگه تنبیه نبود. فقط بعضی شبها میاومد اتاقم. با یه کتاب. مینشست روی زمین. بلند میخوند. من روی تخت دراز میکشیدم. گوش میدادم.
صداش آروم بود. سرد. ولی یه چیزی توش بود. یه گرمی پنهون. مثل آتیش زیر خاکستر.
اون شب، باز اومد. با یه کتاب دیگه. ولی این بار، به جای اینکه بشینه روی زمین، اومد کنار تخت. روی لبهی تخت نشست.
قلبم تند زد. این نزدیکتر از همیشه بود. بوی ادکلنش تو اتاق پیچید. سرد. ولی آشنا.
& (آروم) امروز خیلی خسته به نظر میرسی.
· خب... کارها زیاد بود.
& (نگاهم کرد) من گفتم استراحت کن. چرا گوش ندادی؟
· ن... نمیتونم. کارها زیاده. اگه انجام ندم...
& (حرفم رو قطع کرد) اگه انجام ندی، من عصبانی میشم. میدونم.
مکث کرد. بعد به دیوار خیره شد.
& میدونی چیه؟ من هیچوقت به کسی اجازه ندادم انقدر نزدیکم بشه. حتی به برادرام. حتی به لوسی.
قلبم لرزید. یعنی من فرق داشتم؟
& (آروم) ولی تو... تو فرق داری. نمیدونم چرا. شاید چون تو هم مثل منی. یه پرندهی تو قفس.
به من نگاه کرد. چشمهاش سرد بود. ولی یه چیزی توش بود. یه سوال. یه ترس.
& (زمزمه کرد) چرا ازم فرار نکردی؟ چرا وقتی لوسی اومد، تسلیم نشدی؟ چرا هنوز اینجایی؟
· خ... چون جایی برای رفتن ندارم.
& (سرش رو تکون داد) نه. این فقط یه بهونهست. تو یه چیز دیگه داری. یه چیزی که من ندارم.
دستش رو دراز کرد. دستم رو گرفت. دستش سرد بود. ولی محکم.
& (آروم) اسمش چیه؟
· ن... نمیدونم.
& (پوزخند زد) تو هم نمیدونی. منم نمیدونم. شاید هیچوقت نفهمیم.
دستش رو عقب کشید. بلند شد.
& روآن ..فردا مهمونی هست
قلبم ایستاد. اولین بار بود که اسمم رو صدا میزد. نه «موش کوچولو». نه «تو». اسمم.
رفت. در رو بست.
من پشت در موندم. دستم رو گذاشتم روی قلبم. تند میزد. تهیونگ اسمم رو صدا زد. با اون صدای سرد. ولی یه جور دیگه. یه جور که نمیفهمیدم
- ۲۱.۸k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط