ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست
هم خونه جدیدم ( ۳ )
سر میز نشسته بود که تهیونگ یه سوال از پرسید
تهیونگ: چرا از خانوادت جدا شدی؟
جونکوک: ام خب اونا منو بچه ی خودشون نمی دونستن و از من خوششون نمیومد
تهیونگ: تو از کجا میدونی شاید خیلی دوست دارن
جونکوک: اونا منو باعث و بانی مرگ داداشم میدونن
«جونکوک اینو با خنده گفت»
تهیونگ: اوه متاسفم، داداشت چند سالش بود
جونکوک: ۲۴ و اسمش هم جی کی بود
تهیونگ: کی این اتفاق افتاد؟
جونکوک: خب اون موقع زمستون و بارون میومد منم باداداشم بیرون بودم که ماشین زد بهش و من ۸ ساله مونده بودم باید چیکار کنم
تهیونگ: متاسفم
جونکوک: نه متاسفم نباش
تهیونگ: چرا؟
جونکوک: چون خودش مقصر بود اون با یه دختر پول دار بود و دختره رو ول کرد اونم زد داداشمو کشت داداشم بهم گفت که اون دختره رو پیدا کنم و بهش بگم که مجبور بوده ولت کنه و گفت اسمش میوو هست
تهیونگ: میوو اون که...
جونکوک: چیشده؟
تهیونگ: اون دختری که گفتی میشه کسی که قرار بود با من ازدواج کنه
جونکوک
وقتی اینو گفت بدنم یخ کرد و فهمیدم باید فرار کنم وقتی داشت با خون سردی حرف می زد فهمیدم یه جای کار لنگ میزنه
تهیونگ: چیشده هوم
جونکوک: ت تو میشی پسر عموش درس درسته
تهیونگ: اره، و اینو هم بگو که داداشت
گفته بود نزدیک پسر عموی دوست دخترم نشو اون یه دیوونه به تمام
تهیونگ کل حرفشو با نیش خند گفت جونکوک هم داشت از ترس زیاد از حال میرفت
جونکوک: ت تو که با من کا کاری نداری درسته؟
تهیونگ: برعکس تو برادر کسی هستی که من هم عاشقش بودم هم از نفرت دارم
جونکوک: ببین این مال چند سال پیشه
تهیونگ: خب؟ برای من فرقی نداره!
جونکوک از میز بلندشد و رفت کنار در ولب قفل بود و باعث ترس بیشترش شد و با بغض بدی داد زد
جونکوک: میخوام برم
تهیونگ: هیششش پسر نترس من کاریت ندارم
تهیونگ با هر حرفش نزدیک کوک میشد
و ترس کوک بیشترو بیشتر میشد
جونکوک: ولم کن م من کاری تو نکردمم
جونکوک بد جور بغض کرده بود
تهیونگ: هی هی اروم باش من کاری ندارم باهات نترس
تهیونگ کنار کوک ایستاد
و با یه حرکت کوک رو کولش گذاشت
جونکوک: ولم کن عوضییی
کوک فقط جیغ میزد
تهیونگ: هیسس داری اذیتم میکنی اگه ساکت شی کاری باهات ندارم
کوک هم ساکت شد ولی وقتی دیدی دارن میرن سمت اتاق جیغ و داداش بیشتر شد
و درست و پا میزد تا بلکه تهیونگ ولش کنه
تهیونگ وارد اتاق شد و درو بست و قفلش کرد جیغ کوک واقعا داشت اذیتش میکرد و دیگه تحملش نکرد و داد زد
تهیونگ: خفهشوو کاری نکن کاری باهات کنم که دیگه جرعت نکنی یه کلمه حرف بزنی
کوک بعد حرف تهیونگ ساکت و.....
ادامه دارد
سلامم خوبین
میدونم داستان یهویی عوض شددد
ولیی خب داریم میرم تو یه داستان معمایی و اسمااااتتتت
بای بوسس بهتون 😘😘
سر میز نشسته بود که تهیونگ یه سوال از پرسید
تهیونگ: چرا از خانوادت جدا شدی؟
جونکوک: ام خب اونا منو بچه ی خودشون نمی دونستن و از من خوششون نمیومد
تهیونگ: تو از کجا میدونی شاید خیلی دوست دارن
جونکوک: اونا منو باعث و بانی مرگ داداشم میدونن
«جونکوک اینو با خنده گفت»
تهیونگ: اوه متاسفم، داداشت چند سالش بود
جونکوک: ۲۴ و اسمش هم جی کی بود
تهیونگ: کی این اتفاق افتاد؟
جونکوک: خب اون موقع زمستون و بارون میومد منم باداداشم بیرون بودم که ماشین زد بهش و من ۸ ساله مونده بودم باید چیکار کنم
تهیونگ: متاسفم
جونکوک: نه متاسفم نباش
تهیونگ: چرا؟
جونکوک: چون خودش مقصر بود اون با یه دختر پول دار بود و دختره رو ول کرد اونم زد داداشمو کشت داداشم بهم گفت که اون دختره رو پیدا کنم و بهش بگم که مجبور بوده ولت کنه و گفت اسمش میوو هست
تهیونگ: میوو اون که...
جونکوک: چیشده؟
تهیونگ: اون دختری که گفتی میشه کسی که قرار بود با من ازدواج کنه
جونکوک
وقتی اینو گفت بدنم یخ کرد و فهمیدم باید فرار کنم وقتی داشت با خون سردی حرف می زد فهمیدم یه جای کار لنگ میزنه
تهیونگ: چیشده هوم
جونکوک: ت تو میشی پسر عموش درس درسته
تهیونگ: اره، و اینو هم بگو که داداشت
گفته بود نزدیک پسر عموی دوست دخترم نشو اون یه دیوونه به تمام
تهیونگ کل حرفشو با نیش خند گفت جونکوک هم داشت از ترس زیاد از حال میرفت
جونکوک: ت تو که با من کا کاری نداری درسته؟
تهیونگ: برعکس تو برادر کسی هستی که من هم عاشقش بودم هم از نفرت دارم
جونکوک: ببین این مال چند سال پیشه
تهیونگ: خب؟ برای من فرقی نداره!
جونکوک از میز بلندشد و رفت کنار در ولب قفل بود و باعث ترس بیشترش شد و با بغض بدی داد زد
جونکوک: میخوام برم
تهیونگ: هیششش پسر نترس من کاریت ندارم
تهیونگ با هر حرفش نزدیک کوک میشد
و ترس کوک بیشترو بیشتر میشد
جونکوک: ولم کن م من کاری تو نکردمم
جونکوک بد جور بغض کرده بود
تهیونگ: هی هی اروم باش من کاری ندارم باهات نترس
تهیونگ کنار کوک ایستاد
و با یه حرکت کوک رو کولش گذاشت
جونکوک: ولم کن عوضییی
کوک فقط جیغ میزد
تهیونگ: هیسس داری اذیتم میکنی اگه ساکت شی کاری باهات ندارم
کوک هم ساکت شد ولی وقتی دیدی دارن میرن سمت اتاق جیغ و داداش بیشتر شد
و درست و پا میزد تا بلکه تهیونگ ولش کنه
تهیونگ وارد اتاق شد و درو بست و قفلش کرد جیغ کوک واقعا داشت اذیتش میکرد و دیگه تحملش نکرد و داد زد
تهیونگ: خفهشوو کاری نکن کاری باهات کنم که دیگه جرعت نکنی یه کلمه حرف بزنی
کوک بعد حرف تهیونگ ساکت و.....
ادامه دارد
سلامم خوبین
میدونم داستان یهویی عوض شددد
ولیی خب داریم میرم تو یه داستان معمایی و اسمااااتتتت
بای بوسس بهتون 😘😘
- ۱۳.۴k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط