____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر³²
بل ویو:
داشتم به سمت اتاق کار کوک میرفتم که صدای مادر کوک از اتاق رو شنیدم:
( پسرم کی میخوای به بل حقیقت رو بگی؟
هر چقدر بیشتر طولش بدی بیشتر ناراحت میشه..
+کدوم حقیقت منظورت چیه مامان؟
( حقیقت در مورد الکساندر که اونو انداختی توی زندان قصر و شکنجهش دادی..
چییی؟
یعنی الان الکساندر توی زندانه؟
یعنی همش به خاطر کوک بود که گیر نیفتاده بودم....
پس چرا بهم نگفته بود؟
+ بهش میگم مامان نگران نباش..
که مادر کوک خواست از اتاق بیاد بیرون که سریع پشت ستون قایم شدم...
به اتاقم رفتم و حسابی در موردش فکر کردم...
این مرد 7 سال منو عذاب داد
و حالا 7 ساله که توی زندانه...
واقعا کوک اینقدر دوستم داره؟
اولش که فهمیدم عصبانی بودم ولی الان احساس شرمندگی میکنم...
وقتشه با کوک حرف بزنم...
به سمت اتاق کارش رفتم و در زدم
-شاهزاده میتونم بیام داخل؟
با صدایی که معلوم بود حسابی خوشحاله گفت:
+البتههه
داخل اتاق رفتم و بدون اینکه به کوک اجازه حرف زدن بدم بغلش کردم..
+چ..چیزی شده بل؟
-تو همیشه حواست بهم بود..
هیچوقت نذاشتی اذیت بشم..
حتی الکساندر رو زندانی کردی...
+بل تو از کجا فهمیدی؟
-حرفات با مادرت رو شنیدم..
اولش عصبانی بودم ولی الان فکر میکنم بهتره دیگه آزادش کنی...
+چیییی؟
-اون منو 7 سال عذاب داد و 7 سال هم تو زندانه دیگه کافیه...
+هر جور که تو دوست داری...
آزادش میکنم...
-مرسیییی کوکییی
+خواهش میکنم کوچولوی خودم
-عهههه
کجای من کوچولوعه؟
+الان که تو بغلمی انگار یه نوزاد رو بغل کردم..
-ایششششش
دراززز
+فقط خندید
+بل نمیخوای ببینیش؟
-کیو؟
+الکساندر رو
-نمیتونم....(بغض)
+باشه هر جور راحتی کوچولو
-یه بار دیگه بگی کوچولو..
+مثلا چیکار میکنی؟
که دستمو توی موهاش فرو بردم و همشو بهم ریختم و به سمت در فرار کردم...
+عههه
کجا کجاا
که منو از پشت بغل کرد و توی هوا شناورم کرد...
-هویییی
مرتیکه خرررر
ولم کننن(خنده)
+نموخوامم
که به همون حالت منو نشوند روی میز کارش..
-چیکار میکنی؟
+هیچی
فقط میخوام یکم اذیتت کنم
-ایششش
که سرشو توی گردنم فرو برد و تنمو بویید..
+ عاشق بوی تنتم
-مثلا میخواستی اذیتم..
که حرفم با بوسهش روی لبم بند اومد...
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
بل ویو:
داشتم به سمت اتاق کار کوک میرفتم که صدای مادر کوک از اتاق رو شنیدم:
( پسرم کی میخوای به بل حقیقت رو بگی؟
هر چقدر بیشتر طولش بدی بیشتر ناراحت میشه..
+کدوم حقیقت منظورت چیه مامان؟
( حقیقت در مورد الکساندر که اونو انداختی توی زندان قصر و شکنجهش دادی..
چییی؟
یعنی الان الکساندر توی زندانه؟
یعنی همش به خاطر کوک بود که گیر نیفتاده بودم....
پس چرا بهم نگفته بود؟
+ بهش میگم مامان نگران نباش..
که مادر کوک خواست از اتاق بیاد بیرون که سریع پشت ستون قایم شدم...
به اتاقم رفتم و حسابی در موردش فکر کردم...
این مرد 7 سال منو عذاب داد
و حالا 7 ساله که توی زندانه...
واقعا کوک اینقدر دوستم داره؟
اولش که فهمیدم عصبانی بودم ولی الان احساس شرمندگی میکنم...
وقتشه با کوک حرف بزنم...
به سمت اتاق کارش رفتم و در زدم
-شاهزاده میتونم بیام داخل؟
با صدایی که معلوم بود حسابی خوشحاله گفت:
+البتههه
داخل اتاق رفتم و بدون اینکه به کوک اجازه حرف زدن بدم بغلش کردم..
+چ..چیزی شده بل؟
-تو همیشه حواست بهم بود..
هیچوقت نذاشتی اذیت بشم..
حتی الکساندر رو زندانی کردی...
+بل تو از کجا فهمیدی؟
-حرفات با مادرت رو شنیدم..
اولش عصبانی بودم ولی الان فکر میکنم بهتره دیگه آزادش کنی...
+چیییی؟
-اون منو 7 سال عذاب داد و 7 سال هم تو زندانه دیگه کافیه...
+هر جور که تو دوست داری...
آزادش میکنم...
-مرسیییی کوکییی
+خواهش میکنم کوچولوی خودم
-عهههه
کجای من کوچولوعه؟
+الان که تو بغلمی انگار یه نوزاد رو بغل کردم..
-ایششششش
دراززز
+فقط خندید
+بل نمیخوای ببینیش؟
-کیو؟
+الکساندر رو
-نمیتونم....(بغض)
+باشه هر جور راحتی کوچولو
-یه بار دیگه بگی کوچولو..
+مثلا چیکار میکنی؟
که دستمو توی موهاش فرو بردم و همشو بهم ریختم و به سمت در فرار کردم...
+عههه
کجا کجاا
که منو از پشت بغل کرد و توی هوا شناورم کرد...
-هویییی
مرتیکه خرررر
ولم کننن(خنده)
+نموخوامم
که به همون حالت منو نشوند روی میز کارش..
-چیکار میکنی؟
+هیچی
فقط میخوام یکم اذیتت کنم
-ایششش
که سرشو توی گردنم فرو برد و تنمو بویید..
+ عاشق بوی تنتم
-مثلا میخواستی اذیتم..
که حرفم با بوسهش روی لبم بند اومد...
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۹.۰k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط