{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الهی به مستان میخانه‌ات

الهی به مستان میخانه‌ات
بعقل آفرینان دیوانه‌ات

به نور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به انده گریزان عشق

به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل

خدا را بجان خراباتیان
کزین تهمت هستیم وارهان

به میخانهٔ وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

که از کثرت خلق تنگ آمدم
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم

بیا ساقیا می بگردش در آر
که دلگیرم از گردش روزگار

مئی ده که چون ریزیش در سبو
بر ‌آرد سبو از دل آواز هو

از آن می که در دل چو منزل کند
بدن را فروزان‌تر از دل کند

از آن می که گر عکسش افتد بباغ
کند غنچه را گوهر شبچراغ

از آن می که گر شب ببیند بخواب
چو روز از دلش سر زند آفتاب

از آن می که گر عکسش افتد بجان
توانی بجان دید حق را عیان

از آن می که چون شیشه بر لب زند
لب شیشه تبخاله از تب زند

از آن می که چون ریزیش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو

از آن می که در خم چو گیرد قرار
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار

می صاف ز آلودگی بشر
مبدل به خیر اندر او جمله شر

می معنی افروز صورت گداز
مئی گشته معجون راز و نیاز

از آن آب، کاتش بجان افکند
اگر پیر باشد جوان افکند

مئی را کزو جسم جانی کند
بباده، زمین آسمانی کند

مئی از منی و توئی گشته پاک
شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک

به انوار میخانه ره پوی، آه
چه میخواهی از مسجد و خانقاه

بیا تا سری در سر خم کنیم
من و تو، تو و من، همه گم کنیم

بیک قطره می آبم از سر گذشت
به یک آه، بیمار ما درگذشت

بزن هر قدر خواهیم، پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر

چشی گر از این باده، کو کو زنی
شوی چون ازو مست هو هو زنی

مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش
مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش

دماغم ز میخانه بویی کشید
حذر کن که دیوانه، هویی کشید

بگیرید زنجیرم ای دوستان
که پیلم کند یاد هندوستان

دلا خیز و پائی به میخانه نه
صلائی به مستان دیوانه ده

خدا را ز میخانه گر آگهی
به مخمور بیچاره، بنما رَهی

دلم خون شد از کلفت مدرسه
خدا را خلاصم کن از وسوسه

چو ساقی همه چشم فتان نمود
به یک نازم، از خویش عریان نمود

پریشان دماغیم، ساقی کجاست
شراب ز شب مانده باقی کجاست

بیا ساقیا، می بگردش در آر
که می خوش بود خاصه در بزم یار

مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز
می و ساقی و بادهٔ جام سوز

می صاف ز الایش ما سوی
ازو یک نفس تا بعرش خدا

مئی کو مرا وارهاند ز من
ز آئین و کیفیت ما و من

از آن می حلال است در کیش ما
که هستی وبال است در پیش ما

از آن می حرام است بر غیر ما
که خارج مقام است در سیر ما

مئی را که باشد در او این صفت
نباشد بغیر از می معرفت

به این عالم ار آشنائی کنی
ز خود بگذری و خدائی کنی

کنی خاک میخانه گر توتیا
خدا را ببینی بچشم خدا

به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویشتن را خدا را ببین

تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ
که چیزی نبینی بغیر خدا

بگویم که از خود فنا چون شوی
ز یک قطره زین باده مجنون شوی

بشوریدگان گر شبی سر کنی
از آن می که مستند لب تر کنی

جمال محالی که حاشا کنی
ببندی دو چشم و تماشا کنی

نیاری تو چون تاب دیدار او
ز دیدار رو کن به دیوار او

قمر درد نوش است از جام ما
سحر خوشه چین است از شام ما

مغنی نوای دگر ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن

بگو زاهدان اینقدر تن زنند
که آهن ربائی بر آهن زنند

بس آلوده‌ام آتش می کجاست
پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست

به پیمانه، پاک از پلیدم کنید
همه دانش و داد و دیدم کنید

چو پیمانه از باده خالی شود
مرا حالت مرگ حالی شود

همه مستی و شور و حالیم ما
نه چون تو همه قیل و قالیم ما

خرابات را گر زیارت کنی
تجلی بخروار غارت کنی

چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر
چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر

زنی در سماعی، ز می سرخوشی
سزد گر ازین غصه خود را کشی

توانی اگر دل، دریا کنی
تو آن دُر یکتای پیدا کنی

ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه
بیابی اگر لذت اشک و آه

بیا تا بساقی کنیم اتفاق
درونها مصفا کنیم از نفاق

بیائید تا جمله مستان شویم
ز مجموع هستی پریشان شویم

چو مستان بهم مهربانی کنیم
دمی بی‌ریا زندگانی کنیم

بگرییم یکدم چو باران بهم
که اینک فتادیم یاران زهم

جهان منزل راحت اندیش نیست
ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست

سراسر جهان گیرم از توست بس
چه میخواهی آخر از این یکنفس

فلک بین که با ما جفا میکند
چها کرده است و چها میکند

برآورد از خاک ما گرد و دود
چه میخواهد از ما سپهر کبود

نمیگردد این آسیا جز بخون
الهی که برگردد این سرنگون

من آن بینوایم که تا بوده‌ام
نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام

رسد هر دم از همدمانم غمی
نبودم غمی گر بدم همدمی

در این عالم تنگ‌تر از قفس
به آسودگی کس نزد یک نفس

مرا چشم ساقی چو از هوش برد
چه کارم به صاف و چه کارم به درد

نه در مسجدم ره، نه در خانقاه
از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه

نمانده است در هیچکس مردمی
گریزان شده آدم از آدمی

گروهی همه مکر و زرق و حی
دیدگاه ها (۷)

بزرگترین سوالی که هرگز پاسخ داده نشده و من هم هرگز پاسخ آنرا...

شهروند هلندی:خیلی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند که ما همیشه دوچرخ...

وقتی یکی در بانک سپرده میزاره یعنی توانمنده و کسی که از بانک...

دکترفرانکل از معدود کسانی بود که موفق شد از زندان آشویتس در ...

موج گیسویت اگر چشم و دلی خانه کُنَد خَم ابروی تو مُژگان ...

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگویچون ترا از دل من نیست خبر هی...

شهر آشنایی🌹❤️به اميد آن روز كه دوستى ومهر آنقدر فراگير شود ك...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

سی و شش درصد چشمان تو جنسش عسل است.شراب وغزل

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ یار آن کسی بود که به کارت نگه کند با...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ یار آن کسی بود که به کارت نگه کند با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط