پارت ۶۰
بعد از رفتن بقیه، عمارت بزرگ و سیاه، بیشتر شبیه یه قلعهی خالی و سرد شد. ولی این بار، من از این سردی نمیترسیدم. اینجا خونهی من بود.
شب بود. من تو یه لباس ابریشمی و نازکِ مشکی، جلوی شومینهی بزرگ ایستاده بودم. آتیش آروم میسوخت و نور نارنجیش روی دیوارهای بتنی میرقصید. بیرون، مه سنگینی کوهها رو پوشونده بود.
صدای قدمهایی از پشت سرم اومد. تهیونگ بود. با یه پیراهن مشکی که آستینهاش رو تا آرنج بالا زده بود. یه لیوان ویسکی تو دستش بود. کنارم ایستاد. به آتیش نگاه کرد.
& تو این عمارت، خیلی ساکته.
· آره. ولی... یهجور آرامش عجیبی داره. انگار این سکوت، مالِ منه.
تهیونگ یه جرعه از ویسکیش رو خورد. سرش رو برگردوند و به من نگاه کرد. تو نور آتیش، چشمهاش برق میزد. سرد نبود. یه جور گرمیِ خطرناک توش بود.
& من همیشه از سکوت میترسیدم. چون تو سکوت، آدمها میتونن بهت نزدیک بشن و تو متوجه نشی.
· ولی الان... ما تو سکوتیم. و به هم نزدیک شدیم.
تهیونگ مکث کرد. لیوان رو گذاشت روی میز سنگی. یه قدم بهم نزدیکتر شد. حالا فقط یه نفس فاصله داشتیم. بوی ادکلن سردش با بوی چوبِ سوخته قاطی شده بود.
& میدونی چرا از روز اول بهت گفتم مالِ منی؟
· چ... چرا؟
دستش رو آورد بالا. انگشتش رو آروم روی گونهم کشید. مثل کسی که داره یه شیشهی شکستنی رو لمس میکنه
& چون از همون لحظهای که از بالای نردهها افتادی تو بغلم، یه چیزی تو من شکست. من که از هیچکس نمیترسیدم، از این ترسیدم که یه روز تو رو از دست بدم.
قلبم تند زد.
· ت... تهیونگ...
& (حرفم رو قطع کرد. دستش رو گذاشت پشت گردنم. صورتم رو به سمت خودش کشید) من هیچوقت به کسی نگفتم دوستت دارم. چون فکر میکردم عشق یه ضعفه. ولی الان... الان میفهمم که تو تنها قدرتی هستی که من دارم.
سرش رو خم کرد. این بار، بوسهش سرد و بیروح نبود. پر از یه آتشِ پنهون بود. پر از یه نیازِ عمیق. دستش دور کمرم حلقه شد و منو محکم به سینهش چسبوند. انگار میخواست منو تو وجود خودش حل کنه.
تهیونگ پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی من. چشمهاش بسته بود.
& اگه یه روزی از پیشم بری... من این عمارت رو با خودم و تو آتیش میزنم. چون بدون تو، اینجا فقط یه قبرستونه.
اشک از گوشهی چشمم سر خورد. دستم رو گذاشتم روی سینهش. قلبش مثل طبل میزد.
· من جایی نمیرم. من... من مالِ توام.
تهیونگ چشمهاش رو باز کرد. یه لبخند خیلی محو، برای اولین بار، روی لبهاش نشست.
& ( پس بیا. این شب، فقط مالِ ماست.
دستم رو گرفت و به سمت پنجرهی بزرگ برد. بیرون، مه و کوهها زیر نور ماه میدرخشید. و تو این عمارتِ سیاه و ساکت، برای اولین بار، گرمای عشق رو حس کردم.
شب بود. من تو یه لباس ابریشمی و نازکِ مشکی، جلوی شومینهی بزرگ ایستاده بودم. آتیش آروم میسوخت و نور نارنجیش روی دیوارهای بتنی میرقصید. بیرون، مه سنگینی کوهها رو پوشونده بود.
صدای قدمهایی از پشت سرم اومد. تهیونگ بود. با یه پیراهن مشکی که آستینهاش رو تا آرنج بالا زده بود. یه لیوان ویسکی تو دستش بود. کنارم ایستاد. به آتیش نگاه کرد.
& تو این عمارت، خیلی ساکته.
· آره. ولی... یهجور آرامش عجیبی داره. انگار این سکوت، مالِ منه.
تهیونگ یه جرعه از ویسکیش رو خورد. سرش رو برگردوند و به من نگاه کرد. تو نور آتیش، چشمهاش برق میزد. سرد نبود. یه جور گرمیِ خطرناک توش بود.
& من همیشه از سکوت میترسیدم. چون تو سکوت، آدمها میتونن بهت نزدیک بشن و تو متوجه نشی.
· ولی الان... ما تو سکوتیم. و به هم نزدیک شدیم.
تهیونگ مکث کرد. لیوان رو گذاشت روی میز سنگی. یه قدم بهم نزدیکتر شد. حالا فقط یه نفس فاصله داشتیم. بوی ادکلن سردش با بوی چوبِ سوخته قاطی شده بود.
& میدونی چرا از روز اول بهت گفتم مالِ منی؟
· چ... چرا؟
دستش رو آورد بالا. انگشتش رو آروم روی گونهم کشید. مثل کسی که داره یه شیشهی شکستنی رو لمس میکنه
& چون از همون لحظهای که از بالای نردهها افتادی تو بغلم، یه چیزی تو من شکست. من که از هیچکس نمیترسیدم، از این ترسیدم که یه روز تو رو از دست بدم.
قلبم تند زد.
· ت... تهیونگ...
& (حرفم رو قطع کرد. دستش رو گذاشت پشت گردنم. صورتم رو به سمت خودش کشید) من هیچوقت به کسی نگفتم دوستت دارم. چون فکر میکردم عشق یه ضعفه. ولی الان... الان میفهمم که تو تنها قدرتی هستی که من دارم.
سرش رو خم کرد. این بار، بوسهش سرد و بیروح نبود. پر از یه آتشِ پنهون بود. پر از یه نیازِ عمیق. دستش دور کمرم حلقه شد و منو محکم به سینهش چسبوند. انگار میخواست منو تو وجود خودش حل کنه.
تهیونگ پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی من. چشمهاش بسته بود.
& اگه یه روزی از پیشم بری... من این عمارت رو با خودم و تو آتیش میزنم. چون بدون تو، اینجا فقط یه قبرستونه.
اشک از گوشهی چشمم سر خورد. دستم رو گذاشتم روی سینهش. قلبش مثل طبل میزد.
· من جایی نمیرم. من... من مالِ توام.
تهیونگ چشمهاش رو باز کرد. یه لبخند خیلی محو، برای اولین بار، روی لبهاش نشست.
& ( پس بیا. این شب، فقط مالِ ماست.
دستم رو گرفت و به سمت پنجرهی بزرگ برد. بیرون، مه و کوهها زیر نور ماه میدرخشید. و تو این عمارتِ سیاه و ساکت، برای اولین بار، گرمای عشق رو حس کردم.
- ۴.۱k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط