{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفتم | بعد از تعطیلی

پارت هفتم | بعد از تعطیلی

آن شب، باران دوباره شروع شده بود.

ساعت از نه گذشته بود و کافه کم‌کم خلوت می‌شد.

لیانا هنوز سر میز کنار پنجره نشسته بود.

جنگکوک آخرین میزها را تمیز کرد و به ساعت نگاه کرد.

«لیانا؟»

لیانا سرش را از روی کتاب بلند کرد.

«هوم؟»

«می‌دونی ساعت چنده؟»

«نه.»

«ده دقیقه دیگه می‌بندیم.»

لیانا با تعجب به ساعت دیواری نگاه کرد.

«وای... اصلاً نفهمیدم.»

لپ‌تاپش را بست و وسایلش را جمع کرد.

وقتی به در رسید، باران شدیدتر شده بود.

لیانا چند ثانیه زیر سایه‌بان ایستاد.

جنگکوک از داخل کافه نگاهش کرد.

«چترت کجاست؟»

لیانا خندید.

«این بار آوردم.»

چترش را باز کرد.

اما همان لحظه، باد شدیدی وزید و چتر تقریباً از دستش خارج شد.

جنگکوک خندید.

«باز شروع شد.»

«این یکی دیگه تقصیر من نیست!»

جنگکوک از کافه بیرون آمد.

«بیا.»

«کجا؟»

«تا سر خیابون می‌رسونمت.»

«نه، لازم نیست.»

«بارونه.»

«چتر دارم.»

«چترت هم خیلی قابل اعتماده.»

لیانا خندید.

«باشه.»

جنگکوک چتر بزرگ مشکی خودش را باز کرد.

هر دو زیر آن راه افتادند.

چند لحظه فقط صدای باران بود.

لیانا پرسید:

«تو همیشه اینجا کار می‌کنی؟»

«تقریباً.»

«خسته نمی‌شی؟»

«گاهی.»

«پس چرا ادامه می‌دی؟»

جنگکوک شانه بالا انداخت.

«قهوه درست کردن رو دوست دارم.»

لیانا نگاهش کرد.

«فقط قهوه؟»

جنگکوک لبخند زد.

«نه.»

«پس چی؟»

«آدمایی که میان کافه.»

«چرا؟»

«هرکدوم یه داستان دارن.»

لیانا آرام گفت:

«تو داستان منو می‌دونی؟»

جنگکوک لحظه‌ای مکث کرد.

«نه.»

«خوبه.»

«چرا؟»

لیانا لبخند زد.

«چون شاید خودم یه روز برات تعریفش کنم.»

جنگکوک چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

به سر خیابان رسیدند.

لیانا ایستاد.

«مرسی.»

«خواهش می‌کنم.»

«فردا می‌بینمت.»

جنگکوک گفت:

«فردا می‌بینمت.»

لیانا رفت.

جنگکوک چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد برگشت سمت کافه.

اما قبل از اینکه وارد شود، لبخند زد.

فردا.

کلمه‌ی ساده‌ای بود.

ولی عجیب بود که حالا جنگکوک بیشتر از همیشه منتظرش بود.
دیدگاه ها (۶)

فصل دومپارت هفتم | حسادتِ شیرینسه روز بعد...لیانا و جنگکوک ط...

👑 پارت سوم | حرف‌های پشتِ لبخندموسیقی تمام شد.صدای تشویق مهم...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط