007-پنهان در مه - پارت ۱۰۴

...
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۴
...

دامیان با تعجب زیر لب گفت: «پدر... چرا اینقدر ناگهانی اومده خونه؟»

او از اتاق خارج شد تا شاید بتواند خدمتکاری را در خانه پیدا کند و از او در این باره بپرسد، اما خانه در سکوتی مرگبار فرو رفته بود و هیچ‌کس نبود. او از خانه بیرون زد تا در باغ کسی را بیابد، اما ناگهان صدایی از میان درخت‌ها، لرزه بر اندامش انداخت:«قربان، ما جسد اون مرد رو چند روز پیش توی یک خونه‌ی متروکه نزدیک جنگل پیدا کردیم.»

صحنه‌ای که در برابر چشمان دامیان بود، فراتر از هر تصوری و باورنکردنی بود؛ چرا که کنارِ صاحب آن صدای سنگین ایستاده بود، هیچ‌کس جز پدر خودش نبود: دونوان دزموند!

دونووان با شنیدن این خبر، دندان قروچه‌ای کرد و با لحنی بی‌رحمانه گفت: «این بده. حتماً اونا فهمیدن ما دنبالشون هستیم. اون دو تا نمونه اگه گیرمون نیفتن، پس زنده‌بودنشون دیگه ارزشی نداره...»

دامیان که از شنیدن این کلمات هولناک شوکه شده بود، به سرعت پشت دیواری پنهان شد. او با وحشت و در حالی که سعی می‌کرد نفس‌هایش را کنترل کند، از پشت دیوار به جلو خیره شد.

.....

دامیان در حالی که با وحشت، دستانش را جلوی دهانش گرفته بود تا از شدت ترس فریاد نزند، گوش‌هایش را تیز کرد تا حتی یک کلمه‌ی دیگر را هم از دست ندهد.

دونوان با لحنی سرد ادامه داد: «نمونه‌ی ۰۰۷-آنیا و نمونه‌ی ۰۰۶-ناتسو ویسکی باید پیدا بشن و به آزمایشگاه برگردونده بشن!»

او مکثی کرد، گویی در حال سنجیدن سنگینیِ کلماتش بود، و سپس ادامه داد: «بیرون بودن اونا خطرناکه!»

خدمتکار با سری فرود آمده، به نشانه تایید سر تکان داد و گفت: «پیداشون می‌کنیم قربان!»

دامیان در حالی که با ناباوری به صحنه‌ی روبه‌رویش خیره شده بود، در ذهنش فریاد کشید:«پدر من... پدر من توی اون آزمایشگاه دست داره؟ نه... این امکان نداره... چطور ممکنه...؟»

......

در همان حالی که خاطرات تلخ و ترسناک، ذهن دامیان را درگیر کرده بود، او آهی عمیق کشید. سرش را از میان دستانش بیرون آورد و به بیرون از پنجره خیره شد، اما ناگهان نگاه سرد و نگرانش به آسمان دوخته شد: «وای نه، بارون!!! اون امروز با خودش چتر نیاورده بود، اگه کسی ببینتش همه چی تمومه!»

دامیان با عجله چترش را برداشت و به سمت بیرون دوید. در میان باران تند، او توانست آنیا را پیدا کند؛ او درست مقابل ایستگاه اتوبوس نشسته بود و با نگاهی خسته، منتظر بود.

دامیان که دید باران به آنیا برخورد نکرده، نفس راحتی کشید و خواست به کلاس برگردد، اما ناگهان صدای آنیا از پشت سرش، مثل رگبار باران، او را در جای خود میخکوب کرد: «صبر کن! اگه ما نزدیک نیستیم، چرا اینطوری با چتر دویدی بیرون تا کسی منو نبینه؟»

دامیان در حالی که چتر را محکم در دست داشت، قدم‌هایش را تندتر کرد تا از آن نگاهِ پرسشگر فرار کند، اما ناگهان صدای قدم‌هایی که در میان صدای برخورد قطرات باران به زمین می‌خورد، نزدیک و نزدیک‌تر شد. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دستان گرم و لرزانی دور کمرش حلقه شد.

آنیا، در حالی که اشک‌هایش با باران آمیخته شده بود، با صدایی شکسته گفت: «بهم بگو چته؟ چرا یهویی اینطوری می‌کنی؟ پسر... می‌دونم که تو فهمیدی که من...»

اما قبل از اینکه بتواند حقیقتِ پنهان در قلبش را به زبان بیاورد، افکار وحشتناک دامیان و حقیقتِ تلخِ آزمایشگاه، مثل موجی از تاریکی، به ذهن آنیا هجوم آورد و تمام رشته‌ی کلامش را پاره کرد.

دست‌های آنیا که دور کمر دامیان بود، ناگهان شل شدند. او با نگاهی خالی و درهم‌شکسته، از او فاصله گرفت.

دامیان آهی از سر درماندگی کشید و به سمت او برگشت: «حالا... فهمیدی چرا؟»

او با تمام خستگی و رنجی که در دل داشت، روی زمین نشست. چتر از دستش رها شد و روی زمین خیس افتاد. در حالی که دستانش را به شدت می‌فشرد و با صدایی که در میان صدای باران گم می‌شد، گفت: «حالا دیگه فهمیدی پس... فقط برو و تنهام بگذار...»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۹)

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

💕 eye and waiting you💕[~part 33~]دامیان : میدونم ... الان کا...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

Anya x Damian پارت۶۳

007-آلما ویسکی - پارت ۵۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط