**زندگی تکرار نشدنی**
**زندگی تکرار نشدنی**
**پارتی سوم**
کلماتی که از دهان جین خارج شد، مثل آب یخ روی تن جینا ریخت. عقبعقب رفت تا اینکه کمرش به قفسهی چوبی کتابها برخورد کرد. نفسنفس میزد؛ چشمهای درشت و مشکیاش از فرط شوک و وحشت گشاد شده بودند. چطور ممکن بود؟ او حتی به هیچکس نگرفته بود که چرا از آدمها فراری است، چطور این پسر غریبه از حساسیت عجیب او نسبت به بوها باخبر بود؟
سارا که گیج شده بود، میان آنها آمد و گفت: «چیزی گفتی جین؟ صدای موسیقی توی گوشت بود، متوجه نشدم.»
جین نگاهش را از جینا گرفت، لبخند مرموزش پررنگتر شد و رو به سارا گفت: «چیزی نبود. داشتیم دربارهی طرح پروژه صحبت میکردیم.»
سارا نفس راحتی کشید و بلافاصله شروع به توضیح دادن دربارهی مقالهها کرد، اما جینا دیگر هیچچیز نمیشنید. تمام وجودش روی پسری متمرکز شده بود که آرام روی صندلی نشست، گیتار الکتریک کوچکی را که روی میز بود با انگشتانت لمس کرد و نگاه خیرهاش را یک لحظه از روی او برنداشت.
کلاس که تمام شد، سارا برای آوردن جزوهاش از کارگاه خارج شد و برای چند ثانیه، جینا و جین تنها شدند. جینا فرصت را غنیمت شمرد تا هرچه سریعتر فرار کند، اما قبل از اینکه به در برسد، صدای بم جین توی فضای خالی کارگاه پیچید: «فرار کردن راه حل درستی نیست، جینا.»
جینا سر جایش خشک شد. برگشت و با عصبانیت و ترس توی نگاهش گفت: «تو کی هستی؟ از کجا میدونی من از چی فراریام؟ از من چی میخوای؟»
جین از جا بلند شد. قدمبهقدم به او نزدیک شد تا اینکه فاصلهشان به کمتر از یک قدم رسید. جینا انتظار داشت باز هم بوی ادکلنهای تند و زننده او را آزار دهد، اما باز هم همان بوی آرامشبخش چوب سوخته و باران به مشامش رسید؛ بویی که برخلاف انتظارش، تنفس را برایش راحتتر میکرد نه سختتر.
جین سرش را کمی خم کرد، چشمهای صورتیاش زیر نور کمفروغ کارگاه میدرخشیدند. با صدایی آرام و زمزمهوار گفت: «من کسیام که سالهاست منتظر دختری مثل توأم. دختری که فریب ظاهر آدمها رو نمیخوره و دنیا رو با واقعیتش حس میکنه. من رو یادت بمونه جینا... ما قراره خیلی زودتر از اونچه فکر کنی، به هم گره بخوریم.»
قبل از اینکه جینا بتواند جوابی بدهد، سارا با برگشتنش در کارگاه را باز کرد. جینا با رنگ پریده و نفسنفسزنان کیفش را چنگ زد و بدون اینکه کلمهای حرف بزند، از کارگاه بیرون دوید. قلبش توی سینهاش میکوبید؛ اما عجیب این بود که برخلاف همیشه، حس خفگی نداشت... حس میکرد طوفانی درونش آغاز شده که دیگر راه برگشتی برایش وجود ندارد.
**پارتی سوم**
کلماتی که از دهان جین خارج شد، مثل آب یخ روی تن جینا ریخت. عقبعقب رفت تا اینکه کمرش به قفسهی چوبی کتابها برخورد کرد. نفسنفس میزد؛ چشمهای درشت و مشکیاش از فرط شوک و وحشت گشاد شده بودند. چطور ممکن بود؟ او حتی به هیچکس نگرفته بود که چرا از آدمها فراری است، چطور این پسر غریبه از حساسیت عجیب او نسبت به بوها باخبر بود؟
سارا که گیج شده بود، میان آنها آمد و گفت: «چیزی گفتی جین؟ صدای موسیقی توی گوشت بود، متوجه نشدم.»
جین نگاهش را از جینا گرفت، لبخند مرموزش پررنگتر شد و رو به سارا گفت: «چیزی نبود. داشتیم دربارهی طرح پروژه صحبت میکردیم.»
سارا نفس راحتی کشید و بلافاصله شروع به توضیح دادن دربارهی مقالهها کرد، اما جینا دیگر هیچچیز نمیشنید. تمام وجودش روی پسری متمرکز شده بود که آرام روی صندلی نشست، گیتار الکتریک کوچکی را که روی میز بود با انگشتانت لمس کرد و نگاه خیرهاش را یک لحظه از روی او برنداشت.
کلاس که تمام شد، سارا برای آوردن جزوهاش از کارگاه خارج شد و برای چند ثانیه، جینا و جین تنها شدند. جینا فرصت را غنیمت شمرد تا هرچه سریعتر فرار کند، اما قبل از اینکه به در برسد، صدای بم جین توی فضای خالی کارگاه پیچید: «فرار کردن راه حل درستی نیست، جینا.»
جینا سر جایش خشک شد. برگشت و با عصبانیت و ترس توی نگاهش گفت: «تو کی هستی؟ از کجا میدونی من از چی فراریام؟ از من چی میخوای؟»
جین از جا بلند شد. قدمبهقدم به او نزدیک شد تا اینکه فاصلهشان به کمتر از یک قدم رسید. جینا انتظار داشت باز هم بوی ادکلنهای تند و زننده او را آزار دهد، اما باز هم همان بوی آرامشبخش چوب سوخته و باران به مشامش رسید؛ بویی که برخلاف انتظارش، تنفس را برایش راحتتر میکرد نه سختتر.
جین سرش را کمی خم کرد، چشمهای صورتیاش زیر نور کمفروغ کارگاه میدرخشیدند. با صدایی آرام و زمزمهوار گفت: «من کسیام که سالهاست منتظر دختری مثل توأم. دختری که فریب ظاهر آدمها رو نمیخوره و دنیا رو با واقعیتش حس میکنه. من رو یادت بمونه جینا... ما قراره خیلی زودتر از اونچه فکر کنی، به هم گره بخوریم.»
قبل از اینکه جینا بتواند جوابی بدهد، سارا با برگشتنش در کارگاه را باز کرد. جینا با رنگ پریده و نفسنفسزنان کیفش را چنگ زد و بدون اینکه کلمهای حرف بزند، از کارگاه بیرون دوید. قلبش توی سینهاش میکوبید؛ اما عجیب این بود که برخلاف همیشه، حس خفگی نداشت... حس میکرد طوفانی درونش آغاز شده که دیگر راه برگشتی برایش وجود ندارد.
- ۶۴
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط