{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوشبختی...👌🍀❤

خوشبختی...👌🍀❤
دلم می خواست خوشبختی های ساده ی هر روز را می شد
مثل گل به نخ ریسه و آویزان می کردم روی دیوار عمر کوتاهم .
دلم می خواست شیشه ی خالی کنار کنج انباری را
کمی با باران بهاری تازه می کردم
و عطر ناب این خوشبختی های ساده را انبار می کردم
برای روزهای پرغصه ی فردای احوالم ...📷📸
#عشقولوژی
دیدگاه ها (۱)

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

مافیای من

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

پارت: 9 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*هوای سالنِ قدیمی مثل همیشه ...

لونا و ويليام

عزیز چشمای منتظرم، شهر من کوچیکه، چن تا خیابون بیشتر نیست. خ...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

پات ۱۹

توضیحات و مقدمه اکتبر ۱۹۹۹؛ در آرامش یک روستای دورافتاده، خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط