رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_54

فصل بیست‌وچهارم | حقیقت دوم

«حالا نوبت حقیقت دوم است.»
صدای ضبط‌صوت در اتاق پیچید و بعد همه‌چیز ساکت شد.
هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
همه نگاهشان به هان بود.
هان هنوز کنار تخت ایستاده بود و انگشت‌هایش را محکم به هم فشار می‌داد.
چانگبین بالاخره سکوت را شکست.
ـ هان، می‌خوای توضیح بدی؟
هان نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ نمی‌دونم از کجا شروع کنم.
لینو گفت:
ـ از همون جایی که تصمیم گرفتی به ما دروغ بگی.
ـ خیلی ممنون از راهنمایی فوق‌العاده‌ات.
ـ خواهش می‌کنم.
بنگ‌چان میان آن دو ایستاد.
ـ بچه‌ها، لطفاً. هان، ما فقط می‌خوایم بدونیم شش سال پیش چه اتفاقی افتاده.
هان نفس عمیقی کشید.
نگاهش روی هیونجین متوقف شد.
ـ اون شب... من برای دیدن تو نیومده بودم.
هیونجین ابروهایش را در هم کشید.
ـ پس برای چی اومده بودی؟
ـ یکی از اعضای گروه بهم گفته بود باید بیام.
فلیکس پرسید:
ـ کدوم عضو؟
هان سرش را پایین انداخت.
ـ صورتش یادم نیست.
لینو فوراً گفت:
ـ یا نمی‌خوای بگی؟
ـ واقعاً یادم نیست!
صدای هان در اتاق پیچید.
بعد آرام‌تر ادامه داد:
ـ فقط یه پیام یادمه. بهم گفته بود اگه می‌خوام بفهمم چرا هیونجین از همه‌چیز فاصله گرفته، باید اون شب به این خونه بیام.
هیونجین به سختی آب دهانش را قورت داد.
ـ و اومدی؟
هان سر تکان داد.
ـ آره.
ـ منو دیدی؟
ـ نه... اولش نه.
هان چند لحظه مکث کرد.
ـ وقتی رسیدم، ساعت نزدیک نیمه‌شب بود. در ورودی باز بود. صدای قدم‌ها رو از طبقه‌ی بالا می‌شنیدم. رفتم دنبالشون.
فلیکس آرام پرسید:
ـ بعد چی شد؟
هان به او نگاه کرد.
ـ تو رو دیدم.
فلیکس بی‌حرکت ماند.
ـ من؟
ـ آره. تو کنار پنجره ایستاده بودی.
چشم‌های هیونجین به سمت پنجره چرخید.
همان پنجره‌ای که بارها در عکس‌ها و خاطرات دیده بودند.
هان ادامه داد:
ـ با یکی حرف می‌زدی. ولی اون شخص رو نمی‌دیدم. فقط صدای تو رو می‌شنیدم.
فلیکس آهسته گفت:
ـ چی می‌گفتم؟
هان چشم‌هایش را بست.
ـ گفتی: «هنوز وقتش نرسیده.»
سکوت.
ـ بعدش گفتی: «اگه این بار بره، دیگه برنمی‌گرده.»
هیونجین یک قدم جلو آمد.
ـ من؟
هان سر تکان داد.
ـ چند ثانیه بعد، تو از راهرو اومدی بیرون. انگار تازه از یه اتاق خارج شده بودی.
ـ من فلیکس رو دیدم؟
ـ آره.
ـ باهاش حرف زدم؟
هان با تردید گفت:
ـ نه. فقط نگاهش کردی.
فلیکس زیر لب گفت:
ـ پس چرا من چیزی یادم نیست؟
هان جوابی نداشت.
ناگهان چراغ اتاق چشمک زد.
روی صفحه‌ی دفترچه، جمله‌ی تازه‌ای ظاهر شد:
«آنچه هان دید، تمام حقیقت نبود.»
سونگمین به نوشته نگاه کرد.
ـ انگار خود خونه هم از جواب‌هاش راضی نیست.
آی‌ان گفت:
ـ یا شاید هان همه‌چیز رو تعریف نکرده.
هان با ناراحتی به او نگاه کرد.
ـ من دارم سعی می‌کنم یادم بیاد!
بنگ‌چان دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
ـ آروم باش. عجله نکن.
اما پیش از آنکه هان بتواند چیزی بگوید، صدای ورق خوردن دفترچه بلند شد.
صفحه‌ها یکی پس از دیگری حرکت کردند.
تا اینکه روی صفحه‌ای سفید متوقف شدند.
یک جمله با جوهر سیاه روی آن نوشته شد:
«هان، چرا وقتی هیونجین از خانه بیرون رفت، دنبالش نرفتی؟»
هان رنگش پرید.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۹ بعد از رفتن دانش‌آموز جدید، چهار آل...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وچهارم 𓆪 🖤🥀صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید...

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

فلیکس در پخش زنده‌ی اسکای اسپورتس مصاحبه‌گر: خب، ببینیم دیگه...

سناریو

ادامه ی پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط