{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت(اخر)

پارت(اخر)



در پارک برای بچه ها طلاق رو گفت
داهی: چی با بابا طلاق گرفتید
ناهی : نه نه چرا
(هر دو با داد گفتن)
ات: بچه ها ساکت باشید بعضی از اختلافی ها طلاق گرفتیم الان به من بگید که میخواین با باباتون زندگی کنید یا با من برای شما تا فردا فرست میدیم بگین کدوم


فردا
ات: بچه ها بیاین اینجا
داهی : بله مامان
ناهی: بله مامان جون
ات : تصمیم گرفتین؟
داهی: بله مامان
ناهی : بله مامان
ات : خب تصمیمتون رو برام بگین
ناهی : از اول هفته تا چهار شنبه با تو میمونیم و
دو روز هم با بابا میمونیم
داهی : دقیقا اینجوری مامان جون
ات: باشه خوبه
داهی : مامان ما کوجا میمونیم؟
ات: در خونه یه مادر بزرگتون
ناهی : خودمون مگه خونه نداریم
ات: ما دیگه اونجا زندگی نمیکنیم
ناهی: چرا؟
ات: به شما گفتم که با باباتون طلاق گرفته ایم بخواتر همین در اون خونه زندگی نمی کنیم
ناهی : به خونه ی مادر بزرگم. ودیگه با اون زندگی میکردیم که مامانم با یک مردی اشنا شد به اسم هان هست


یک سال بعد
ناهی : با هانی عمو ازدواج کرد و برای یک بچه پسر حامله هست و دوماه بعد به دنیا میامد



دو ماه بعد
ناهی: بچه به دنیا امد و اسمش رو چان گذاشتن و به زندگیمون ادامه میدادیم




پایان داستان
دیدگاه ها (۶)

به ۱٠٠ تایی رسیدنمون مبارک 🎊🎊🎉🎉🎉🎉🎂🎂🎂🎂واقعا از همتون ممنونم 🎉...

🤣🤣🤣🤣جرررررر

تهیونگ جذاب من 🤗😘😘🫰کپی ازاد

p7ولی فردا.. کوک : ات من دارم میرم کار خانه تو هم میای ات: ...

بیایید تمومش کنیمممات. اخه الان میگفتی؟؟؟ سانا. وا دخترم فقط...

ادامه وانشات(دیگه جا نشد پس ی پارت دیگه هم نوشتم)..کوک"وقتی ...

part 4برادر ناتنی ات: دوربین افتاد وهزار تیکه شد...............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط