زندگی تخیلی
یونجون: باید یک راهی باشه
مالیسا: اره هست ولی سخته
یونوجون: چی
مالیسا: باید کاری کنی که جین هو بخواد واست جونشم بدع یعنی حاضر نباشه یک روزم نبینتت و بعد دلشو بشکنی اینجوری طلسم شکسته میشه
یونجون: این که واسه ی من کاری نداره
مالیسا: اره کاری ندارع ولی باید مواظب باشی که خودت عاشقش نشی
یونجون: عاشق این دختره شوخیت گرفتع مامان
مالیسا: اول باید از ترس درش بیاری چون حتما الان ترسیده ازت
یوجون: اون با من
از زبون جین هو:
داشتم به خودم دلداری میدادم که یکی در زد
جین هو: ک.....یه
یونجون: منم
جین هو:ام من کار دارم بعدا بیا
یونجون: میدونم ازم ترسیدی
جین هو: اگه میدونی پس برو
یونجون: من باهات کاری ندارم
جین هو: از کجا بفهمم
یونجون: ما خوناشام ها قدرت شکستن درو داریم و من خواستم با اجازه ی خودت بیام تو از این مشخص تر
جین هو: قول بدع کاریم نداری
یونجون: قول میدم
جین هو: با کلی ترس درو باز کردم ولی کسی نبود که یهو یونجون پرید جلوی درو باعث شد سکته ی قلبی و مغزی رو همونجا بزنم
یونجون: باید قیافتو میدیدی( با خنده)
جین هو: هر هر مگه نمیخواستی بیای تو خوب بیا دیگه
یونجون: وقت ندارم اماده شو بریم یک جایی
جین هو: کجا
یونجون: جایی که هر وقت میترسم و احساس تنهایی میکنم میرم اونجا و هیچ کس از اونجا خبر نداره
جین هو: اون وقت برای چی میخوای من و ببری
یونجون: چون تو فرق داری
جین هو: چه فرقی
یونجون: نمیدونم ولی دلم میخواد اونجارو ببینی
جین هو :من نمیخوام
ذهن یونجون: اه دختره ی لج باز منم نمیخوام رازم و برای تو برملا کنم ولی مجبورم
یونجون: نمیای(با لحن ناراحت )
جین هو: باشه فقط صبر کن لباسم و بپوشم
یونجون: باش پس بدو
جین هو: باش
بعد چند مین
جین هو: خب من حاضر شدم ماشین کجاست
یونجون: با ماشین نمیریم
جین هو :پس با چی میریم
یونجون: باش بغل من
(منظوزش این بود که جین هو رو بغل میکنه و تا اونجا پرواز میکنه)
جین هو: فکرشم نکن
یونجون: فکرشون نمیکنم عمل میکنم
از زبون جین هو:
این و که گفت بغلم کردو با سرع خیلی زیاد داشت میرفت
جین هو: کجا میری
یونجون: گفتم بهت کجا میریم نکنه فراموشی داری
جین هو: نه ندارم
بعد از ولی سوال رسیدیم
یونجون: برو تو
جین هو: اول تو برو
یونجون: باش
از زبون جین هو:
خیلی قشنگ بود همین گه وارد شدم جلوم یک خونه ی درختی فشنگ بود که درختش وسط یک دریاچه ی کوچیک بود
یونجون: بیا بریم تو
جیت هو: باش
رفتیم و تو کل خونه هرو نشون داد و ساعت حدود ۹ شب بود و ما لب اون خونه درختی نشستع بودیم و پامون تو اب بود
جین هو: مرسی که من و اوردی اینجا
یونجون: مرسی کع اومدی
جین هو: حس کردم میخوام ببوسمش و رو پاش بشینم حس میکردم اونم همین حس و دارع که هردومون ناخداگاه داشتیم میومدیم سمت هم که......
مالیسا: اره هست ولی سخته
یونوجون: چی
مالیسا: باید کاری کنی که جین هو بخواد واست جونشم بدع یعنی حاضر نباشه یک روزم نبینتت و بعد دلشو بشکنی اینجوری طلسم شکسته میشه
یونجون: این که واسه ی من کاری نداره
مالیسا: اره کاری ندارع ولی باید مواظب باشی که خودت عاشقش نشی
یونجون: عاشق این دختره شوخیت گرفتع مامان
مالیسا: اول باید از ترس درش بیاری چون حتما الان ترسیده ازت
یوجون: اون با من
از زبون جین هو:
داشتم به خودم دلداری میدادم که یکی در زد
جین هو: ک.....یه
یونجون: منم
جین هو:ام من کار دارم بعدا بیا
یونجون: میدونم ازم ترسیدی
جین هو: اگه میدونی پس برو
یونجون: من باهات کاری ندارم
جین هو: از کجا بفهمم
یونجون: ما خوناشام ها قدرت شکستن درو داریم و من خواستم با اجازه ی خودت بیام تو از این مشخص تر
جین هو: قول بدع کاریم نداری
یونجون: قول میدم
جین هو: با کلی ترس درو باز کردم ولی کسی نبود که یهو یونجون پرید جلوی درو باعث شد سکته ی قلبی و مغزی رو همونجا بزنم
یونجون: باید قیافتو میدیدی( با خنده)
جین هو: هر هر مگه نمیخواستی بیای تو خوب بیا دیگه
یونجون: وقت ندارم اماده شو بریم یک جایی
جین هو: کجا
یونجون: جایی که هر وقت میترسم و احساس تنهایی میکنم میرم اونجا و هیچ کس از اونجا خبر نداره
جین هو: اون وقت برای چی میخوای من و ببری
یونجون: چون تو فرق داری
جین هو: چه فرقی
یونجون: نمیدونم ولی دلم میخواد اونجارو ببینی
جین هو :من نمیخوام
ذهن یونجون: اه دختره ی لج باز منم نمیخوام رازم و برای تو برملا کنم ولی مجبورم
یونجون: نمیای(با لحن ناراحت )
جین هو: باشه فقط صبر کن لباسم و بپوشم
یونجون: باش پس بدو
جین هو: باش
بعد چند مین
جین هو: خب من حاضر شدم ماشین کجاست
یونجون: با ماشین نمیریم
جین هو :پس با چی میریم
یونجون: باش بغل من
(منظوزش این بود که جین هو رو بغل میکنه و تا اونجا پرواز میکنه)
جین هو: فکرشم نکن
یونجون: فکرشون نمیکنم عمل میکنم
از زبون جین هو:
این و که گفت بغلم کردو با سرع خیلی زیاد داشت میرفت
جین هو: کجا میری
یونجون: گفتم بهت کجا میریم نکنه فراموشی داری
جین هو: نه ندارم
بعد از ولی سوال رسیدیم
یونجون: برو تو
جین هو: اول تو برو
یونجون: باش
از زبون جین هو:
خیلی قشنگ بود همین گه وارد شدم جلوم یک خونه ی درختی فشنگ بود که درختش وسط یک دریاچه ی کوچیک بود
یونجون: بیا بریم تو
جیت هو: باش
رفتیم و تو کل خونه هرو نشون داد و ساعت حدود ۹ شب بود و ما لب اون خونه درختی نشستع بودیم و پامون تو اب بود
جین هو: مرسی که من و اوردی اینجا
یونجون: مرسی کع اومدی
جین هو: حس کردم میخوام ببوسمش و رو پاش بشینم حس میکردم اونم همین حس و دارع که هردومون ناخداگاه داشتیم میومدیم سمت هم که......
۱۶.۷k
۲۸ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.