یه تک پارتی از ربندو نوشتممم
اگه بارون بیاد یادت میوفتم🌂
ا.ت با سرعت داخل چاله های آب می پرید و مثل بچه های کوچیک شالاپ، شلوپ می کرد و به این طرف و اون طرف آب می پاشید.
بارون داشت نم نمک شدید تر می شد اما ا.ت این را دوست داشت. با لبخند برگشت سمت ریندو و بلند داد زد.
«هی، هی... تو هم بیا زیر بارون.»
ریندو از دور فقط بهش لبخند زد، ا.ت داخل اون بارونیِ زرد رنگ شبیه بچه هایی شده بود که توی بارون این طرف و اون طرف میدوند و بازی می کنند.
آروم چشم هاش رو بست و نجوا کرد:
«ا.ت؟»
صدای ریندو با صدای بارون گره خورده بود و درست به گوش ا.ت نمی رسید، اما با این حال...
انگار چیزی رو حس کرده باشه، از حرکت ایستاد، و بعد...
سرش رو به سمت ریندو کج کرد:
«چیزی... گفتی؟»
او از روی نیمکت بلند شد، صدای قدم هایش که به سمت ا.ت می رفت، حتی از قطرات آب هم سنگین تر بود....
گویا او می خواست این باران تا ابد ادامه داشته باشد.
چترش رو باز کرد، اما بالای سر خودش نگرفت. آن را با یک فاصله ی امن بالای سر ا.ت نگه داشت... به گونه ای که خودش زیر باران خیس می شد، اما با لبخند گفت:
«اینجوری سرما می خوری!.»
ا.ت دسته ی چتر را گرفت و آن را از روی سرش پایین گرفت و بست. با چشمانش در چشمانِ ریندو زل زد، و بعد به لب هایش چشم دوخت.
«ایرادی نداره من حواسم هست.»
ریندو هوف کلافه ای کشید.او صد در صد دیگر از دست لجبازی های این دختر خسته شده بود. اما چه میشد کرد؟ وقتی قلبش را تسلیم همین دختر کرده؟
ا.ت در ثانیه ای لب زد:
«ریندو؟»
او انگار تازه متوجه شده بود، صدای ا.ت مثل زنگ ساعت درون گوشش می پیچید. و بعد...
خود را تنها در میانه ی خیابان دید.
باران بند آمده بود ولی حتی با وجود چتر مو هایش از شدت خیسی برق می زدند. چترش را به سمت چه کسی گرفته بود؟ در حالی که... او در میانه ی خیابان تنها بود.
کوچه ها و خیابان های توکیو... همگی آب گرفته بودند. اما ریندو، می دانست شخصی را دارد که به یاد نمی آورد...
گویا در انتظار باران بعدی است.
بسوزد خانه لیلی و مجنون
که رسم عاشقی در عالم انداخت
اگر لیلی به مجنون داده می شد
دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد🍃
#توکیو_ریونجر
#تک_پارتی
#ریندو
ا.ت با سرعت داخل چاله های آب می پرید و مثل بچه های کوچیک شالاپ، شلوپ می کرد و به این طرف و اون طرف آب می پاشید.
بارون داشت نم نمک شدید تر می شد اما ا.ت این را دوست داشت. با لبخند برگشت سمت ریندو و بلند داد زد.
«هی، هی... تو هم بیا زیر بارون.»
ریندو از دور فقط بهش لبخند زد، ا.ت داخل اون بارونیِ زرد رنگ شبیه بچه هایی شده بود که توی بارون این طرف و اون طرف میدوند و بازی می کنند.
آروم چشم هاش رو بست و نجوا کرد:
«ا.ت؟»
صدای ریندو با صدای بارون گره خورده بود و درست به گوش ا.ت نمی رسید، اما با این حال...
انگار چیزی رو حس کرده باشه، از حرکت ایستاد، و بعد...
سرش رو به سمت ریندو کج کرد:
«چیزی... گفتی؟»
او از روی نیمکت بلند شد، صدای قدم هایش که به سمت ا.ت می رفت، حتی از قطرات آب هم سنگین تر بود....
گویا او می خواست این باران تا ابد ادامه داشته باشد.
چترش رو باز کرد، اما بالای سر خودش نگرفت. آن را با یک فاصله ی امن بالای سر ا.ت نگه داشت... به گونه ای که خودش زیر باران خیس می شد، اما با لبخند گفت:
«اینجوری سرما می خوری!.»
ا.ت دسته ی چتر را گرفت و آن را از روی سرش پایین گرفت و بست. با چشمانش در چشمانِ ریندو زل زد، و بعد به لب هایش چشم دوخت.
«ایرادی نداره من حواسم هست.»
ریندو هوف کلافه ای کشید.او صد در صد دیگر از دست لجبازی های این دختر خسته شده بود. اما چه میشد کرد؟ وقتی قلبش را تسلیم همین دختر کرده؟
ا.ت در ثانیه ای لب زد:
«ریندو؟»
او انگار تازه متوجه شده بود، صدای ا.ت مثل زنگ ساعت درون گوشش می پیچید. و بعد...
خود را تنها در میانه ی خیابان دید.
باران بند آمده بود ولی حتی با وجود چتر مو هایش از شدت خیسی برق می زدند. چترش را به سمت چه کسی گرفته بود؟ در حالی که... او در میانه ی خیابان تنها بود.
کوچه ها و خیابان های توکیو... همگی آب گرفته بودند. اما ریندو، می دانست شخصی را دارد که به یاد نمی آورد...
گویا در انتظار باران بعدی است.
بسوزد خانه لیلی و مجنون
که رسم عاشقی در عالم انداخت
اگر لیلی به مجنون داده می شد
دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد🍃
#توکیو_ریونجر
#تک_پارتی
#ریندو
- ۸.۸k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط