پارت ۵۵
ماشین تو تاریکی شب راه میرفت. من به دستهام نگاه میکردم. دستهایی که هنوز بوی باروت میدادن. هر بار که چشمهام رو میبستم، اون مرد رو میدیدم. صدای شلیک تو گوشم زنگ میزد.
تهیونگ ماشین رو جلوی خونه پارک کرد. پیاده شدیم. پیرمرد منتظر ما بود. وقتی وارد شدیم، یه نگاه به من انداخت و سرش رو تکون داد.
¢. حالا رهبر شدی. باید بدونی که از این لحظه، ژان وی بیشتر از همیشه دنبالت میکنه. تو دیگه یه دختر معمولی نیستی. تو یه هدفی.
· م... من نمیخواستم رهبر بشم. من فقط...
¢ وقتی که یک آدم کشتی دیگه نمیتونی مگر اینکه بمیری.
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
& بس کن. امشب بسه. بذار یهکم نفس بکشه.
¢ فردا شب یه جشنِ پنهانی برگزار میکنه. برای معرفی رهبر جدیدشون. و ژان وی هم دعوته. چون اون هنوز فکر میکنه میتونه کنترل رو به دست بگیره.
· ی... یعنی باید بازم برم؟
¢ آره. و این بار، باید به همه ثابت کنی که فقط یه وارث نیستی. تو یه رهبری. باید قوی باشی. بدون ترس.
---
بعد از اینکه پیرمرد رفت، من رفتم سمت پلهها. پاهام سنگین بود. تهیونگ پشت سرم راه افتاد. تو اتاق، من روی تخت نشستم. زانوهام رو بغل کردم. تهیونگ رفت سمت پنجره.
· ت... تهیونگ؟
& چی؟
· م... من از فردا شب میترسم.
تهیونگ برگشت. نگاهم کرد. سرد. بعد اومد سمت تخت. کنارم نشست.
& میدونم. ولی من کنارتم. و این بار، یه فرق داره.
· چ... چه فرقی؟
& این بار، من فقط محافظت نیستم. من... یه چیز دیگه ام
تهیونگ ماشین رو جلوی خونه پارک کرد. پیاده شدیم. پیرمرد منتظر ما بود. وقتی وارد شدیم، یه نگاه به من انداخت و سرش رو تکون داد.
¢. حالا رهبر شدی. باید بدونی که از این لحظه، ژان وی بیشتر از همیشه دنبالت میکنه. تو دیگه یه دختر معمولی نیستی. تو یه هدفی.
· م... من نمیخواستم رهبر بشم. من فقط...
¢ وقتی که یک آدم کشتی دیگه نمیتونی مگر اینکه بمیری.
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
& بس کن. امشب بسه. بذار یهکم نفس بکشه.
¢ فردا شب یه جشنِ پنهانی برگزار میکنه. برای معرفی رهبر جدیدشون. و ژان وی هم دعوته. چون اون هنوز فکر میکنه میتونه کنترل رو به دست بگیره.
· ی... یعنی باید بازم برم؟
¢ آره. و این بار، باید به همه ثابت کنی که فقط یه وارث نیستی. تو یه رهبری. باید قوی باشی. بدون ترس.
---
بعد از اینکه پیرمرد رفت، من رفتم سمت پلهها. پاهام سنگین بود. تهیونگ پشت سرم راه افتاد. تو اتاق، من روی تخت نشستم. زانوهام رو بغل کردم. تهیونگ رفت سمت پنجره.
· ت... تهیونگ؟
& چی؟
· م... من از فردا شب میترسم.
تهیونگ برگشت. نگاهم کرد. سرد. بعد اومد سمت تخت. کنارم نشست.
& میدونم. ولی من کنارتم. و این بار، یه فرق داره.
· چ... چه فرقی؟
& این بار، من فقط محافظت نیستم. من... یه چیز دیگه ام
- ۵.۵k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط