گفتـ:
گفتـ:
حتـما مےآیمـ...
منتظـر باشـ...
منتـظر پاـے دیـوار
جیبـ هایمـ پـُر از آهـ و اـے کاشـ;
بازهمـ بےخداحافظے رفتـ
مثلـِ هر بار...
کوچـہ و...
خلوتــ و...
بـاد؛
کاسه ـے اشکمـ از دستمـ افتـاد...
یکـ دل پـُر...
زیـر بارانــ شُر شُر...
یکـ نفر رد شد و گفتـ:
بادهـا بے خداحافظے مےروند...
ابرها همـ همینـطور...
حتـما مےآیمـ...
منتظـر باشـ...
منتـظر پاـے دیـوار
جیبـ هایمـ پـُر از آهـ و اـے کاشـ;
بازهمـ بےخداحافظے رفتـ
مثلـِ هر بار...
کوچـہ و...
خلوتــ و...
بـاد؛
کاسه ـے اشکمـ از دستمـ افتـاد...
یکـ دل پـُر...
زیـر بارانــ شُر شُر...
یکـ نفر رد شد و گفتـ:
بادهـا بے خداحافظے مےروند...
ابرها همـ همینـطور...
- ۲۱۷
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط