part : 19
part : 19
+ داری چیکار میکنی کورالین ؟
* معذرت میخوام خانم .... در عمارت باز بود و یه موش بزرگ پرید داخل ، شما برید طبقه ی پایین کنار مهمونا من خودم درستش میکنم
+ تو برو پایین ... من میتونم بگیرمش
* اما بانوی من شما ...
+ انگار فراموش کردی که من بانوی دوم این عمارتم و شماها باید از من اطاعت کنید ...!
* بله درسته معذرت میخوام
دسته جارو رو به دیوار تکیه داد ، بند پیشبندش رو محکم کرد و گفت
* با اجازه من مرخص میشم
جارو رو برداشتم و آروم داخل راهرو قدم زدم
+ موش کوچولو ؟ کجایی ؟ بیا بیرون باهات کار دارم
صداشو شنیدم ؛ یه گوشه ایستاده بود و زمین رو بو میکشید ...
+ اینجا رو برای عروسی سابیدن نمیتونی چیزی پیدا کنی . آروم آروم دور شد و بالای پله ها ایستاد ، ته سالن خانم والنتی و براندون لب هاشونو روی هم گذاشته بودن و بوسه ای دلچسب رو شروع کرده بودن ... بدون عجله ایستادم و دسته ی جارو رو محکم تر گرفتم . برای نجات این موش از عمارت یه راه حل خبیس به ذهنم رجوع کرد
سریع با جارو بهش ضربه زدم و انداختمش داخل سالن
مثل توپ داخل سالن قل خورد و ناگهان
هیاهو و صدای جیغ بنفش خانم ها داخل فضا پیچید
خانم ها پف لباسشونو گرفته بودن و هر کدوم به سمتی میدویدن ... موش میان اون جمعیت هول کرده بود و در نهایت به سمت عروس و داماد دوید
خانم والنتی با وحشت به موش نگاه کرد و ناگهان موش پرید روی لباسش
@ جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
انگار تشنج کرده بود و به خودش میبالید
+ اوپس ........
تعدادی از میز ها وسط سالن افتاده بودند و 3 تا خانم در حالی که از هوش رفته بودند روی مبل ها لم داده بودند و همسرانشون سعی میکردن که بیدارشون کنن ، بالاخره موش از عمارت فرار کرد و جیغ و فریاد های سالن کم کم به سکوت تبدیل شد
خانم والنتی یه گوشه نشسته بود و با دستش صورتش رو پنهان میکرد و صدای گریه اش بلند و بلند تر میشد
مهمونا کم کم خداحافظی میکردن و به خاطر من عروسیش خراب شد .... من شبی رو براش خراب کردم که میتونست مثل عسل براش شیرین باشه و لذت ببره
از عمارت بیرون زدم که بوی سیگار دیوید رو حس کردم ... همون بوی تلخ و دود خاکستری رنگی که در هوا پخش میشد ...
سرمو بالا گرفتم . چشمامو بستم و هوای تازه رو وارد ریه هام کردم .....
÷ بگیرش
به سمتش برگشتم ، ساعت و کلید رو توی دستم گذاشت و تاکید کرد که کسی نبینه
÷ من دیگه میرم ... شب بخیر
از کنارم رد شد که آروم لب زدم ....
+ ممنونم . شب بخیر
خانم والنتی روی صندلی نشسته بود و همسرش ، آنجلا و مستر بارل سعی میکردن که آرومش کنن
نیم نگاهی انداختم و فقط به سمت اتاقم رفتم
دستگیره رو کشیدم پایین ... عکس های پاره روی زمین پراکنده شده بودن ، داخل آیینه خودم رو نگاه کردم اما با خطوط ایجاد شده از شکستی مواجه شدم
ماجرا از این قراره که قبل از مهمونی با فهمیدن یسری حقایق از طریق اون آلبوم عکس از درون پاشیدم و رسما یه فروپاشی روانی رو تجربه کردم
ساعت و کلید رو داخل کشو گذاشتم و پلک های سنگینم رو بستم
ویو راوی : دستش رو روی شکم بزرگش کشید ، شکمی که موجود کوچولوی الان و انسان بزرگ آینده رو داخلش رشد میده ... از ته دل لبخند زد و به همسرش نگاه کرد
سن کمی داشت اما به مرد رو به رویش علاقه مند شده بود و قلب کوچیکش درگیر عشقی بی نظیر شده بود ... با ذوق لب زد
نظرتوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن ؟؟؟
+ داری چیکار میکنی کورالین ؟
* معذرت میخوام خانم .... در عمارت باز بود و یه موش بزرگ پرید داخل ، شما برید طبقه ی پایین کنار مهمونا من خودم درستش میکنم
+ تو برو پایین ... من میتونم بگیرمش
* اما بانوی من شما ...
+ انگار فراموش کردی که من بانوی دوم این عمارتم و شماها باید از من اطاعت کنید ...!
* بله درسته معذرت میخوام
دسته جارو رو به دیوار تکیه داد ، بند پیشبندش رو محکم کرد و گفت
* با اجازه من مرخص میشم
جارو رو برداشتم و آروم داخل راهرو قدم زدم
+ موش کوچولو ؟ کجایی ؟ بیا بیرون باهات کار دارم
صداشو شنیدم ؛ یه گوشه ایستاده بود و زمین رو بو میکشید ...
+ اینجا رو برای عروسی سابیدن نمیتونی چیزی پیدا کنی . آروم آروم دور شد و بالای پله ها ایستاد ، ته سالن خانم والنتی و براندون لب هاشونو روی هم گذاشته بودن و بوسه ای دلچسب رو شروع کرده بودن ... بدون عجله ایستادم و دسته ی جارو رو محکم تر گرفتم . برای نجات این موش از عمارت یه راه حل خبیس به ذهنم رجوع کرد
سریع با جارو بهش ضربه زدم و انداختمش داخل سالن
مثل توپ داخل سالن قل خورد و ناگهان
هیاهو و صدای جیغ بنفش خانم ها داخل فضا پیچید
خانم ها پف لباسشونو گرفته بودن و هر کدوم به سمتی میدویدن ... موش میان اون جمعیت هول کرده بود و در نهایت به سمت عروس و داماد دوید
خانم والنتی با وحشت به موش نگاه کرد و ناگهان موش پرید روی لباسش
@ جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
انگار تشنج کرده بود و به خودش میبالید
+ اوپس ........
تعدادی از میز ها وسط سالن افتاده بودند و 3 تا خانم در حالی که از هوش رفته بودند روی مبل ها لم داده بودند و همسرانشون سعی میکردن که بیدارشون کنن ، بالاخره موش از عمارت فرار کرد و جیغ و فریاد های سالن کم کم به سکوت تبدیل شد
خانم والنتی یه گوشه نشسته بود و با دستش صورتش رو پنهان میکرد و صدای گریه اش بلند و بلند تر میشد
مهمونا کم کم خداحافظی میکردن و به خاطر من عروسیش خراب شد .... من شبی رو براش خراب کردم که میتونست مثل عسل براش شیرین باشه و لذت ببره
از عمارت بیرون زدم که بوی سیگار دیوید رو حس کردم ... همون بوی تلخ و دود خاکستری رنگی که در هوا پخش میشد ...
سرمو بالا گرفتم . چشمامو بستم و هوای تازه رو وارد ریه هام کردم .....
÷ بگیرش
به سمتش برگشتم ، ساعت و کلید رو توی دستم گذاشت و تاکید کرد که کسی نبینه
÷ من دیگه میرم ... شب بخیر
از کنارم رد شد که آروم لب زدم ....
+ ممنونم . شب بخیر
خانم والنتی روی صندلی نشسته بود و همسرش ، آنجلا و مستر بارل سعی میکردن که آرومش کنن
نیم نگاهی انداختم و فقط به سمت اتاقم رفتم
دستگیره رو کشیدم پایین ... عکس های پاره روی زمین پراکنده شده بودن ، داخل آیینه خودم رو نگاه کردم اما با خطوط ایجاد شده از شکستی مواجه شدم
ماجرا از این قراره که قبل از مهمونی با فهمیدن یسری حقایق از طریق اون آلبوم عکس از درون پاشیدم و رسما یه فروپاشی روانی رو تجربه کردم
ساعت و کلید رو داخل کشو گذاشتم و پلک های سنگینم رو بستم
ویو راوی : دستش رو روی شکم بزرگش کشید ، شکمی که موجود کوچولوی الان و انسان بزرگ آینده رو داخلش رشد میده ... از ته دل لبخند زد و به همسرش نگاه کرد
سن کمی داشت اما به مرد رو به رویش علاقه مند شده بود و قلب کوچیکش درگیر عشقی بی نظیر شده بود ... با ذوق لب زد
نظرتوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن ؟؟؟
- ۵۰۳
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط