پارت 4
پارت 4
در باز شد، قامت یه مرد که کت و شلوار پوشیده بود پیدا شد:بیا داخل،... وارد عمارت شدم... واقعا بزرگ بود.. سه طبقه داشت.. وقت بررسی بهم ندادن.. اه...:بیا، اقای کانگ منتظرته... همراه همون مرد که فهمیده بودم اسمش سوبین هست وارد یه سالن شدیم و بعد جلوی یه در قهوه ای سوخته توقف کرد:برو داخل... و بعد خودش رفت... نفس عمیقی کشیدم و در زدم، صدای سردی گفت:بیا داخل!... اروم دستگیره رو چرخوندم و وارد شدم... چقدر خوشگله! جلل خالق،... افکارمو ریختم دور :بشین.. سرشو که اورد بالا زل زد بهم.. نمیدونم تعبیر نگاهش چیه؟ یه جوری نگاه میکنه... نمیشه از نگاهش چیزی خوند:چوی بومگیو؟ بومگیو:بله! تهیون:برای استخدام اومدی درسته؟ بومگیو:اگر شرایطشو داشته باشم، بله... تهیون:ببین.. کارت سخت نیست... وعده های غذاییم باید سر وقت حاضر باشه، خونه مرتب باشه، لطفا با من کل کل نکن... سعی کن باهم یه رابطه ی خوب و بدون جر و بحث داشته باشیم... فکر کردم... خوبه! همون چیزایی رو شنیدم که انتظار داشتم... :قراره اینجا زندگی کنم؟ تهیون:اوهوم... توی یکی از اتاقای طبقه ی بالا.. خب پس خوبه... :حقوقت! بومگیو:هرچقدر که باشه کافیه... تهیون:خب، 50 میلیون در ماه.. خوبه؟ 50 میلیون ماهی؟... عالیه.. نمیدونم از دهنم پرید که گفتم:عالیه... تهیون پوزخندی زد و شروع کرد چیزایی رو روی کاغذ نوشتن. .. دندونامو رو هم ساییدم... لعنت به خودم... اخه چرا میگی عالیه... منظورش از این پوزخند چی بود...؟ نمیدونم چرا همش کلمه ی تحقیر تو ذهنم تکرار میشد...
در باز شد، قامت یه مرد که کت و شلوار پوشیده بود پیدا شد:بیا داخل،... وارد عمارت شدم... واقعا بزرگ بود.. سه طبقه داشت.. وقت بررسی بهم ندادن.. اه...:بیا، اقای کانگ منتظرته... همراه همون مرد که فهمیده بودم اسمش سوبین هست وارد یه سالن شدیم و بعد جلوی یه در قهوه ای سوخته توقف کرد:برو داخل... و بعد خودش رفت... نفس عمیقی کشیدم و در زدم، صدای سردی گفت:بیا داخل!... اروم دستگیره رو چرخوندم و وارد شدم... چقدر خوشگله! جلل خالق،... افکارمو ریختم دور :بشین.. سرشو که اورد بالا زل زد بهم.. نمیدونم تعبیر نگاهش چیه؟ یه جوری نگاه میکنه... نمیشه از نگاهش چیزی خوند:چوی بومگیو؟ بومگیو:بله! تهیون:برای استخدام اومدی درسته؟ بومگیو:اگر شرایطشو داشته باشم، بله... تهیون:ببین.. کارت سخت نیست... وعده های غذاییم باید سر وقت حاضر باشه، خونه مرتب باشه، لطفا با من کل کل نکن... سعی کن باهم یه رابطه ی خوب و بدون جر و بحث داشته باشیم... فکر کردم... خوبه! همون چیزایی رو شنیدم که انتظار داشتم... :قراره اینجا زندگی کنم؟ تهیون:اوهوم... توی یکی از اتاقای طبقه ی بالا.. خب پس خوبه... :حقوقت! بومگیو:هرچقدر که باشه کافیه... تهیون:خب، 50 میلیون در ماه.. خوبه؟ 50 میلیون ماهی؟... عالیه.. نمیدونم از دهنم پرید که گفتم:عالیه... تهیون پوزخندی زد و شروع کرد چیزایی رو روی کاغذ نوشتن. .. دندونامو رو هم ساییدم... لعنت به خودم... اخه چرا میگی عالیه... منظورش از این پوزخند چی بود...؟ نمیدونم چرا همش کلمه ی تحقیر تو ذهنم تکرار میشد...
۳.۰k
۰۸ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.