{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریاچه خونین :

دریاچه خونین :
فصل اول _ پارت 11


تقریبا 5 ماه از بردگی گرفته شدن و مرگ خانواده چویا و سلیا گذشته بود.

چویا :
تقریبا 3 روز بود که هیچ چیزی نخورده بودم. روی زمین نشستم و سرم را به دیوار پشت سرم تکیه دادم. چشمام کم کم بسته شدن و به خواب رفتم. خانه های سوخته... خون... جنازه.... پدر... مادر.... هلیا...
چویااا....چویااا... بلند شو
چویا چشمانش را باز کرد و سلیا را دید که بر زمین نشسته و دارد او را صدا می کرد.
سلیا: چویاا داشتی کابوس میدیدی.
چویا: آره.
سلیا: چی میدیدی؟
چویا: همون کابوس ها..
سلیا : بیا واست غذا اوردم کمه ولی بهتر از هیچی هست...
چویا تکه نان را گرفت و ارام ان را شروع به خوردن کرد.
چویا : سلیا تو خودت.. خوردی؟
سلیا لبخندی زد و گفت : اره خوردم راحت بخور!
چویا: م... ممنونم سلیا
_______

بچه ها امروز با بدبختی واستون پارت دادم
دیدگاه ها (۳)

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 12راوی:صبح ساعت 5 بود سربازی اوم...

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 13چویا برای لحظه ای دستانش را مش...

سلام بچه اومدم بهتون یه خبری بدم....بچه ها مامان بابام گوشیم...

واییی بچه ها این چیه 😨😰😱خب خب البته زیاد مهم نیس ولی میخوام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط