فیک تهکوک وارث زار
پارت پنجم | کسی که برگشته بود
تهیونگ هنوز گوشی را در دستش نگه داشته بود.
جونگکوک آرام گفت:
— برادرت… زندهست؟
تهیونگ جواب نداد.
پدربزرگ به سمت در رفت.
— همه از این اتاق بیرون.
جونگکوک جلویش را گرفت.
— نه.
پیرمرد ایستاد.
— چی گفتید؟
جونگکوک با صدای محکمتری تکرار کرد:
— تا وقتی جوابم رو نگیرم، از اینجا نمیرم.
تهیونگ به او نگاه کرد.
برای چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
— آره.
جونگکوک خشکش زد.
— آره یعنی چی؟
— برادرم زندهست.
جونگکوک به پدربزرگ نگاه کرد.
— پس چرا همه میگفتن ناپدید شده؟
پیرمرد آهسته جواب داد:
— چون مجبور بودیم بگیم مرده.
— «مجبور بودید»؟!
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— پدربزرگ، دیگه نمیتونی چیزی رو ازش پنهان کنی.
پیرمرد چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
— هفده سال پیش، برادرم چیزی فهمید که نباید میفهمید.
— چی؟
— فهمید پیمان بین دو خانواده فقط دربارهی قدرت و تجارت نبود.
جونگکوک پرسید:
— پس دربارهی چی بود؟
تهیونگ به پرونده نگاه کرد.
— دربارهی تو.
جونگکوک مات ماند.
— من؟
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
— برادرم فهمیده بود که تو بخشی از یک راز قدیمی هستی. برای همین سعی کرد تو رو پیدا کنه.
— و بعد؟
— ناپدید شد.
صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد.
این بار گوشی جونگکوک بود.
شماره ناشناس.
دستش لرزید.
تهیونگ گفت:
— جواب نده.
اما تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد یک پیام آمد.
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت ۱۰ به خانهی قدیمی بیا.»
زیر پیام، یک عکس بود.
جونگکوک عکس را باز کرد.
چهرهی مردی در تاریکی دیده میشد.
مردی که شباهت عجیبی به تهیونگ داشت.
جونگکوک گوشی را به تهیونگ نشان داد.
تهیونگ با دیدن عکس چند قدم عقب رفت.
— غیرممکنه…
— چرا؟
تهیونگ با صدایی آرام گفت:
— چون این عکس مربوط به امروزه.
جونگکوک به تاریخ عکس نگاه کرد.
واقعاً همان روز گرفته شده بود.
پدربزرگ ناگهان گفت:
— پس برگشته.
جونگکوک پرسید:
— کی؟
پیرمرد جواب نداد.
تهیونگ خودش گفت:
— برادرم.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در ورودی خانه آمد.
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد.
— آقا!
تهیونگ برگشت.
— چی شده؟
مرد نفسزنان گفت:
— دوربینهای ورودی رو از کار انداختن.
— کی؟
نگهبان سرش را پایین انداخت.
— نمیدونیم.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از بلندگوی خانه پخش شد.
صدایی که جونگکوک قبلاً شنیده بود.
همان صدایی که پشت در اتاقش گفته بود:
«جونگکوک… در رو باز کن.»
این بار صدا از تمام بلندگوهای خانه پخش شد:
— تهیونگ… فکر کردی بعد از هفده سال نمیتونم پیدات کنم؟
تهیونگ به آرامی سرش را بالا آورد.
و صدای مرد ادامه داد:
— این بار برای تو نیومدم… برای وارث اومدم.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
تهیونگ هنوز گوشی را در دستش نگه داشته بود.
جونگکوک آرام گفت:
— برادرت… زندهست؟
تهیونگ جواب نداد.
پدربزرگ به سمت در رفت.
— همه از این اتاق بیرون.
جونگکوک جلویش را گرفت.
— نه.
پیرمرد ایستاد.
— چی گفتید؟
جونگکوک با صدای محکمتری تکرار کرد:
— تا وقتی جوابم رو نگیرم، از اینجا نمیرم.
تهیونگ به او نگاه کرد.
برای چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
— آره.
جونگکوک خشکش زد.
— آره یعنی چی؟
— برادرم زندهست.
جونگکوک به پدربزرگ نگاه کرد.
— پس چرا همه میگفتن ناپدید شده؟
پیرمرد آهسته جواب داد:
— چون مجبور بودیم بگیم مرده.
— «مجبور بودید»؟!
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— پدربزرگ، دیگه نمیتونی چیزی رو ازش پنهان کنی.
پیرمرد چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
— هفده سال پیش، برادرم چیزی فهمید که نباید میفهمید.
— چی؟
— فهمید پیمان بین دو خانواده فقط دربارهی قدرت و تجارت نبود.
جونگکوک پرسید:
— پس دربارهی چی بود؟
تهیونگ به پرونده نگاه کرد.
— دربارهی تو.
جونگکوک مات ماند.
— من؟
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
— برادرم فهمیده بود که تو بخشی از یک راز قدیمی هستی. برای همین سعی کرد تو رو پیدا کنه.
— و بعد؟
— ناپدید شد.
صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد.
این بار گوشی جونگکوک بود.
شماره ناشناس.
دستش لرزید.
تهیونگ گفت:
— جواب نده.
اما تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد یک پیام آمد.
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت ۱۰ به خانهی قدیمی بیا.»
زیر پیام، یک عکس بود.
جونگکوک عکس را باز کرد.
چهرهی مردی در تاریکی دیده میشد.
مردی که شباهت عجیبی به تهیونگ داشت.
جونگکوک گوشی را به تهیونگ نشان داد.
تهیونگ با دیدن عکس چند قدم عقب رفت.
— غیرممکنه…
— چرا؟
تهیونگ با صدایی آرام گفت:
— چون این عکس مربوط به امروزه.
جونگکوک به تاریخ عکس نگاه کرد.
واقعاً همان روز گرفته شده بود.
پدربزرگ ناگهان گفت:
— پس برگشته.
جونگکوک پرسید:
— کی؟
پیرمرد جواب نداد.
تهیونگ خودش گفت:
— برادرم.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در ورودی خانه آمد.
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد.
— آقا!
تهیونگ برگشت.
— چی شده؟
مرد نفسزنان گفت:
— دوربینهای ورودی رو از کار انداختن.
— کی؟
نگهبان سرش را پایین انداخت.
— نمیدونیم.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از بلندگوی خانه پخش شد.
صدایی که جونگکوک قبلاً شنیده بود.
همان صدایی که پشت در اتاقش گفته بود:
«جونگکوک… در رو باز کن.»
این بار صدا از تمام بلندگوهای خانه پخش شد:
— تهیونگ… فکر کردی بعد از هفده سال نمیتونم پیدات کنم؟
تهیونگ به آرامی سرش را بالا آورد.
و صدای مرد ادامه داد:
— این بار برای تو نیومدم… برای وارث اومدم.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۱.۶k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط