سناریو از ایزانا

سناریو از ایزانا
در خواستی
«اس دو دختره هست البته اون مو بلنده»
خب شروع می کنییییییم ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
مقدمه: هانا هم کلاسی ایزانا هست و یه دختر کاملا خجالتی ساکت و مهربان است و قدش کوتاه هست تقریباً ۱۶۰ اینا هست و هانا عاشق ایزانا هست اما جرعت اعطراف به اون رو نداره و با مادرش که از پدرش جدا شده زندگی می کنه و.........

نویسنده : جزوه ایزانا پیش هانا مونده بود و امروز بعد از تموم شدن کلاس و رفتن همه هانا به سراغ ایززانا که روی نیمکت نشسته بود رفت تا جزوه ایزانا رو بهش بده

هانا: بب... ببخشید....
ایزانا: هومم
هانا: ببخشید جزوت پیش من مونده بود
ایزانا: ......
هانا : ب.. ببخشید... که دیر شد
ایزانا: خب ...
هانا: آوردم که بهت بدم

هانا با دو دست دفتر را جلو گرفت
ایزانا کمی بهش نگاه کرد و بعد ایزانا دفتر رو از دست هانا گرفت

ایزانا: ممنون...
هانا: خواهش می کنم
ایزانا: تو همیشه انقدر آرومی....
هانا : ب.. ببخشید
ایزانا: چرا عذرخواهی می کنی
هانا: من .. چیزه ..عادت دارم

بعد در همون لحظه سه تا پسر که دنبال عذیت کردن دیگران بودن وارد کلاس شدن

#: هوووو...هووو....
&: وای ببین کی برای ایزانا جزوه نگه می داره
@: چه رمانتیک .
ایزانا: گمشید
&: چرا گندش می کنی .....ما فقد دیدیم خانومی دو دستی برات آورده
@: خیلی هواتو داره

هانا از خجالت بند کیفش رو مهکم گرفت و سرش رو پایین انداخت

هانا: ن..نه ..این طور نیست
&: پس چه طوریهه؟؟؟
@: شاید عاشقشه
#: آره..بعید نیست
ایزانا: یه بار دیگه تکرار کن
@: چی ؟؟؟؟
ایزانا: همون حرف مزخرف رو
#: بی خیال شوخی کردیم
&: آره بابا شوخی بود
ایزانا: ولی من خندیدم
سری بعدی بد براتون تموم میشه

اون ها که متوجه شدن ایزانا جدید گفتن

&: ولش کن بیاید بریم

و رفتن
و بعد هم ایزانا بدون هیچ حرفی پا شد رفت
هانا کم کمی همون جا موند بدون هیچ تکون خودن و بعد سرش رو بلند کرد و از کلاس بیرون رفت اون از پیاده رو ها گذشت تا به کتابخونه رسید و رفت داخل و رفت یه گوشه نشست و وقتی داشت قرس می خورد به یاد خاطراتش افتاد

یه نکته: هانا بخاطر دعوا های پدر و مادرش و جدا شدنشون خیلی فشار عصبی رو تحمل کرد و بخواطر همین بدنش خیلی ضعیفه و اندام تقریباً لاغر و قد کوتاه داره «مثل اس دوم »

خاطرات:
دکتر: بدن اون خیلی ضعیفه باید بیشتر مواظبش باشید
پدرش: من نمیتونم تورو نگه دارم.....برو پیش مامانت
هم کلاسی ها توی دوران کودکی:&: خیلی ساکت
#: حتما بخاطر جدا شدن پدر و مادرشه
+: ولش کنید بیاید بریم

و خاطرات دیگرش بعد یک کتاب را برداشت و خوند ناگهان چشمش به ساعت افتاد و فهمید که دیر شده

او با عجله از کتاب خانه خارج شد

ویو نویسنده (طرف ایزانا):
ایزانا داشت از خیابون ها می گذشت که صدای شنید
و رفت پشت دیوار قایم شد و خیلی آروم نگاه کرد
اون یه تا پسر بودن اما کنار خودشون دو نفر دیگر و هم آورده بودن و دور هانا جمع شده بودند و داشتن اون رو عذیت می کردند و هانا هم کیفش رو محکم بقل گرفته بود

&:پس داشتی با ایزانا حرف می زدی
@:باما بیا انقدر لج بازی نکن
#:قول میدم خوش میگذره
+:چرا ترسیدی..... ایزانا جونت رو می خوای
هانا:بس کنید من با ایرانا هیچ رابطه ای ندارم
@:نگا کن بزار یه چیز رو خلاصه بهت بگم اون یه لات بی سرو پاس
$: تازه اون رهبر گنگ تنجیکوعه
#: اون پونصد تا یادم مثل مارو رهبری می کنه
هانا: بی کنید این حرف ها درست نیست
$: پس باور نمیکنی ولی موضوع اینه که تو الان باید بیای
@:اگه دوسش داری باید بدونی اون حتی نگاهت نمیکنه بچه راهنمایی
#: تازه اون دوس دختر داره
$: راستی من شنیدم چند شب رو با دوست دخترش گذرونده
هانا: بازم برام مهم نیست
#:چی؟؟ ..... خیلی زبون دراز شدی
$:باید حسابی عدبش کنیم

یکی از اون ها دستشو مشت کرد و می خواست بکوبه به صورت هانا و هانا از ترس چشماش رو بست وقتی چشماش رو باز کرد دید ایرانا قبلش کرده و مشت به نزدیکای کمر و کتف ایزانا خورد
بعد ایزانا هانا رو ول کرد و گفت

ایزانا: بهتون گفتم که باهاتو شوخی ندارم براتون بد تموم میشه

اون ها با چند تا چوب باریک به ایزانا به ایزانا حمله کردن
اما ایزانا چوب هارو سکوند و تک تک شوند رو تا سر حد مرگ زد


چون طولانی میشه باید بزارم پارت بعد
ببخشیدددددددد
لطفاً حمایت کنید انگشتم شکست
دیدگاه ها (۱)

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

سلام بچه ها چطورین ؟ خواستم بگم اگر کسی باهاتون بد رفتاری کر...

ریل‌ترین تهیونگ؛یه ترکیب عجیب از آرامش، شوخی‌های یهویی و اون...

یه نفر توی مهمونی به بچه‌تون می‌گه «مامانتو می‌برم!» و همه م...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

ی چیزی براتون تعریف کنم-(کی حال داره بخونه)یه همکلاسی دارم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط