تکپارتی تهیونگ
تکپارتی تهیونگ| یه شب توی خوابگاه بیتیاس...
ساعت از دو نصفهشب گذشته بود. همهی پسرا خوابیده بودن و تو هنوز بیدار بودی. هرچقدر سعی کرده بودی بخوابی، نتونسته بودی تهیونگ رو از ذهنت بیرون کنی.
تهیونگ، همون پسری که مدتها بود مخفیانه روش کراش داشتی؛ همون لبخند لعنتی، نگاههای عمیق و صدای گرمش که هر بار میشنیدی، قلبت یه جوری میشد.
بالاخره آروم از تختت بلند شدی و پابرهنه به سمت اتاقش رفتی.
در رو خیلی آهسته باز کردی.
«تهیونگ... خوابی؟»
جوابی نیومد.
لبخند کوچیکی زدی و وارد اتاق شدی. نور کمرنگ ماه روی صورتش افتاده بود. پتو تا کمرش پایین رفته بود و موهای نامرتبش روی پیشونیش ریخته بودن.
زیر لب گفتی: «خدایا، چرا وقتی خوابی هم اینقدر خوشگلی؟»
پتو رو آروم تا روی شونههاش بالا کشیدی و چند ثانیه فقط نگاهش کردی. قلبت تند میزد.
بعد خم شدی و یه بوسهی کوچولو روی پیشونیش گذاشتی.
«شب بخیر، کراش بدبختکنندهی من...»
خواستی از اتاق خارج بشی که ناگهان...
مچ دستت توی دستش قفل شد.
خشکت زد.
صدای خوابآلود و گرفتهش توی سکوت اتاق پیچید:
«کجا داری میری؟»
با چشمهای گرد شده برگشتی سمتش.
«تـ... تهیونگ؟\! تو بیداری؟\!»
چشمهاش هنوز نیمهباز بودن. دستت رو کمی به سمت خودش کشید و با یه لبخند کمرنگ گفت:
«بعد از اینکه منو میبوسی، میخوای همینجوری فرار کنی؟»
مغزت رسماً خاموش شد.
«مـ... من... تو خواب بودی\! فکر کردم...»
تهیونگ آروم خندید.
«فکر کردی نمیفهمم کی میاد اتاقم و منو میبوسه؟»
صورتت از خجالت آتیش گرفته بود.
«ولم کن، احمق\! من فقط اومده بودم پتوت رو درست کنم\!»
ابروش رو بالا انداخت.
«آهان... پس درست کردن پتو شامل بوسیدن پیشونی هم میشه؟»
«تهیونگ\! 😭😭»
خندید و دستت رو رها نکرد. بعد کمی جابهجا شد و با دست دیگهاش به جای خالی کنار تخت اشاره کرد.
«بیا اینجا.»
«چی؟\! نه\!»
«پس همینجا وایسا.»
«برای چی؟»
نگاهش برای چند لحظه جدی شد. انگشت شستش رو آروم روی دستت کشید و با صدایی پایین گفت:
«چون منم یه چیزی دارم که مدتهاست میخوام بهت بگم.»
لبخندت کمکم محو شد.
«چی رو؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به چشمهات دوخت.
«فکر میکنی فقط تویی که نصف شب به بهونههای مسخره میای اتاق یکی رو ببینی؟»
قلبت یه ضربهی محکم زد.
«یعنی چی؟»
لبخند شیطنتآمیزی گوشهی لبش نشست.
«یعنی منم خیلی وقته که دوستت دارم، احمق کوچولو.»
«...چی؟\!»
«هیس\! جیمین دیواربهدیوارمونه، اگه بیدار شه فردا تا آخر عمرم مسخرهم میکنه\!»
با دست جلوی دهنت رو گرفتی تا جیغ نزنی. تهیونگ از دیدن قیافهات خندهاش گرفت.
ساعت از دو نصفهشب گذشته بود. همهی پسرا خوابیده بودن و تو هنوز بیدار بودی. هرچقدر سعی کرده بودی بخوابی، نتونسته بودی تهیونگ رو از ذهنت بیرون کنی.
تهیونگ، همون پسری که مدتها بود مخفیانه روش کراش داشتی؛ همون لبخند لعنتی، نگاههای عمیق و صدای گرمش که هر بار میشنیدی، قلبت یه جوری میشد.
بالاخره آروم از تختت بلند شدی و پابرهنه به سمت اتاقش رفتی.
در رو خیلی آهسته باز کردی.
«تهیونگ... خوابی؟»
جوابی نیومد.
لبخند کوچیکی زدی و وارد اتاق شدی. نور کمرنگ ماه روی صورتش افتاده بود. پتو تا کمرش پایین رفته بود و موهای نامرتبش روی پیشونیش ریخته بودن.
زیر لب گفتی: «خدایا، چرا وقتی خوابی هم اینقدر خوشگلی؟»
پتو رو آروم تا روی شونههاش بالا کشیدی و چند ثانیه فقط نگاهش کردی. قلبت تند میزد.
بعد خم شدی و یه بوسهی کوچولو روی پیشونیش گذاشتی.
«شب بخیر، کراش بدبختکنندهی من...»
خواستی از اتاق خارج بشی که ناگهان...
مچ دستت توی دستش قفل شد.
خشکت زد.
صدای خوابآلود و گرفتهش توی سکوت اتاق پیچید:
«کجا داری میری؟»
با چشمهای گرد شده برگشتی سمتش.
«تـ... تهیونگ؟\! تو بیداری؟\!»
چشمهاش هنوز نیمهباز بودن. دستت رو کمی به سمت خودش کشید و با یه لبخند کمرنگ گفت:
«بعد از اینکه منو میبوسی، میخوای همینجوری فرار کنی؟»
مغزت رسماً خاموش شد.
«مـ... من... تو خواب بودی\! فکر کردم...»
تهیونگ آروم خندید.
«فکر کردی نمیفهمم کی میاد اتاقم و منو میبوسه؟»
صورتت از خجالت آتیش گرفته بود.
«ولم کن، احمق\! من فقط اومده بودم پتوت رو درست کنم\!»
ابروش رو بالا انداخت.
«آهان... پس درست کردن پتو شامل بوسیدن پیشونی هم میشه؟»
«تهیونگ\! 😭😭»
خندید و دستت رو رها نکرد. بعد کمی جابهجا شد و با دست دیگهاش به جای خالی کنار تخت اشاره کرد.
«بیا اینجا.»
«چی؟\! نه\!»
«پس همینجا وایسا.»
«برای چی؟»
نگاهش برای چند لحظه جدی شد. انگشت شستش رو آروم روی دستت کشید و با صدایی پایین گفت:
«چون منم یه چیزی دارم که مدتهاست میخوام بهت بگم.»
لبخندت کمکم محو شد.
«چی رو؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به چشمهات دوخت.
«فکر میکنی فقط تویی که نصف شب به بهونههای مسخره میای اتاق یکی رو ببینی؟»
قلبت یه ضربهی محکم زد.
«یعنی چی؟»
لبخند شیطنتآمیزی گوشهی لبش نشست.
«یعنی منم خیلی وقته که دوستت دارم، احمق کوچولو.»
«...چی؟\!»
«هیس\! جیمین دیواربهدیوارمونه، اگه بیدار شه فردا تا آخر عمرم مسخرهم میکنه\!»
با دست جلوی دهنت رو گرفتی تا جیغ نزنی. تهیونگ از دیدن قیافهات خندهاش گرفت.
- ۱۳.۰k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط