.
.
اسیه بود.
_چرا در قفل بود؟
_ام... اخه...
_چی شده
_برک بوسم کرد.
_از لپ دیگه؟
_اره دیوونه
_خوبه دیگه چیشد؟
هموتا بغل کردیم شما کون مبارکو ورداشتید اومدید و در را باز کردید...
_اوها خوب شد اومدم وگر نه کار به جاهای باریک میکشید
ایبیکه فش میداد و میزد روبازو اسیه.
زنگ خورد وبچها کلاس داشتن.
_خب بچها یه پروژه داریم که روی نمراتتون خیلی تاثیر داره و دونفری انجام میشه.
خب اول تیم بشید تا بگم برنامه چیه.
برک و ایبیکه
_منو برک
_منو ایبیکه
اولجان با چشای درشت به ایبیکه و برک خیره بود.
_استاد منو سوسنم باهم.
اسیه و ایبیکه که جلوی عمر بودن همزمان و تعجب کرده برگشتن.
_خب بقیه رو خودم میگم
دوروک و اسیه
تولگا و زهرا باهمین
اولجان و افرا باهم
واینجا چون مشکل میشه امیر،بهار، اوزگه با هم.
یا نه اوزگه و عمر باهم. سوسن با امیر و بهار
این
عمر با تعجب خیره شد.
_استاد نمیشه به روال قبل برگردونید؟
_نه دیگه غر نزنید
عمر نگاهی به سوسن انداخت.
سوسن
چرا باید تیمو عوض کنی بیشعور هان اون اوزگه از عمر خوشش میاد الان فاز میگیره نمیدونه من سوگیلیشم البته اگه ندزدتش.
راوی
_خب برنامه اینجوریه که شما میرید جاهای دیدنی استانبول و عکس میگیرید و فیلم درست میکنید.
قانون هم داریم
۱توی عکسا وفیلم ها خودتون هم باید حضور داشته باشید.
2مسئولیت دوربین، گوشی، ساعت و.... با خودتونه.
فردا مدرسه نمیاید چون باید برید جاهای دیدنی حالا پنج دقیقه وقت میدم بگید که کجا میرید.
ایبیکه و برک با هم حرف زدن و گفتن_مسجد ایا صوفیه
دوروک و اسیه گفتن میدان قسیم
گروه امیر اینا گفتن ساحل استانبول
عمر و اوزگه شهر بازی
تولگا و زهرا باغ گل
اولجان و افرا گفتن کوچه های خوب استانبول
روز پژوهش...
گروه اسدور
رفتن میدان تقسیم.
دوربین عکاسی دست دوروک بود و گفت
_کنار میدان وایستا عکس بگیرم.
اسیه بغل میدون وایستاد و دوروک رفت جلو و دو به شک بود این کارو کنه یا نه؟
دلو به دریا زد و موهاشو ریخت رو صورتش...
_اینــ... جوری قشنگ تره
_باشه:)
گروه ایبر
_عشقم بریم تو مسجد.
_بریم
رفتن تو مسجد و شروع به عکاسی کردن.
برک ایبیکه رو گرفت و وقتی داشت بوسش میکرد عکس گرفت.
_دیوونه چرا این عکسو گرفتی اگه اشتباه اینو بریزی چی؟
_نمیریزم نترس.
گروه زهتول
_تولگا اینجا خیلی قشنگه...
_گفتم میارمت یجا خیلی خوشت میاد...
_هوم... تولگا حالا که اینجاییم میخام یه چیزی بهت بگم....
ولی نه به عنوان هم کلاسی...
_بگو
_من خیلی دوست دارم ولی مشکل اینجاست که....
هفته بعد مراسم نامزدیمه....
_چی؟؟؟
تو که کلا 18 سالته
_اره ولی....
اسیه بود.
_چرا در قفل بود؟
_ام... اخه...
_چی شده
_برک بوسم کرد.
_از لپ دیگه؟
_اره دیوونه
_خوبه دیگه چیشد؟
هموتا بغل کردیم شما کون مبارکو ورداشتید اومدید و در را باز کردید...
_اوها خوب شد اومدم وگر نه کار به جاهای باریک میکشید
ایبیکه فش میداد و میزد روبازو اسیه.
زنگ خورد وبچها کلاس داشتن.
_خب بچها یه پروژه داریم که روی نمراتتون خیلی تاثیر داره و دونفری انجام میشه.
خب اول تیم بشید تا بگم برنامه چیه.
برک و ایبیکه
_منو برک
_منو ایبیکه
اولجان با چشای درشت به ایبیکه و برک خیره بود.
_استاد منو سوسنم باهم.
اسیه و ایبیکه که جلوی عمر بودن همزمان و تعجب کرده برگشتن.
_خب بقیه رو خودم میگم
دوروک و اسیه
تولگا و زهرا باهمین
اولجان و افرا باهم
واینجا چون مشکل میشه امیر،بهار، اوزگه با هم.
یا نه اوزگه و عمر باهم. سوسن با امیر و بهار
این
عمر با تعجب خیره شد.
_استاد نمیشه به روال قبل برگردونید؟
_نه دیگه غر نزنید
عمر نگاهی به سوسن انداخت.
سوسن
چرا باید تیمو عوض کنی بیشعور هان اون اوزگه از عمر خوشش میاد الان فاز میگیره نمیدونه من سوگیلیشم البته اگه ندزدتش.
راوی
_خب برنامه اینجوریه که شما میرید جاهای دیدنی استانبول و عکس میگیرید و فیلم درست میکنید.
قانون هم داریم
۱توی عکسا وفیلم ها خودتون هم باید حضور داشته باشید.
2مسئولیت دوربین، گوشی، ساعت و.... با خودتونه.
فردا مدرسه نمیاید چون باید برید جاهای دیدنی حالا پنج دقیقه وقت میدم بگید که کجا میرید.
ایبیکه و برک با هم حرف زدن و گفتن_مسجد ایا صوفیه
دوروک و اسیه گفتن میدان قسیم
گروه امیر اینا گفتن ساحل استانبول
عمر و اوزگه شهر بازی
تولگا و زهرا باغ گل
اولجان و افرا گفتن کوچه های خوب استانبول
روز پژوهش...
گروه اسدور
رفتن میدان تقسیم.
دوربین عکاسی دست دوروک بود و گفت
_کنار میدان وایستا عکس بگیرم.
اسیه بغل میدون وایستاد و دوروک رفت جلو و دو به شک بود این کارو کنه یا نه؟
دلو به دریا زد و موهاشو ریخت رو صورتش...
_اینــ... جوری قشنگ تره
_باشه:)
گروه ایبر
_عشقم بریم تو مسجد.
_بریم
رفتن تو مسجد و شروع به عکاسی کردن.
برک ایبیکه رو گرفت و وقتی داشت بوسش میکرد عکس گرفت.
_دیوونه چرا این عکسو گرفتی اگه اشتباه اینو بریزی چی؟
_نمیریزم نترس.
گروه زهتول
_تولگا اینجا خیلی قشنگه...
_گفتم میارمت یجا خیلی خوشت میاد...
_هوم... تولگا حالا که اینجاییم میخام یه چیزی بهت بگم....
ولی نه به عنوان هم کلاسی...
_بگو
_من خیلی دوست دارم ولی مشکل اینجاست که....
هفته بعد مراسم نامزدیمه....
_چی؟؟؟
تو که کلا 18 سالته
_اره ولی....
- ۱۷.۱k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط